تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
دیروز گاز و بخاری را وصل کردیم

مهدی امروزبامامنم اشتی کردن خیلی خوشحالم باری از روی دوشم برداشته شد

خداجون داداشم راخوب کن وبگذار مثل بقیه به زندگیش ادامه بده .هرموقع یادش میافتم اشک توچشمامه و گریه ام میگیره



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:7 توسط عسلک

بلاخره جابجا شدم اینقدرخوشحالم که فقط خودخدامیدونه و بس

ازت ممنونم خداکه به ارزوی خونه داری وجداشدن ازمادرشو رسیدم.ممنون



لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:42 توسط عسلک

دیشب عروسی کسی بود که از بچگی همیشه عاشقش بودم.من نرفتم عروسی چ.ن اوهم عروسی من نیامد

امیدوارم خوشبخت باشی همیشه



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:11 توسط عسلک

هنوزخونه گیررم نیامده

خداجون کمک کن



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:36 توسط عسلک

onhdh nd'i osji anl kldn,kl ];hv;kl.hwgh kldn,ki ck dukd ]d .ki 'vna ldfvl ;ehtj lujhn ki ldchvi fh lhlhkl fvl ki \,g nhvi phgl hca fil ldo,vi .hoi lk ]i 'khid ;vnl ngl ldo,hn sv fi jka kfhai o,no,hi jtpi.kldn,kl [,a nvsihl, fckl ;hvl o,ki hdk jtpi hplr

jlhl lvnih ovk ov ovovovovovovovovovovovovo



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 7:36 توسط عسلک

خداجون توجای من بنده ات بودی بازم حرفش راقبول داشتی منو مسخره کرده تفحه

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:10 توسط عسلک

خدایا خودت یه مهری از خنوادم تو دل مهدی جا بده .خواهش میکنم


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:32 توسط عسلک

دلم گرفتهاگراون خونه اجاره رفتخ باشه کی حال داره دنبال خونه بگرده


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:11 توسط عسلک

یادته خدااون هفته ای مثل امروز یعنی عیدفطر چی شد وقتی رفتم خونه به مامان گفتم امروزدعوایی میشه تازه خواب هم دیده بودم .اتفاق افتاد البته هم بدبودوهم خوب

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:46 توسط عسلک

ازوقتی که بامامانم دعوام شده یعنی عید فطربامن خوب شده ونمیگذاره ولی برم اونجا پیششون. دلم براشون تنگه

دامادا شدن مثل عروسهای قدیم که بامادرشو بدبودن.د.ره زمونه عوض شده



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 8:47 توسط عسلک

خدایاکمک کن یه خونه باحال برام پیدابشه وراحت بشم


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:18 توسط عسلک

بلاخره کاری که نبایدبشه شد.دیروزچقدروحشتناک بودخدامردها بی ظرفیت رالعنت کنه الهی

بامامانم وداداشم دعواش شد.

کاش میرفت پیش یه روانشناسی.مردکه روانی احمق.حالم ازش بهم میخوره دلم میخوادسربه تنش نباشه پدرسگ



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:14 توسط عسلک

خوش به حالت خدامن که دیگه ناامیدناامیدم.دیگه از همه چیز خسته شدم خودت میدونی حالم از این زندگی داره بهم میخوره عروسی که توخونه احساس ارامش نکنه چی از عروس شدنش

خدایاکمکم کن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:33 توسط عسلک

خدایا ب امیدتو

روزه نگرفتم چون دیروز ازبس عطسه زدم گلودردم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:27 توسط عسلک

سلام

یکی از دوستام رفته برای دومین بچه اش سزارین بشه

امیدوارم که سالم باشه و راحت زایمان کنه.حالا یه کم حسودیم شد



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:29 توسط عسلک

یارب العالمین

خدایا امید هیچ بنده ای را ناامید نکن



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8:43 توسط عسلک

دلم گرفه مشکل گشا

دستم را بگیر



لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:6 توسط عسلک

خدایاهیج بنده ات راناامیدنکن


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:15 توسط عسلک

داداشم بعدازجندبار شیمی درمانی پرتودرمانی وعمل ودوباره شیمی درمانی حالش الان بده.خدایا امروز میره دکتر

خدایا قسمت میدم که حالش بدترنشده باشه.یاحی ویاقیوم  



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 8:43 توسط عسلک

حالم ازت بهم میخوره توباعث شدی هرکی هرتحقیری خواست با من انجام بده لعنت بشی تو مادرپدرسگت

پریشب جنده گفت ۳تاچک۳۰ تومنی امضاکن و بده به من .فردا میخوام.من نه گفتم باشه نه نه.گفت چراساکتی اصلامیرم سفته مگیرم خودم کارمو میکنم منت نمیکشم.منم شب امضاکردم گذاشتم پاتلفن اخه بعدش گفتم ارزش نداره

دیشب که داشت از غصه میمردجلودخترش وای مگه من چی خواستم ۳تاچک جونتوکهنخواستم و...........

منم ازدیشب تاحالا فقط گریه کردم ونفرینش کردم لعنتی رو



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8:35 توسط عسلک

بلاخره ازمشوطی درامدم .خداخیری به اقای شفیعی بده ۱۱ مرا۱۲.۵ کرد


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 8:56 توسط عسلک

خدایا خودت کمک کن تحقیقو حداقل سیزده بگیرم

خدایا کمکم کن

خواهش میکنم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 9:2 توسط عسلک

امتحانهامو دادم ولی دوتاعمومی که استاد تفحه باهام لج کردویازده دادا اینهادوواحدین یه ۴واحدی دیروز امتحان دادم ولی اگر۱۳نشم مشروط میشم.خدایاخودت رحم کن


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 8:51 توسط عسلک

سلام

واقعا ممنونم از همه که اینجورراحت برام ژیام گذاشتن و براتون دعا میکنم.

میدونید مه دی چشم نخوره ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله ماشا الله .................................................هزارماشا الله  عالی شده

صبحی  کیف کردم که برای سحربیدارشدونمازشوخوند.بعضی وقتهاخیلی گله وعالی ودوست داشتنی.الان چندروزی هست ماشا الله  خوب ومهربون شده.واقعا ازته دل منومیگیره تو بغلش و یاباهام حرف میزنه

دیشب به شوخی مگیفت تو که اینقدر هی ازخدات تعریف میکنی چی بهت داده؟ منم گفتم سلامتی نعمتیه که  داریم تونمیفهمی و دعا نمیکنم که مبتلا بشی عزیزم.تازه تصمیم گرفتم خدارابیشترتحویل بگیرم

صبحی موقع سحرخیلی خوشحال بودم فقط خدامیدونه

فردا امتحان سختی دارم برام دعا کنید

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 8:59 توسط عسلک

خدایاکمک کن صبح هم بتونم روزه بگیرم تاسه تاکامل بشن.

دوروزه که اقامون خوب شده خیلی.خدایاکمکش کن

لا اله الا الله ملک الحق المبین



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 7:52 توسط عسلک

امروزهمه رفتن بیرون ولی من نرفتم حوش امتحانام رامیزنم چکارکنم نخوندم   شنبه یکشنبه وسه شنبه.یعنی دیگه مثل امروز راحتم مثلا

این هفته هفته سختیه

روزه هم ازامروزشروع کردم ولی جه حال بدی داشتم صبحب خدایا اصلا هیچی سحرنخوردم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 8:3 توسط عسلک

یاحی و یاقیوم

خدایا خودت کمک کن.ازدیروز ختم سوره حشررابرداشتم.خدایا به امیدخودتتتتتتتتتتتتتتتتتتت



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 7:43 توسط عسلک

میگن میخوان اخراجمون کنن .خدالعنتت کنه احمدی نژاد که ماقراردادی ها حیرونیم


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 13:44 توسط عسلک

من هرروز سرنمیزنم سحرناز خانم

من از سال ۸۳ که نازند شدیم دوسال بعد عقدبستم بعدا ز یک سال ونیم هم عروی و الان دوسال تو خونه مامانش زندگی میکنم من اعصابن بخاطرامدورفت ها شدید در این خونه بهم ریخته  باعث شده هرموقع قومهاش میان حالم بدمیشه الان دارم قرص اعصاب میخورم از همه بدتر که اهل امدورفت هم نیست من اگر یک سال ژیشش باشم دست منو نمیگیر بره  جایی.هیچ احساسی ندارم بهش اون هم همینطور تو خونه مامانش اعصابش خردشده وقتی مهمون دارن اصلا نیست .میدونی من به ژاش خیلی زجرکشیدم فقط خدامیدونه ولی وقتی یه لحظه میبینمش اروم میشم

من دانشجوم وشنبه امتحان داشتم ولی ازصبح جمه مه زد ورفت بیرون و تادیروقت نیامد نه گذاشت من بخونم نه هم چیزی .وقتی که امدفقط دلم میخواست خفش کنم الم را درک نمیکنه اگر بهش بگم چرامیری بیرون میگه  چکارکنم توخونه یه جورایی همه را از اطرافش پرونده بادامادهامون خوب نیست  هرموئقع میرم خونه هاشون اصلاجزات نمیکنم بهش بگم مثل دیروز که رفته بودم  خونه خواهربزرگیم اصلا بهش نگفتم چون میدونستم جگرم را خون میکنه.باهاشون سازنیست .باهیچ کس

نیمه شعبان باباب ومامانم که از قبل از عیدپارسال پاشون را اونجانذاشته بودن حاضرنشد یه لحظه بید بشینه .بروم نمیشد تو صورت بابام نگاه کنم .ولی وقتی که رفتن پشیمون شد گفت بیا بری اونجا

اونجاهم که رفتم بابام قهر کرده بود و خوابیده بودرفتم محنت کشی تا راضیش کرده بیا و چیزی به بلبل نگه و......................همش این موضوع هاست چی بگم برات .راضی شدی......



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 7:54 توسط عسلک

یک هفته چه زودگذشت.بلبل صبح میرسه .خوش به حال اونهایی که خونه دارن ای خدااااااااااااااا

یاحی یاقیوم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 7:44 توسط عسلک