تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
خواهر بزرگترم جگرهمهمون را خون کرده احمق میفهه شوهرش روانیهه و معتاد باز میره طرفش.دوباره بدون خبر اشتی کرده و چقدر مامن بیچاره ام با بابابم جوش زدن خدا

خیلی نفهمه احمق دومی را هم حامله شده .تو پرسه برادرش یارو معتاد شیشیه ای نگذاشت بیایه و زود میبردش

خدایا خودت هرچی صلاحش هست را بیار



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 7:41 توسط عسلک

دیشب دم خیلی گرفته بود اولین شب یلدایی بود که داداشم تواین دنیا نبود شب که خونه مادرشو بودیم اصلا حال نداشتم بعد هم ساعتها 10:30 شمع خریدیم و رفتم سرخاکش روشن کردیم خیلی تاریک بود و صدای سگ ها نگذاشتن بمونیم .خدابیامرزت برادر عزیزم


کاش میومد تو خوابم و بوسش میکردم ........



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 11:53 توسط عسلک

دلم برای داداشم تنگ شده .



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت 12:4 توسط عسلک

الهی قربونت برم داداشی .کجایی عزیز خواهر عید قربون پرکشید جات توخونه مامان خالیه عزیزم

توروخدا برگرد عزیزم

دلم صبحی هواتو کرده چراتوخوابم نیامدی.........

چقدردرد کشیدی گلم......



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 7:43 توسط عسلک

خستم کردی اقا.میفهمی من الان عزادارم هی پیله میکنیم بهم.خیلی احمقی به درک که دیگه خونه نمیایی بروبمیر راحت بشم ازدستت


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 7:45 توسط عسلک

ظهرعیدقربون موقع اذان ظهر داداش مریض و عزیزم واسه همیشه پرکشیدورفت

عزیزم راحت شد از مریضیها.........................



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 7:42 توسط عسلک

يک نفر در دل شب 

يک نفر در دل خاک

يک نفر همدم خوشبختي هاست

 

 يک نفر همسفر سختي هاست

 

ممنون که واسش دعا کردی

خیلی ممنونم

فردا امتحان انالیز دارم

خدایا خودت رحم کن



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 13:24 توسط عسلک

    وبلاگ یه دوست تازه

http://www.nini-sarina.blogfa.com/



خدایا من داداشمو ازت میخوام همیشه هر چی خواستم دادی نگو که خودخوام طاقت زجرکشیدنشو ندارم الان تو خونه اکسیژن بهش وصله




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 14:10 توسط عسلک

یا مشکل گشا من سلامتی داداشم را از تو میخوام

خیلی سخته واسه خواهری که ببینیه داداشش شکمش از زن حامله بزرگتره و همه دکترها بخاطراینکه سرطان کل بدنش راگرفته ازش دست بریدن



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 10:33 توسط عسلک

خداجون احساس میکنم ازاد شدم از زندان واقعا خونه جدا از بقیه یه چیز دیگه است خیلی خوشحالم

خداجون دارم سوره حشربا یس را نظرخوب شدن داداشم کردم توروجون عزیزات شفاش بده



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 14:17 توسط عسلک

دیروز گاز و بخاری را وصل کردیم

مهدی امروزبامامنم اشتی کردن خیلی خوشحالم باری از روی دوشم برداشته شد

خداجون داداشم راخوب کن وبگذار مثل بقیه به زندگیش ادامه بده .هرموقع یادش میافتم اشک توچشمامه و گریه ام میگیره



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 14:7 توسط عسلک

بلاخره جابجا شدم اینقدرخوشحالم که فقط خودخدامیدونه و بس

ازت ممنونم خداکه به ارزوی خونه داری وجداشدن ازمادرشو رسیدم.ممنون



لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:42 توسط عسلک

دیشب عروسی کسی بود که از بچگی همیشه عاشقش بودم.من نرفتم عروسی چ.ن اوهم عروسی من نیامد

امیدوارم خوشبخت باشی همیشه



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 9:11 توسط عسلک

هنوزخونه گیررم نیامده

خداجون کمک کن



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 7:36 توسط عسلک

onhdh nd'i osji anl kldn,kl ];hv;kl.hwgh kldn,ki ck dukd ]d .ki 'vna ldfvl ;ehtj lujhn ki ldchvi fh lhlhkl fvl ki \,g nhvi phgl hca fil ldo,vi .hoi lk ]i 'khid ;vnl ngl ldo,hn sv fi jka kfhai o,no,hi jtpi.kldn,kl [,a nvsihl, fckl ;hvl o,ki hdk jtpi hplr

jlhl lvnih ovk ov ovovovovovovovovovovovovo



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 7:36 توسط عسلک

خداجون توجای من بنده ات بودی بازم حرفش راقبول داشتی منو مسخره کرده تفحه

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 8:10 توسط عسلک

خدایا خودت یه مهری از خنوادم تو دل مهدی جا بده .خواهش میکنم


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 8:32 توسط عسلک

دلم گرفتهاگراون خونه اجاره رفتخ باشه کی حال داره دنبال خونه بگرده


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 14:11 توسط عسلک

یادته خدااون هفته ای مثل امروز یعنی عیدفطر چی شد وقتی رفتم خونه به مامان گفتم امروزدعوایی میشه تازه خواب هم دیده بودم .اتفاق افتاد البته هم بدبودوهم خوب

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 8:46 توسط عسلک

ازوقتی که بامامانم دعوام شده یعنی عید فطربامن خوب شده ونمیگذاره ولی برم اونجا پیششون. دلم براشون تنگه

دامادا شدن مثل عروسهای قدیم که بامادرشو بدبودن.د.ره زمونه عوض شده



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 8:47 توسط عسلک

خدایاکمک کن یه خونه باحال برام پیدابشه وراحت بشم


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:18 توسط عسلک

بلاخره کاری که نبایدبشه شد.دیروزچقدروحشتناک بودخدامردها بی ظرفیت رالعنت کنه الهی

بامامانم وداداشم دعواش شد.

کاش میرفت پیش یه روانشناسی.مردکه روانی احمق.حالم ازش بهم میخوره دلم میخوادسربه تنش نباشه پدرسگ



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:14 توسط عسلک

خوش به حالت خدامن که دیگه ناامیدناامیدم.دیگه از همه چیز خسته شدم خودت میدونی حالم از این زندگی داره بهم میخوره عروسی که توخونه احساس ارامش نکنه چی از عروس شدنش

خدایاکمکم کن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 9:33 توسط عسلک

خدایا ب امیدتو

روزه نگرفتم چون دیروز ازبس عطسه زدم گلودردم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 8:27 توسط عسلک

سلام

یکی از دوستام رفته برای دومین بچه اش سزارین بشه

امیدوارم که سالم باشه و راحت زایمان کنه.حالا یه کم حسودیم شد



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 9:29 توسط عسلک

یارب العالمین

خدایا امید هیچ بنده ای را ناامید نکن



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 8:43 توسط عسلک

دلم گرفه مشکل گشا

دستم را بگیر



لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 0:6 توسط عسلک

خدایاهیج بنده ات راناامیدنکن


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 12:15 توسط عسلک

داداشم بعدازجندبار شیمی درمانی پرتودرمانی وعمل ودوباره شیمی درمانی حالش الان بده.خدایا امروز میره دکتر

خدایا قسمت میدم که حالش بدترنشده باشه.یاحی ویاقیوم  



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 8:43 توسط عسلک

حالم ازت بهم میخوره توباعث شدی هرکی هرتحقیری خواست با من انجام بده لعنت بشی تو مادرپدرسگت

پریشب جنده گفت ۳تاچک۳۰ تومنی امضاکن و بده به من .فردا میخوام.من نه گفتم باشه نه نه.گفت چراساکتی اصلامیرم سفته مگیرم خودم کارمو میکنم منت نمیکشم.منم شب امضاکردم گذاشتم پاتلفن اخه بعدش گفتم ارزش نداره

دیشب که داشت از غصه میمردجلودخترش وای مگه من چی خواستم ۳تاچک جونتوکهنخواستم و...........

منم ازدیشب تاحالا فقط گریه کردم ونفرینش کردم لعنتی رو



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 8:35 توسط عسلک