تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
ديشب فقط گريه كردم الان چشام باد كردن .چه شب بدي بود.

تولدت مبارك پارسال كه تهران بودي امسال هم كه نيستي سال ديگه ميخواي كجا باشي معلوم نيست .خدارحم كند

هردومون خسته روحي هستيم.

دوستت دارم بيشتر از ديروز و كمتر از فردا



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:35 توسط عسلک

اقاازجمعه گذاشته رفته و تمام کارهای وام وزندگی را گذاشته واسه من .هنوز قر.فر هم داره گوشی رو هم قطع کرده و هر دفعه با مسیج یه دستور میده و میره.

میخوام کلش را بکنم .دیروز رئیس گفت فعلا واسه اون کار طلاق دست نگهدارید شاید تا همینجا کافی باشه



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 9:33 توسط عسلک

فکر کنم تا تیر مهدی سرکار نره یعنی وضعمون همین جوری هست دارم کلافه میشم .خیلی سخته وقتی فکر میکنم چی باید بکشم دیوونه میشم

ای خدا پس تو کجایییییییییییییییییییییییییی



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 8:32 توسط عسلک

یعنی دوباره باید ۲هفته دیگر صبر کنیم ؟مگه میشه؟

کی میره سرکار و همه چیز تموم میشه

شبها بدون اون طاقت نمیارم .دلم واسش تنگ میشه .تا یه لحظه حسش نکنم خواب نمیرم.من واقعا میپرستمش.خودش هم میدونه

سال ۸۰ باباش فوت کرده مثل امروز.عصری باید بریم سر مزارش.من هیچ وقت باباشو ندیدم.ولی چون پسرعمه دوستم بود واسه باباش پرسه رو رفتم.هیچ وقت نمیدونستن باید عروسشون بشم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 8:35 توسط عسلک

دیروز حالم خیلی بد بود گیج بودم وقتی ظهراستراحت کردم قاط بودم خیلی .کارهامو کردم رفتم ۵۰۰۰۰تومان برداشتم ۳۶۰۰۰تومان بابت روتختی و پتودادم ۸۰۰۰۰تومان بابت لوازم ارایشی و ۶۰۰۰تومان هم یه جادیگه قرض دارم باید بدم.

حواسم نبود وفتی از خیابان رد میشدم میخواستم برم زیر ماشین .خدا کمک کرد وگرنه الان معلوم نبود کجابودم خودم را رساندم خوانه مهدی ولی هیچ کس خونه شون نبود منم رفتم پیش خواهرش واسه شام نگهمون داشت بعد هم رفتیم خونه مهدی واسه خواب.

هنوزازکارش خبری نیست که چی میشه.

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 8:36 توسط عسلک

امروز هم که سرکارنرفت .من میدونم تا وقتی کارش درست نشه ما هرروز مشکل داریم.دیروزتو خیابون خوردم زمین زانوها ی پام وکف دستام درد میکنم.کاش رفته زیر ماشین و میمردم.

مستی هم درد منو دیگه دوا نمیکنه          غم با من زاده شده درد من و دوا نمیکنههههههههههههههه

نمیدونم روزها چکار میکنه کجامیره کی میاد و...........



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 8:43 توسط عسلک

من متولد خردادم سال ۶۱ یعنی سال سگ .من و م هم سال سگ ماه خرداد با هم ازدواج کردیم ۱۸/۳/۸۵.ولی حالا باید همون ماه از هم جدا شیمممممممممممم

خیلی سخته .خدا تو میدونی من چی میکشم فقط امیدم تو هستس تنها امیدمی .کمکم کن

فردا باید بره سر کار ی اگر بره یک کم خیالم راحتتر میشه.

خدایا تو کمک کن

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:39 توسط عسلک

عجب دعوايي شد .مامان و مهدي عقده هاشون راسرهم خالي كردن بقول معروف حرف دلشون رازدن.خيلي روز بدي بود.فقط من زجر كشيدم بعد هم م كه ديد زورش به مامن نميرسه معذرت خواهي و روبوسي ديشب هم شيريني گرفتيم رفتيم پيش مامانم. م ميگفت تو به من اعتماد نداري و حرفم را قبول ندارين .بلاخره رفتيم پيش وكيل.ديروز هم نوبت دادن واسه 6.3.86 خدا خودش رحم كنه


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 13:0 توسط عسلک

امروز قراره بریم و ریسکو شروع کنیم .مامانم گیرداده نمیدونم اخرش چی بشه واقعا نمیدونم

خودم را دادم دست سرنوشت .

خدایا به امید تو



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:2 توسط عسلک

معلوم میشه واقعا باید این ریسکو انجام بدم.صبحی وقتی داشتم صبحانه میخوردم مامانش اومد پرسید که چه کار کردیم من گفتم ۳شنبه باید بره تا نامه اش را بگیره.زدم زیر گریه و گفت به خاطرزندگیتون جوش نزن .

دلم از بابت م قرصه ولی نمیتونم جوش نزنم کی فکر میکردم یه روز تو زندگیم مجبور بشم کاری را بکنم که همیشه از اسمش وحشت داشتم .هر کی هم میخواست اینکاررابکنه بهش دلداری میدادم حالا کی هست بگه این کار را نکن جز مامانم.

بیچاره مامانم هر روز یه بلای تازه سرش میاد .جونش را به خاطر بچه هاش داره میده .اخه صبر یه مادر و پدر چقدر میتونه باشه ای خداااااااااااااااااااااااااا

خوش به حالت خدا .هر کار می خواهی میکنی هر کار

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:32 توسط عسلک

ای خدای من

از۴شنبه که خبر اینکه مجبورم این ریسک را بکنم را شنیدم دیگه نتونستم نمازمو بخونم نمیدونم چرا دلم به نماز نمیره .خسته روزگارم .چرانباید این روزها تموم بشههههههههههههه

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:20 توسط عسلک

مجبورم تو زندگیم دوباره یه ریسک کنم فقط به خاطر زندگیم

امام زمان من تو میدونی چی کشیدمو چی میکشم من مهدی را انقدر دوست دارم که این ریسک را بکنم .زندگی من مهدی هست شاید با اینکار مهدی عوض شه.واسم دعا کنید.

نامه رو واسش ننوشتم میدونم همه کاراش سر بیکاریشه اگه بره سر کار و کارمنم درست بشه من و اون میتونیم خوشبختت ترین زن و شو هر دنیا باشیم

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:40 توسط عسلک

خدایا همه تو نظراشون میگن تقصیر منه و میگن تو و تنها امام زنده ات راه حل هستید پس تمومش کنید.

تاکی باید تا دیروقت واسه عشق پاکم گریه کنم

خودت میدونی من کم نذاشتم واسه چی پس باید ناشکر باشه.سیم کارتمو که باهزار زحمت خریدم دادم بهش گوشی بیچارمو هم همینطور که تا قسطشو دادم دیوونه شدم .حالا دیگه جواب گوشیهامو نمیده .گوشی که به هزار زحمت و منت باید از یکی بگیرم تا صدای اقا رو بشنوم.حاضرنیست یه زنگ کوچیک بزن .

چرادلم نمیاد گوشی روازش بگیرم و بگم تو لیاقتشو نداری

چرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

مادختراچرا باید اینقدر تحمل کنیم چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

میخوام امروز یه نامه بنویسم تمام حرف دلمو بگم و بگم که دیگه طاقت ندارم.نمیدونم چی بگه

یا صاحب الزمان تو مهرمو تو دلش بذار خدایا به امید خودت



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 8:36 توسط عسلک

دیشب دوباره دلم گرفته بود زدم زیرگریه.الان هم چشام باد کرده و سرم هم درد میکنه.وقتی فکرمیکنم من و ام از کی با همیم سرم صوت میکشه که چه جوری تا حالا دوام اوردم با کارهای اقا.چقدر به من سخت گذشت .مثل یک کابوس وحشتناک که دیگه نمیخوام تکرار بشه .واقعا سخت بوددردو غمش از همان روزهای اول بود همیشه خدا هر موقعکار داشت فقط خوب بود اصلا مردها همه همینند.خدایا کی بشه بره سرکار و من از این بلا تکلیفی رها بشم .خسته روزگاریم هر دومون.

دیروز بامامان رفتم جهاز بخرم ولی چه فایده حیف این جهاز واسه اون .حیف

کی قدر میدونه.چندروز پیش بهش گفتم که فوقش اگه از جهاز راضی نبودی به درک جدا بشو پررو گفت پس زودتر تکلیفمو معلوم کن

من چقدرواسه دوریش اشک ریختم خدا.پس کی تموم میشه کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 8:35 توسط عسلک

روز شنبه و شروع ماجراهای جدید

دیشب خونه داداشش دعوت بودیم ساعت ۸.۴۵ باخواهر و شهرش رفتیم داداش بعد از خیلی سختی الان وضع خوبی دلرن وهردو سرکار هستندودیشب خانواده ۳عموش که من واسه اولین با درست میدیدمشان انجا بودن.ساعت ۱۰.۳۰بعد از شام رفتیم پیش رئیس موضوع ان بخشنامه های لعنتی

نمیدونم عاقبت ما چی میشه .شب ۵شنبه از بس که اعصابم خورد بود قرص خواب خرودیم تا ۳روز بعد خوابیدیم.فقط واسه نهار ساعت ۱۲ بیدار شدیم

نمیدونم خدا چی بگم دیگه



لينك ثابت نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 8:43 توسط عسلک

دیروز سر نما زگریه ام گرفت وقتی میگفتم الله اکبر واقعا حس کردم خدا بزرگه تنها کسی که میتونه کمکم کنه اونه همی جور که داشتم می رفتم تو حس یه دفعه در خونه در زدن و مهمان واسمون امد به هر حال حودو ساعت ۶بود که م زنگ زد و گفت میام دنبالت بریم بیرون من خیلی خوشحال شدم .از دلم در اورد تمام کارهاشو.

با هم ومامانش فیلم اخراجیها رو دیدیم بعد هم خوابیدیم

کی بشه عروسی رو بگیریم و همه چیز تمام بشه ای خدا حقا که تو بزرگی .دوستت دارم خدای من



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 8:37 توسط عسلک

عشق عشق عشق از دستت دلم خونه

خدایا چی میشد م هم منو دوست داشت .عاشقم بود مثل من .ااااااااااخهه تا کی باید بشینم هرچی دلش خواست به من بگه من دیونه عشقش بودم ولی داره خرابش میکنه تا همه چیزو نابود میکنه.

دیشب میگفت جهازتو تا ۱۵ خرداد اماده کن شاید عروسی بگیرم .نمگم حق نداره بلاخره بعد از ۴ سال خانواده بی فکرم حداقل می بایست جهاز منو اماده میکردن ولی اخه تقصیر من چیه .اون میگه تو حرف نمیزنی تو خونه .اخه مگه میشه من هیچ چیز نگم من هرروز باهاشون دعوا دارم .

بخدا خسته شدم کاش یا زودتر عروسی میگرفتیم یا واسه همیشه من میمردم

دیشب میگفت واسه چند روز میخواد بره تهرون پیش خالش.

(به درک برو )منم از دستت خستم .همش میگی اخرین سفر مه بدون تو ولی باز میری یه جای دیگه

خیلی وقته خونمون نمیاد اخلاقش با خانواده ام جور نیست مخصوصا از وقتی که مریم اینها امدن تو خونمون.همش میگه مامانت به فکر داداشاته تو براش مهم نیستی.اخه مامنم منبع درامدش مگه چی هست

کاش میشد دوستش نداشت.هر چند دیگه مثل سابق نیستم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 8:41 توسط عسلک

ساعت ۳.۱۵ دفیقه است من خیلی خستم .خدا کنه این مشکل کاریمو امروز بتونم حل کنم .

مشکل کارم زیاد شده کارمندا خیلی بد شدن .چرا نباید اینقدر درک را داشته باشن.

م با دامادشون  امروز امده بودن دانشگاه ولی من ندیدمش.دلش براس تنگ شده .معلوم نیست چه کارکرده واسه کارش و وامی که به اسم من میخواد بگیره.خدا رحم کنه



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 16:12 توسط عسلک

امروز شنبه است ساعت هنوز ۸ نشده ومن سرکار هستم.خدا را شکر که دیگه بیکار نیستم .وگرنه می مردم.

از۵شنبه تا صبحی باهاش بودم دیروز هم با خواهرش و قومهای باباش رفتیم بیرون شاید بهتر بگه رفتیم ۱۳ به در یا ۳۱ به در.فقط جای یک با سه عوض شده چه فرقی داره مگر؟

کی بشه از بیکاری در بیاد.واسش ختم ۱۰۰۰ صلوات برداشتم .به امید خدا

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 8:45 توسط عسلک