تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
دیروز با مامن رفتم دوباره یه کم وسیله برداشتم.وسایل اشپزخانه چوبی خیلی شیکن .ازهمونها چندتکه اش را بداشتم اگه بخوام کامل بگیرم که خیلی میشه و مامان نمیزاره.ساندویچ سازی خریدم.سرویس ناکامل از پیرکس چون چینی و ارکوپال هم قبلا خریده بودم.

ازبس پول دادم مردماخرماه دیگه پولی واسم نمیمونه



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 7:26 توسط عسلک

من عاشق سالاداولویه ام دیشب از بس خوردم شب خوابهای سنگین دیدم.الانم کاش فقط میشد بخوابم

هنوز کامل گوشیم وصل نشده.زنگ نمیشه زد.اخه از نوع اعتباریه دیگه کد۹۹۵

دیشب مهمون داشتیم خسته شدم و همش خوابهای شلوغی میدیدم

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 7:32 توسط عسلک

شهادت زهرای مرضیه را به همه مسلمانانش تسلیت عرض میکنم

میخواستم تو این ایام فاطمیه دعا برگزار کنم ولی نشد(لیاقت نداشتم)ولی نذر دارم سال دیگه تو خونه خودم با مهدی اینکاررو بکنم.قربونت برم زهرا تو این روزهات هم کار مهدی را درست کردی هم من به یکی از ارزوهام رسیدم

ممنونم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:49 توسط عسلک

تسلیت عرض میکنم این مصیبت و به اقا امام زمان و خانواده ان عزیز و کسانی که مقلد ایشان بودن

 

خدارحمتشون کنه من خودم هر موقع مشکلی داشتم به سایتشون میرفتم و ایشان جواب سوالاتم را میدادن.خدارحمتتون کنه

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 7:42 توسط عسلک

عادت کردم هن.ز وارد اینترنت نشدم بیام اینجا و بنویسم دیروزتا۸.۱۵ سرکار بودم و خیلی خسته ام.

شهادت حضرت زهرا را به تموم دوستدارانش تسلیت عرض میکنم

           

               

                   

                       

                          

                              

                                 

                                    

                                      

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 7:27 توسط عسلک

امروز یعنی الان صبح شنبه است و گوشی خودم را دیروز از خواهر مهدی گرفتم یک سال دوری شو تحمل کردم .نزدیک ۳ماه حقوقم را دادم تا این خط و گوشی را گرفتم خطم را که مهدی صاحب شد و گوشی را خواهرش.

عجب دنیایی وقتی گوشی را دست خواهرش میدیدم میخواستم کلشون را بکنم

دیروز رفتیم بیرون با دختر عمه مهدی و شوهرش که بهش میگن خان یعنی خر احمق نفهم و با پسرعمه و خانوداه اش. خیلی خوش گذشت مهدی بدون هر بهونه ای امدو شب هم رفتیم دیدن مادر شوهر خواهر مهدی که از کربلا امده بودنخوش به حالشون.خواهرش هم رفته بود من نمیدونستم بهش گفتم چشمت روشن



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 7:38 توسط عسلک

بلاخره سیم کارتو گرفتم .خیلی خوشحالممرسی خدا که روی بعضی ها کم  شد

خدایا گوشی رو هم جورکن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:29 توسط عسلک

بلاخره سیم کارتو گرفتم .خیلی خوشحالممرسی خدا که روی بعضی ها کم  شد

خدایا گوشی رو هم جورکن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 10:29 توسط عسلک

دیشب مهدی همش بی ارومی میکرد خسته و کوفته بود پاهاش شده بودن مثل اونهایی که میخوان ترک کنن.(دور از جونش).تا شب پولهامونو گذاشتیم رو هم ساعت ۲ اژانس گرفته رفته قرص خواب خریده تا خوابید و گذاشت من بخوابم.منم خیلی خسته بودم ولی اونو ماساژدادم تا بهتر شه اخه میگفت کل مغازه را تنهایی رنگ زده بوده.بچه مون نکرده کاره پولهامون رو هم۲۰۰۰تومان همنشدن ولی تونست بگیره و بخوابه.راحت خوابید مثل یه بچه

 مامانش بنده خدا خیلی مریضه از اون دیابتی هایی که باید روزی ۲بار انسولین بزنه قلبش هم خیلی درد میکنه کاش لااقل بابای مهدی کنارش بود خیلی افسرده شده .امروزبایدمیرفت چشاشو به خاطر قندش لیزر کنهمن خیلی دوستش داره یه کم خورده شیشه داره ولی زن خوبیه با منم خیلی جوره از خانواده مهدی راضیم

دیروز تولد خواهرم بود یه پنکک مدا خریدم دوستاش کلی بهش عروسک دادن چون عاشق عروسکهشب هم رفتیم ساندویچی بع مرا رسوندن خونه مهدی



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 8:51 توسط عسلک

دیروز پیشش نبودم دلم واسش تنگه.

کی بشه این جداییها تموم بشه ای خدا

نمیدونم شاید الانم بهتر از فردا باشه

خدایا کمکمون کن.همه جوناتو



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 7:24 توسط عسلک

بلاخره دیروز واممون را گرفتيم

با كلي دوندگي.یک دفترچه قسط دیگه به قسط های اقا اضافه شد.مردها خوراکشون وامه.اه

دیروز تا۷سرکاربودم اصلا دلم نمی خواست صبحی بیام سر کار.دلم میخواست تو بغلش بخابم .لامصب عجب حالی میده

موضوع داداشم خیلی ناراحتم .خیلی سختی کشیده وقتی گفت پولتو میدم گفتم این حرفهارو نزن که ناراحت میشم فرض میکنم دادم به مهدی

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم خرداد 1386ساعت 17:14 توسط عسلک

چندروز بود اینترنتم قطع شده بود بلاخره راه افتاد با کلی دردسر.

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:49 توسط عسلک

دیروز۱۸ خرداد سالگرد عقد م بود .

چه زود و چه سخت گذشت.حالا که مهدی کارداره باز خیالم راحته .چندروزه دو تاییمون نفس راحت میکشیم واقعا داریم زندگی میکنیم.

خیلی خوشحالم.سال دیگه معلوم نیست چه میکنیم و کجاهستم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 8:46 توسط عسلک

دیروز رفتیم با مامانم یه سرویس چینی و یک سرویس اشپزخانه چوبی برداشتیم.۱۰۰۰۰۰تومان خود. دادم بعدهم باید بریم قالی را هم بخریم.همینکه وسیله هارو ما اوردیم مردها سرویسه چینیم از دستش افتاد ومن کلی جوش زدم که به خیرگذشت واتفاقی نیافتاد.

مهدی دیشب کلی فوتبال بازی کرده.(بچه مون).واسش چون تولدش چیزی نخریدم دیروز یه پیرهن قشنگ و باکلاسی خریدم.خدا کنه اندازش باشه.

کاش تکلیف کارم معلوم میشدویه عروسی مشتی میگرفتیم

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 8:40 توسط عسلک

من خیلی خوشحالم

چون مهدی بلاخره کارش درست شد.خیلی خوشحالم

خدایاااااااااااااممنونمممممممممممم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم خرداد 1386ساعت 8:41 توسط عسلک

صبحی رفتم ۷۰۰۰۰تومان از بانک برداشتم ۳۰۰۰۰تومان را ریختم به حساب عابرم وبقیه اش را هم برم جهازی بخرم با یه خورده پول مامان.بابا رفتم وام گرفته منم کلی دادوبیداد کردم که هنوز بعد از ۴سال جهازم را اماده نکردید.ابروم رفته .تا مامان گفت بقیه اش را به جز مبل و سرویس خوابت همه را امروز بگیریم

قربون پدر و مادر چیز فهم

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 9:19 توسط عسلک

هواابریه داره رعدوبرق میزنه.

دیگه سرم داره میچرخه ازصبحی ساعت ۶ تا ساعت ۷.۳۰شب باید سرکارباشم.

خیلی خستم.مامان مهدی رفته چشماشولیزر کنه.بیچاره بنده خدا هرچی درده سرش میاد مرض قند خیلی مرض بدی هستش.انسولین میزنه .خیلی جوش من مهدی را میزنه.همش واسه مون دعا میکنه.خدا واسمون نگهش داره واقعا مهربونه.

باباشم که فوت کرده .بنده خدا

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 17:57 توسط عسلک

ایام فاطمیه امروز شروع شده.قربونت برم زهرا.نذر شله زرد کردم .امیدوارم که نذرمو قبول کنین


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 8:40 توسط عسلک

بعداز دو روز دوباره اومدم سر کار .دیشب خواب دیدم جنگ شده یهو دلم شورزد زنگزدم به مهدی اینها.دیدم دارن گریه میکنن و میگن مهدی کشته شده وای چقدر گریه کردم و ازخواب پریدم وقتی دیدم کنارم خوابیده دوباره خوابیدم.

فکرکنم کارش داره درست میشه خدایا به امید تو

دیروز قران و بوسیدیم و رفتیم دادگاه.قرار شد جواب قطعی را بفرستم در خونه هامون.

خدایا کمکمون کن



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386ساعت 8:47 توسط عسلک

دیروز تولدم بود.تولدم مبارک

پسرهمسایه مون معتاده .تازه فهمیدیم دو تا داداشم باهاش میچرخند.خیلی جوش زدم.

خدایا خیر کن.

صبح باید برم واسه اون ریسک

خیلی میترسم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 9:19 توسط عسلک

فرداتولدمنه ولی کی به من تبریک میگه

قرار شد ریسکو انجام بدیم.خدایا خودت رحم کن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم خرداد 1386ساعت 13:24 توسط عسلک

دیروز قرعه کشی بانک کشاورزی بود چی میشد ماهم یکی از برندگانش بودیم ای خداااااااااااا

دیشب زنگ زدم بهش و تولدش را تبریک گفتم هنوز هیچی نخریدم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 8:39 توسط عسلک