تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
دیشب تاساعت ۹.۳۰دیگه وقتی که اقامون رفت بالا سر بابابزرگش بیمارستان بودیم خدا نیاره ای سی یو .خودت رحم کن به همه .ماکه نگذاشتن بریم چون داییش رفته بود با پرستارها دعواگرفته بود و باهاشون لج کرده بودن به هر حال دیشب شیفت اقامون بود و همانجا موند معلو م نیست دیشب چکارکرده

از۵شنبه خونه نرفتم مامان گدا هم یه زنگ نزده بگه من زندم یا مرده فقط اقازاده هاش مهمند

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7:36 توسط عسلک

خداچراکسی حرف منو موضوع کار نمیفهمه حالا که بابابزرگ مهدی خوب شده چرا نباید همه جیزو تموم کرد.میخوام با خاله نرگسش صحبت کنم حالا کع داییش قهر کرده هیچکی بهتر از خاله اش نیست چون مهدی رو حرف اون اصلا حرف نمیزنه

خسته شدم تا کی باید تو خونه شون مهمون باشم دیشب که هیچکی خونه شون نبود دلم میخواست بلند شم و یه غذایی درست کنم    ولی قدرتشو نداشتم نمیدونستم چکارکنم چی درست کنم اگه خونه خودم بود و دیگه احساس عروس بودن نمیکردم حتما یه کاری میکردم وقتی مامانش اومد دید چیزی درست نکردم خیلی خودم ناراحت شدم دلم میخواست حرف دلم را بگم ولی به کی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میترسم تا ما بخواهیم عروسی بگیریم دوباره..........

قدرت اینکه بخوام برم یه جا عروسی ندارم .دلم میگیره .اشک تو چشمام جمع میشه .اخهههههههههه تاکی؟

امروز یکی از دوستام که ۴سال پیش واسه من زودتر خواستگار اومد بهم زنگ زد وقتی فهمید هنوز حیرونم کلی جا خورد اون بچه اش الان ۶ماهه و من...........



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 7:38 توسط عسلک

بازم سلام و صبح همه بخیر

دیشب مهدی گفت که ساعت ۹بیا انجا ولی من فرستادم که میخوام روزه بگیرم و دیگه سحری انجا حال نمیده بیدار شم ولی بعد فرستاد اماده باش دارم میام دنبالت هرچندتوخونه ژیگودرست کرده بودم و نتونستم از غذای خودم که درست کردم بخورم و رفتم انجا .(رفته بودن با خواهرش ومامنش عیادت بابابزرگشون که تو کماست همه چشماشون گریالو بود)گفت یه چیزی واسه سحردرست کن و با مامانش برنج و چغوک بریزو درست کردم .وشب خوردم دیگه سحر هم بیدار نشدم .مهدی از بس خسته بود یه خرو پفی میکرد .عزیزمه

سحر خواب دیدم یکی از دوستام رو خودش بنزین ریخت و خودش اتیش زد و افتاد تو بغلم  منم داشتم میسوختم که یکی از هم کارام امد و جدامون کرد و همان موقع از خواب پریدم و بلندشدم نماز صبحمو خوندم

شب ارزوها امشبه ها .فراموش نکنید.روزه و نمازی که شب داره را فراموش نکنید .میگن هر دعایی بکنید خدا قبول میکنه .قربون خدا .

التماس دعا دارم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 7:38 توسط عسلک

چقدر حموم تو صبح زود حال میده تا کشیک دادم مامانش بره بعد بدو پریدم تو حموم حالا هم سرما خوردم شانسم امروز کولرمون ناجور کار میکنه .همش دارم عطسه میزنم .

وقتی لباسهای لختی میکنم تازه میفهمم دارم چاق میشه ماراث داریم اگ مواظب نباشم بعد از عروسی خیلی چاق میشم میخواهم روزهای ۲و۴شنبه همینجا برم والیبال تا دوباره اندامم قشنگ مثل خودم بشه

ديشب تا بازارمون دعا مال مامانم بود دعاي توسل بود خيلي حال داد از ته دلش ميخوند .ميخوام هفته ديگه خودم خرجشو بدم اميدوارم مورد قبول حق قرار بگيره

مريم خانم مرسي كه نظر دادي ممنونم اين نوشته ها هر چي كه هست پاك و از ته دل منه .بازم بيا



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 8:3 توسط عسلک

سلام

اول از همه کسانی که لطف کردن و نظر دادن ممنونم مرسی و تشکرات دارم

دور روز اینترنتم قطع بود و نتونستم بیام.ولی حالا اومدم

 ماه رجب اگه خدا بخواد میخوام برم اعتکاف .واسم خیلی خوبه .شاید حالم سرجاش بیاد

خدایا این تو این ماه ازگناه همه بگذروهمه رابه بزرگواری خودت ببخش و بیامرز

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 10:4 توسط عسلک

بهترین مامان دنیا    ........................             مامان منه

اخه یه مادر چقدر میتونه مهربون باشه الن که واسه کار داداشم تنها رفته تهرون دلم واسش میسوزه بابام را به خاطر مشکلش نبردش و داداشم را هم به خاطر مریضیش.من اگه میدونستم داره تنها میره حتما همراش میرفتم.

تو زندگی زناشویی بیشترین زجر را هر زنی باید تحمل کنه اخه داره با موجود خطرناکی به نام مرد زندگی خودرا شروع میکنه.همه مردها یه جورایی از نظر عاطفه مشکل دارن.حقا که بهشت زیر پای مادرانه.

وقتی قرار شد برم خونه مهدی اینها زندگی کنم دلم هنوز راضی نشده از خونه و از مامانم جدا بشم .قبلا خیلی مهم نبود ولی وثتی ثضیه داشت جدی میشد دیدیم که سخته .جایی که یه عمر زندگی کردی را بذاری و بری........خیلی سخته واقعا درسته خونه غم غصه داره ولی خیلی سخته که از عزیزات جداشی و بری با مادر شوهر و شوهر زندگی کنی .واییییییییییییییییی.چه کابوسی

 

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 7:34 توسط عسلک

این دو روز تعطیلی بدنبود همش بامهدی بودم بابام واسه کاربیمه داداشم میخوان برن تهرون(بیچاره پدرومادرها)چقدر جوش باید بزنن .

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 13:32 توسط عسلک

بابابزرگه مهدی حالش بده .نزدیک ۹۰سال داره .خیلی زحمت کشیده تو زندگیش و جالب اینه بچه هایی تحویل جامعه داده که دکتر و رئیسو ......... هستند.خیلی مهربونه الان تو بیمارستانه همه را خبرکردن که بیان پیشش بچه هاش که رفتند مسافرت بهشون خبر دادن برگردن.خداعاقبت همه را ختم بخیر کنه

 اگه بمیره همه عروسیها بهم میریزن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 8:45 توسط عسلک

دیروز از کار مهدی از رو راستیش خیلی خوشم اومد شاید تنها موردی که باعث میشه بتونم تحملش کنم همین که روراسته وقتی گفت دیگه تو این کار حروم نمیکنم خیلی خوشحالم .چون میشناسمش

خدایا تو مشکلات همه را رفع کن خیلی تو این شهر باگریه با هزار درد و مرض میخوابن

دلم واسه مامانم میسوزه پارسال همین موقعها جوش سرطان داشتن داداشم و عمل سختی که باید انجام میداد را میزد حالا شاهد جداییش با زنشه .زنش مهربونه ولی اخلاقش با داداشم جور نیست هرروز دعوا داشتند و دوباره اشتی میکردن.به پای داداشم واسه مریضیش بیشتر از همه جوش زد

خدایا نذار از هم جدا شن او سیده اگه نفریشنش کنه تمومه

خدايا من يه زنم ميدونم عروسمون چي كشيده درسته اخلاق درستي با خانوادمنداشته ولي داداشم را ميپرستيده.كمكش كن

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 7:33 توسط عسلک

خدایا دوستت دارم .همین

 دایی خودخواش دیشب حال مهدی را گرفت .اخه یه مرد چقدر میتونه از خودراضی باشه.بیچاره زنش

وقتی گفت باید بخونی بهمن امتحان بدی میخواستم کلش را بکنم به مهدی نگفتم که گفتم نمیتونم .فقط گفتم زدم زیرگریه.دیشب با مهدی بدحرف زده بودگفته بودزن جماعت در موردکارباهاش صحبت نکنیم

به درک .کشتم به خاطرکاری که میخواد انجام بده.خدایا یه روز بشه که همین بلایی که سرمااورده من جبران کنم

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 7:36 توسط عسلک

پارسال همین موقع داداشم که سرطان داشت عمل کردیم .خدا از حالمون باخبر بود ان موقع

حالا دیروز با خانمش دعوا شون شده و میخوان جدا بشن .بیچاره زنها .من مخالفم .بیچاره زنش

از همون اول با هم نساختن و همش دعوا داشتن بعد از ۴ سال حالا میخوان واقعا جدا شن

خدوشون دو تایی با هم بریدن بدون اجازه خانواده ها فرار کردن . دو خانواده همش با هم دعوا داشتن حالا هم ...........امیدوارم بعدازیه مدت جدایی با این مریضی داداشم همه چیز درست بشه و برگردن سر خونه زندگیشون

زنها هميشه بايد اين جور خار بشن هميشه.با هر كي حرف زدم همه گله مندن.پسرخوب و مهزبون خيلي كمه



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 7:44 توسط عسلک

دیشب دوباره با هم دعوامون شد چشمش همش به حقوق منه .۶۰۰۰۰تومن بده ۱۰۰۰۰۰تومن بده

کاش مثل ادم میگفت کی بشه مجبورنباشم از پولم واسه جهاز خرج کنم.کی تموم میشه نمیدونم

باکلی اس ام اس به این نتیجه رسیدیم که وسایلم را بردارم و بامادرشوهر فعلا زندگی کنم.خیلی سخته مخصوصا خونه اینها که همش مهمون دارند.ای خداکمکم کن .قسمت میدم کمکم کن

دیروز گفتم که هر دفعه یه کت باز میشه واسه پولم.بخدا اون ماهی ۱۰۰تومان دادم کاش یه با رمیگفت دستت درد نکنه لااقل ادم میگفت مردته غیرت داره نباید جلوی کسی دستش را دراز کنه .ای خدا این چیه که افریدی....................

کلی با این حرفه بهش برخورده بود دیشب گفت حلقه اش را ببرم تا بفروشد.خیلی بهم برخورد ازش معذرت کلی خواستم تا قبول کرده.بهش گفتم اگه این کارو بکنی یعنی ازم متنفری .دیگه نمیتونم تو چشات نگاه کنم.تا به غیرتش برخورد و قبول کرد.لوس خان

داییش دیروز فکر کنم رفته دنبال کارمون و لی نمیدونم چه کار کرده



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 7:30 توسط عسلک

چه تعطیلی بدی بود روز زن خیلی بدی بود عصر به نیت خریید مانتو واسه مامان رفتیم بیرون ولی یه کادویی واسه مامان مهدی خریدیم موقع برگشتن رفتم پیش مهدی کفشهایی که خریده بود با منت داد بهم بدون هیچ تبریکی  شب هم ساعت ۱۲ربع کم امد که وقتی رفتیم خونه بامامانش دعواش شد.شب هم با قهر خوابیدیم.اینجوری روز زن و مادر را تبریک گفت.همیشه ضد حاله یعنی این مردها همه همینجوریندوصبح جمعه هم دنبای قرص گشت و روزرا اینطوری سپری کردیم .همش با ضد حالی اقا دوباره داره میشه مثل قدیم.لااقل من حوصله داشتم ولی الان زود دعوامون میشه.

خسته ام خدایا پس کجاییییییییییییییییییی

 

تقديم به مادر و مادر شوهرم

خدايا كار كن اشكهاي مادرم را نبينم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 8:12 توسط عسلک

در روایت آمده که پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به حضرت علی علیه السلام فرمود : که

  ابوالحسن شب گذشته چه عملی انجام دادی ؟حضرت علی علیه السلام فرمود: قبل از اینکه

بخوابم هزار رکعت نماز خواندم ! حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: چگونه در این وقت

 کم هزار رکعت نماز خواندی؟

حضرت علی فرمود : ای رسول خدا ! از خود شما شنیدم که می فرمودی : هر کس قبل از خواب

۳ مرتبه بگوید : " یَفعَلُ الله مَن یَشاء بِقُدرَتِه وَ یَحکمُ ما یُرید بِعِزتِه " در واقع هزار رکعت نماز

خوانده است . رسول خدا صلی الله علیه و آله فرمود : ای علی! درست گفتی .

 

امروز روز مادر و روز زنه.امیدوارم بتونم زن خوب و دراینده مادر خوبی باشم

خدایا سایه مادر و پدر و مهدی وهمه عزیزان ار از سرم کم نکن

مادرم و مادر شوهر م روزتان مبارک



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 8:3 توسط عسلک

خسته ام.وقتی داییش گفت ازمونه دوباره ریختم به هم

خدایاکمکمون کن



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 7:31 توسط عسلک

کارم ۸۰ درصد تومومه خدایا ازت ممنونم

خیلی

با اینکه پارسال اذیت شدم ولی حالا داره جبران میشه.ولی هنوز درست معولم نیست .رئیس بزرگ از دستم ناراحت شد و گفت من با زن جماعت دیگه حرف نمیزنم گفت فقط مهدی راقبول داره.خدایا ازمون را بردار



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 9:36 توسط عسلک

یا ابوالفضل .امروز دارن میرن دنبال کارهامون .خدایا کمک کن امروز تهران قبول کنند و تموم بشه همه چیز .دیروز روز خوبی بود هر چند شبش ضد حالی خوردم .

کرمان کارم تموم شده یا خدااااااااااااااااااااااااا



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 7:35 توسط عسلک

خدارا شکر دیروز مزخصی گرفتم حالا دستم یه کم بهتره خودم میدونم مال خستگی و جوشی که میزنم .همه میگن انشاالله درست میشه منم مجبورم همین را بگم

دیروزرفتیم ولیمه زن صابکار مهدی ۱۲۰۰۰۰تومان هم کادویی خریدیم و بردیم

پسرداداش بزرگه هم دیروز ختنه شد.امسال باید بره مدرسه بیزبون خیلی زجر کشید.مامنم میگفت وقتی دکتر اومده شروع کنه گفته همش را میخواهید ببرید

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 7:32 توسط عسلک

دستم خیلی درد گرفته دیشب اصلا خواب نرفتم مهدی هم خواب رفته بود ناجور اصلا نفهمید که من درد دارم .مردها همه همینطورند دیگه

دیروز رفتیم بیرون با قومهای مهدی .ساعت ۱۰ رسیدیم که یانگوم هم تموم شده بود.اخرش بود که دیدم

اصلا حالم خوب نیست میخوام برم خونه ولی خیلی کاردارم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 7:53 توسط عسلک

دیشب مامان اینها رفتندبیرون ولی من منتظر اقا موندم .طبق معمول دور امد ولی میگفت رفته دنبال کارم پیش داییش.

واسش ژیگو درست کردم

تو ماهواره نشون داد که مهستی مرده.به همه دوستدارانش تسلیت میگم

 

عصری را خدای من خودت رحم کن .کی بشه به اینترنت وصل شویم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 9:9 توسط عسلک

صبحی مهدی باید میرفت دنبال وام پیمان.تا حالا کارهای دمتر را انجام میداد حال گیر اقا افتاده .اولی داره پشیمون مشه . ولی بازم بهتر از بیکاریه.همه ما به نحوی زیر نظر یکی کار میکنیم .من خودم باید همش چشم بگم و هر کی هر چی گفت هیچی نگم . این رسم زمونه تو محیط کاره دیگهههههههههه

بازم راضی ام.خدایا شکرت



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 7:33 توسط عسلک

دو روز همش مهمون داشتیم .نتونستم استراحت کنم عصر ۵شنبه دوست بابام امدخانوادهئ شلوغی اند  ساعتهای ۱۱.۳۰  بعداز ضد حالی مهدی امددنبالم .جمعه هم دوستش امد دنبالش و رفت بیرون و من مامانش با دوست بابام و زنشووخاله وبچه هاش رفتیم بیرون وشب برگشتم خونه چون حوصله مهدی را نداشتم

تعطیلی خوبی نبود شاید میشه گفت مهدی خرابش کرد.



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 7:20 توسط عسلک