دیشب رفتم خونه مهدی اول هیچ کس نبود اتقمون را تمیز کردن او هم ساعتهای ۹بود که اومدرفته بود عکس دندونش را نشون دکتر بده
احساس میکنم اخلاقش عوض شده .نمیدونم شاید من اشتباه میکنم
خبر خاصی نیست جز اینکه شوهرخواهر عروسمون که ۵شنبه شب شیشه بچه داداشم انجا بود خبر دادن دیروز فوت کرده
واقعا زندگی به همین پستی هست که میبینیم
امروز صبح اومدم کارتم را بزنم نمیخورد یکی از همکارام گفت با نیت پاک امروز نیامدی سرکار .منم گفتم واقعا اصلا حس کار و این حرفها نیست دلم میخواست الان تو خونه خودمون رو تختم خواب بودم
رئس امروز رسما کارش را شروع میکند .خدا کنه قدمش خیر باشه
عصری هم باید بریم فکرکنم خونه همکارمون.(ازدواج کرده)
فکر میکردم فقط حوصله خونه ممد را ندارم نگو حوصل مهمونهای خودمون را ندارم
دیشب خان بعد از اینکه کلی حرص خوردم با یه جعبه شیرینی و سکه الیزابت تشریف اوردن .خیلی خوشحال شدم وقتی اومد .
دیشب کلی برمعجزه مردها خندیدیم
دلم میخواست اگر کنارم بود کلش را میکندم که میمرد همون موقع جواب بده تا خیال من راحت بشه و از قاط بودن در بیام
مردها همه اینقدر بی خیالند
بیچاره ما زنها که باید حیرونشون باشیم
حالا میدونم امروز جگرمنو خون میکنه تا اینکارو انجام بده
فرداشب شب شیشه است احتمالا اسمش را میذارن ارمان چون ارین اسم پسر پسرعمومه بابام میگه بذارین ارمان
۵شنبه شب شیشه بچه داداشمه اسمش را میخوان بذارن آرین(داداش بزرگترش آرش هستش)به هم میان دیگه
خونه نو با ماشین نو با یه بچه که ۶سالشه.........و امسال باید بره مدرسه .نمیدونم چرا نباید حسرت بخورم چرا مهدی نباید اینجوری باشه چرا هنوز دستش تو جیبه منه .پول قسطاشو من باید بدم همش هم طلبکاره اون ماهی ۱۰۰تومن دادم پررو دوباره هنوز حقوق نگرفتم میگه ۱۰۰تومن بده میدمت وقتی حقوق گرفتم
بخدا من تو منی ندارم ولی اخه میخوام جهاز بخرم همین اقا بعد غر میزنه میگه جهازت کمه و.........
کی بشه برم سرخونه زندگیم بفهمم پولم را کجا میدم . چه جوری
امشب عروسی پسر دوست بابامه .ولی من نمیرم شاید هم رفتم .دلم میخواد که برم به خاطر مهدی و مامانش نمیرم
دیروز رئیس هم رفت وجاش یکی دیگه اومدزندگی همینه میشه یه روز منم بازنشسته بشم و برم
عیدمبعث برهمگان مبارکباد
تعطیلات بد نبود ظهر ۵شنبه مریم با پسرزشتش را از بیمارستان اوردن و من دیگه واسه نهار که مادر شوهر دعوتم کرده بود نرفتم(کلی دلخور شده بود)عصر۵شنبه مهدی اومد دنبالم و گفت که قفا هفتمه وهمه سرمزارند.ومن خوابالو گفتم باشه و بامامانم رفتیم و به بهونه اینکه مهدی تو دندانپزشکیه در رفتم و اومدم خونه .ولی مهدی کارش تموم شده بود و رفته بود شب هم رفتم اونجا ظهر خونه داییش دعوت بودیم ولی من دوباره نرفتم دیروز هم اون داییش دعوت کرده بودکه به ناچار رفتم ولی دوباره جیم زدم و برگشتم خونه
اصلا حوصله این مراسماشون را ندارم
خدایا میترسم یعنی دوست ندارم دیگه روزهای تعطیل که همیشه ارزوم بود پیشش باشم .زده شدم یعنی کاری کرده که اینجوری شدم
با زم مثل ۶سال پیش من خبربچه دارشدن داداشم را دادم گوشیم انتن نمیداد و بلاخره به داداشم فهموندم که بدو شیرینی بگیر
یه بچه دیگه پا به دنیا گذاشت خدا میدونه سرنوشت این چی میخواد بشه توگوشیم صدای اذان بود گرفتم بالا سرش تا صدای اذانو بشنوه و خدا نگهدارش باشه
جاریم که ماماست الان زنگ زد احوال عروسمون را بپرسه وگفت ک ظهر خونه مهدی دعوتیم واسه نهار

همیشه از سفر و جاده ان میترسم .نمیدونم بچه که بودم وقتی شب از مشهد برمیگشتیم برف می امد تو راه چند تا جسد دیدم .خاطره اون شب باعث شده از جاده ها بترسم.کم سفر کنم وقتی بابام پشت فرمونه خیلی میترسم خیلی
خدا پشت و پناه همه مسافرهاو خواهرم
دیشب همه پول میخواستن ازم داداشم مهدی مامانم خواهرم .فکر میکردن من بیکارم که میام سر کار و پولو دوست ندارم خرج خودم بکنم خوشم میاد صبح زود بلند شم و تا ۳ربع کم کار کنم
ورم کرده دندونش از بس قرص خورده می ترسم امروز حالش بد بشه
منم نخوابیدم دیشب منم دندونم شروع کرد به درد گرفتن(مادرشوهرم میگفت یعنی دلاتون به هم نزدیکه) و تا صبحی مثل مهدی از جونم کشیدم ولی نمیدونم چرا صبحی خوابم نمی اید .قرار شد پول بدم بره دندونش را درست کنه.
خیل هم مواظب دندوناشه.از اونایی که نخ دندون هم میزنه ولی شاید دیر شروع کرده..........
الان نزدیک ۳ ماهه که داره کار میکنه ولی صاحب کارش گار نه انگار حتی بیمه اش را هم نکرده..........
یه غذای جدید........
۲عدد سیب زمینی۱پیازکوچک رارنده کرده ابش راخوب میگیریم بعد ۳تخم مرغ اضافه کرده و با قاشق در ماهیتابه همرا با ادویه سرخ میکنیم .خیلی خوشمزه است این غذایی که دیروز طبق دستور مادر شو هر درست کردم.قابل توجه تازه عروسها
بهش عادت کردم اگر کنارش نباشم قاطم تو خونه اعصایم خورد میشه اخه این چه زندگی که ما داریم بعدا هم باید برم خونه مادر شوهر زندگی کنم اخه بعد از ۴سال من کجا وسیله هامو بچینم منی که روزی ۸ساعت کار میکنم دلم میخواد تو خونه ای زندگی کنم که با خیال راحت باشه مخصوصا با این مادر شوهر مریض فقط باید کارهای خانم را انجام بدم .بهم خیلی بر میخوره وقتی میگه اینکار رو بکن و.......
اصلا حوصله بودن با او را ندارم مهدی قول داد خونه اش را جدا بکنه ولی پریشب میگفت نهههههههههههه
همه مردها ازخودراضیند فکر نمی کنن زنهاشون وقتی از خونواده جدا میشه با هزار ارزو میخواد بیاد خونه بخت ...........
دیشب ماه قبل از بس غر زد ۱۰۰۰۰۰تومان دادم خواهرش که بره بگرده ولی هنوز پول ندادن مهدی در مورد حقوق این ماه میپرسه .مردها ی بی غیرت
خیلی قاطم فقط خدا میدونه چی میگم......................
اون هفته مثل امروز بوده که عصر تمام کرد .روز پدر ...............قرار بود بعد از مدتها زنش را ببینه
زندگی همینه ادم که میره دیگه نمیادددددددددددد
تازه قرار شد بعد از چهلم عروسی دختر خاله مهدی باشه
(یه کم حسودیم میکنه)
خدا این روزها راواسه کسی نیار..........
شب که می امدیم اقامون گفت که رئیس گفت به عسل بگوجوش نزنه من هواشو دارم قرارشدبعداز ماه رمضون عروسی بگیریم البته طبق معمول ۴سال هنوزقرارشد
ازدست مهدی به خاطر دروغی که صبحی معلوم شده خورده .میخوام کلش رابکنم
قبل از اینکه نتیجه فرزی طلا را بخونم اینو نوشتم .پیام نور ملی قبول شده .اخرش چی بشه معلوم نیست.
امروز سوم بابابزرگه اقامونه .خدابیامرزش
خدایا به امیدتو..........................
روز تولدحضرت علی یعنی روز مرد مهدی اشکمو دراورد اونروز من همش گریه کردم.
ولی بعدجبران کرد.........
همین
دیشب با مامنش واسه شام اونجا بودن مرغ درست کردم وخورشت سبزی هم از ظهربود
خیلی کوک نیستم
به مهدی خیلی اعتماد دارم احساس میکنم میشه تکیه کرد بهش صبحی یه چیزی تو گوشیش دیدم که یه کم حالمو گرفت و تا مطمئن نشم اعصابم به هم ریزه میدونم.امیدوارم که من اشتباه کرده باشم یادمون باشه كه هیچكس رو امیدوار نكنیم بعد یكدفعه رهاش كنیم چون خرد میشه میشكنه و آهسته میمیره . یادمون باشه كه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا كسی كه به ما تكیه كرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو كه به كسی میدیم عمل كنیم . یادمون باشه هیچوقت كسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امكان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه كسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم.
دیروزظهرخسته مونده رفتم خونه خوابیدم ساعتهای۵/۴بودازبس مامانم سروصدا میداد بیدارشدم گوشیمو که رو حالت سکون بود نگاه کردم دیدم تو تا پیام دارم شوکه شدم گفتم ایا کیه؟دیدم اوه اقامون پیام فرستاده ۱-چه طوری .من رسیدم .و بعدازنیم ساعت که من هیچی نفرستاده بودم باز نوشته بود عزیزدل کجایی؟خرنشی ها.همیشه همینجوری مینویسه نمیدونم چرافکرمیکنه جنبه این حرفهارو ندارم من دیگه به این طرز نوشتنش عادت دارم.منم جواب دادم که خواب بودم الانم خونم کاری داری؟
یکی از همکارام که گفتم زنش مرده موقع زایمان مثل اینکه بچه اش هم مرده .بیچاره خدا صبرش بده .خدا چه جوری تو یه ان زندگی ادم را عوض میکنه و حالا بدون همدمی باید زندگی کنه .واقعا خونه ای که ادم عادت کرده به دونفر زندگی مشترک خیلی سخته که یکی از بین بره .من همیشه از خدا خواستم مرگ هیچ عزیزی رو نبینم مخصوصا خونواده ام و اقامون رو
وقتی که نامزدی بودم
یه بار به خاطر ارایشی که میکردم با مهدی دعوام شد دستور فرمود که حق ندارم رژو خط لب بزنم و لی من میزدم تا میدیدمش زود پاک میکردم
ولی خط لب را دیگه ول کردم ولی رژکم رنگ میزنم ان موقع ها خیلی بهم گیر میداد حالا دیگه یا حوصله نداره یه من شناخته ![]()
دیشب شب خوبی نبود
نه به خاطر اینکه کنارمهدی نبودم ولی خیلی اذیت شدم الان هم خواب الو هستم .وچون سرویسمون عوض شده مجبورم صبح ها ۷ سرکوچه باشم......
دو سه تا بچه گربه تو خونه مون هست دیشب موفق شدیم یکی شونو بگیریم همش تو دست و پامونن یه تکه گوشت با یه صندوق . یه طناب تا اومد گوشتو برداره نخو داداشم که خدا واسه این کاهر افریدش کشیدو و گیر کرد و زود گرفتن بردنش بیرون ولش کردن.گربهه فکر میکرد داریم باهاش بازی میکنیم ولی بلاخره تو دام داداشم گیر افتاد