تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
ویندوز کامپیوترم ر اجدید عوض کردم یاهو ندارم که بخوام چت کنم

دیشب رفتم خونه مهدی اول هیچ کس نبود اتقمون را تمیز کردن او هم ساعتهای ۹بود که اومدرفته بود عکس دندونش را نشون دکتر بده

احساس میکنم اخلاقش عوض شده .نمیدونم شاید من اشتباه میکنم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 7:40 توسط عسلک

دیروز وقت نشدچیزی بنویسم

خبر خاصی نیست جز اینکه شوهرخواهر عروسمون که ۵شنبه شب شیشه بچه داداشم انجا بود خبر دادن دیروز فوت کرده

واقعا زندگی به همین پستی هست که میبینیم

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 7:37 توسط عسلک

چه تعطیلات سختی بود خداراشکر که تموم شد خیلی دیروز خسته کننده بود مهمونامون که مونده بودن و غذای ظهر هم دادیمشون و ظرفها و........... خیلی سخت بود هنوز خستگی دوروز تو بدنمه

امروز صبح اومدم کارتم را بزنم نمیخورد یکی از همکارام گفت با نیت پاک امروز نیامدی سرکار .منم گفتم واقعا اصلا حس کار و این حرفها نیست دلم میخواست الان تو خونه خودمون رو تختم خواب بودم

رئس امروز رسما کارش را شروع میکند .خدا کنه قدمش خیر باشه

عصری هم باید بریم فکرکنم خونه همکارمون.(ازدواج کرده)

فکر میکردم فقط حوصله خونه ممد را ندارم نگو حوصل مهمونهای خودمون را ندارم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 7:23 توسط عسلک

امشب شب شیشه اش هست رفتم کت و دامن دادم بدوزه دیشب با مهدی رفتم پرو بد نبود امروز باید بگیرمش.مشکیه رنگش

دیشب خان بعد از اینکه کلی حرص خوردم با یه جعبه شیرینی و سکه الیزابت تشریف اوردن .خیلی خوشحال شدم وقتی اومد .

دیشب کلی برمعجزه مردها خندیدیم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 7:57 توسط عسلک

مردها فقطبلدن سیخ تو جگر خانهامشون بکنند.دیروز مسیج فرستادم که اگه واسه شب شیشه بچه داداشم بع خاطر اینکه عذاداری(بهونشه)نمیایی لااقل یه سکه بخر بیار تا از دلشون در بیاد و اینقدر غر به جون من نزنن.دیدم جواب نداد و گوشیشو خاموش کرد تا اینکه حدود ساعتهای ۱۰فرستاد من تو دندانپزشکی بودم عزیزم داشتم چرک لثم را میکشیدم و در مغازه نرفتم فردا برات میارم

دلم میخواست اگر کنارم بود کلش را میکندم که میمرد همون موقع جواب بده تا خیال من راحت بشه و از قاط بودن در بیام مردها همه اینقدر بی خیالند بیچاره ما زنها که باید حیرونشون باشیم

حالا میدونم امروز جگرمنو خون میکنه تا اینکارو انجام بده

فرداشب شب شیشه است احتمالا اسمش را میذارن ارمان چون ارین اسم پسر پسرعمومه بابام میگه بذارین ارمان



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 7:41 توسط عسلک

دیشب که مامان اینها میرفتند کرمون عروسی و من به خاطر مادر شوهر که عذاداره نرفتم و شب رفتیم خونه اون یکی داییش و ابگوشت کله تیز داشت (خداراشکر افطار کرده بودم)وگرنه از گشنگش تلف میشدم.دوباره همه اونجا بودن .دیروز از بس حالم بد بود مرخصی گرفتم ورفتم خونه و تا ۵.۳۰ خوابیدم (چه حالی داد؟)

۵شنبه شب شیشه بچه داداشمه اسمش را میخوان بذارن آرین(داداش بزرگترش آرش هستش)به هم میان دیگه



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 8:0 توسط عسلک

دیشب خونه داداش مهدی بودم زن و شوهر هر دو درس خونده و دکترند .خانمش که سی میلیون بهش رسید کلی زندگیشون را از این رو به ان رو کرد (شانسو باش)

خونه نو با ماشین نو با یه بچه که ۶سالشه.........و امسال باید بره مدرسه .نمیدونم چرا نباید حسرت بخورم چرا مهدی نباید اینجوری باشه چرا هنوز دستش تو جیبه منه .پول قسطاشو من باید بدم همش هم طلبکاره اون ماهی ۱۰۰تومن دادم پررو دوباره هنوز حقوق نگرفتم میگه ۱۰۰تومن بده میدمت وقتی حقوق گرفتم

بخدا من تو منی ندارم ولی اخه میخوام جهاز بخرم همین اقا بعد غر میزنه میگه جهازت کمه و.........

کی بشه برم سرخونه زندگیم بفهمم پولم را کجا میدم . چه جوری

امشب عروسی پسر دوست بابامه .ولی من نمیرم شاید هم رفتم .دلم میخواد که برم به خاطر مهدی و مامانش نمیرم

دیروز رئیس هم رفت وجاش یکی دیگه اومدزندگی همینه میشه یه روز منم بازنشسته بشم و برم



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 7:51 توسط عسلک

سوختم، باران بزن شايد تو خاموشم كني، شايد امشب سوزش اين زخم ها را كم كني، اه باران من سراپاي وجودم اتش است پس بزن باران بزن شايد تو خاموشم كني

 

عیدمبعث برهمگان مبارکباد

تعطیلات بد نبود ظهر ۵شنبه مریم با پسرزشتش را از بیمارستان اوردن و من دیگه واسه نهار که مادر شوهر دعوتم کرده بود نرفتم(کلی دلخور شده بود)عصر۵شنبه مهدی اومد دنبالم و گفت که قفا هفتمه وهمه سرمزارند.ومن خوابالو گفتم باشه و بامامانم رفتیم و به بهونه اینکه مهدی تو دندانپزشکیه در رفتم و اومدم خونه .ولی مهدی کارش تموم شده بود و رفته بود شب هم رفتم اونجا ظهر خونه داییش دعوت بودیم ولی من دوباره نرفتم دیروز هم اون داییش دعوت کرده بودکه به ناچار رفتم ولی دوباره جیم زدم و برگشتم خونه

اصلا حوصله این مراسماشون را ندارم



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 7:46 توسط عسلک

نمیدونم نسبت بهش چرا اینجوری شدم .ازبس بی مهری کرده تو دلم رو خالی کرده دارم ازش زده میشم

خدایا میترسم یعنی دوست ندارم دیگه روزهای تعطیل که همیشه ارزوم بود پیشش باشم .زده شدم یعنی کاری کرده که اینجوری شدم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 9:13 توسط عسلک

دیروز عجب روزی بود .وقتی رفتم خونه گفتن مریم رفته بخوابه وایه زایمان(عروسمون)بچه دومش بود این هم پسر شد.حدودساعت ۱۰ ربع کم بود که منو خواهر بزرگش ذر ورودی اتاق عمل بودیم که صدای بچه داداشم اومد .عمه جون که سر از پا نمیشناخت بدو رفتم به مامانم گفتم که بدنیا اومد وقتی مامانم گفت چیزیه من با تعجب نگاش کردم و همه خندیدین پریدم تو راهرو و گفتند که یه پسره(اصلا برام مهم نبود که چیه ولی اگه دختر بود بهتر بود چون بچه اولشون که اسمش هم ارش هست یه پسرجلف و بلا است)امیدوارم قدمش خیر باشه واسه مامانش و باباش

با زم مثل ۶سال پیش من خبربچه دارشدن داداشم را دادم گوشیم انتن نمیداد و بلاخره به داداشم فهموندم که بدو شیرینی بگیر

یه بچه دیگه پا به دنیا گذاشت خدا میدونه سرنوشت این چی میخواد بشه توگوشیم صدای اذان بود گرفتم بالا سرش تا صدای اذانو بشنوه و خدا نگهدارش باشه

جاریم که ماماست الان زنگ زد احوال عروسمون را بپرسه وگفت ک ظهر خونه مهدی دعوتیم واسه نهار

                                             

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 7:24 توسط عسلک

خواهرم که همش در حال مسافرت است رفته اینبار مشهد پیش اقا امام رضا .پارسال که با بچه ها رفتیم خیلی خوش گذشت خیلی

همیشه از سفر و جاده ان میترسم .نمیدونم بچه که بودم وقتی شب از مشهد برمیگشتیم برف می امد تو راه چند تا جسد دیدم .خاطره اون شب باعث شده از جاده ها بترسم.کم سفر کنم وقتی بابام پشت فرمونه خیلی میترسم خیلی

خدا پشت و پناه همه مسافرهاو خواهرم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 7:27 توسط عسلک

الهی قربونش برم دیشب وقتی صورتش را دیدم که نیموره شده و یک طرف صورتش خیلی باد کرده دلم خیلی دلم سوخت تمام دهنش به خاطر مفنامیک اسید زیادی که خورده بود جوشیده بود هر چی میدادی دیشب میخورد خدارا شکر صبحی بادش کمتر شده بود و ورمش تقریبا خوابیده بود من و مامانش هر چی بود دادیم

دیشب همه پول میخواستن ازم داداشم مهدی مامانم خواهرم .فکر میکردن من بیکارم که میام سر کار و پولو دوست ندارم خرج خودم بکنم خوشم میاد صبح زود بلند شم و تا ۳ربع کم کار کنم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 7:42 توسط عسلک

دیشب تا اذان درد دندون کشید  ورم کرده دندونش از بس قرص خورده می ترسم امروز حالش بد بشه

منم نخوابیدم دیشب منم دندونم شروع کرد به درد گرفتن(مادرشوهرم میگفت یعنی دلاتون به هم نزدیکه) و تا صبحی مثل مهدی از جونم کشیدم ولی نمیدونم چرا صبحی خوابم نمی اید .قرار شد پول بدم بره دندونش را درست کنه. خیل هم مواظب دندوناشه.از اونایی که نخ دندون هم میزنه ولی شاید دیر شروع کرده..........

الان نزدیک ۳ ماهه که داره کار میکنه ولی صاحب کارش گار نه انگار حتی بیمه اش را هم نکرده..........

 یه غذای جدید........

۲عدد سیب زمینی۱پیازکوچک رارنده کرده ابش راخوب میگیریم بعد ۳تخم مرغ اضافه کرده و با قاشق در ماهیتابه همرا با ادویه سرخ میکنیم .خیلی خوشمزه است این غذایی که دیروز طبق دستور مادر شو هر درست کردم.قابل توجه تازه عروسها



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 7:54 توسط عسلک

امروز قاطم .مهدی دیشب دندون درد بود و پیام فرستاد که ۸قرص هم خورده ولی جواب نداده .ولی من خواب بودم بعدا فهمیدم که نتونستم احساس همدردی کنم .ساعتها ی ۱۲بود که از خواب پریدم و پیامش را خوندم منم فرستادم میخوای بیاییم دنبالت بریم دکتر که دیگه جوابی نداده بود و فکر کنم خواب رفته بود

بهش عادت کردم اگر کنارش نباشم قاطم تو خونه اعصایم خورد میشه اخه این چه زندگی که ما داریم بعدا هم باید برم خونه مادر شوهر زندگی کنم اخه بعد از ۴سال من کجا وسیله هامو بچینم منی که روزی ۸ساعت کار میکنم دلم میخواد تو خونه ای زندگی کنم که با خیال راحت باشه مخصوصا با این مادر شوهر مریض فقط باید کارهای خانم را انجام بدم .بهم خیلی بر میخوره وقتی میگه اینکار رو بکن و.......

اصلا حوصله بودن با او را ندارم مهدی قول داد خونه اش را جدا بکنه ولی پریشب میگفت نهههههههههههه

همه مردها ازخودراضیند فکر نمی کنن زنهاشون وقتی از خونواده جدا میشه با هزار ارزو میخواد بیاد خونه بخت ...........

دیشب ماه قبل از بس غر زد ۱۰۰۰۰۰تومان دادم خواهرش که بره بگرده ولی هنوز پول ندادن مهدی در مورد حقوق این ماه میپرسه .مردها ی بی غیرت

خیلی قاطم فقط خدا میدونه چی میگم......................



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 7:28 توسط عسلک

بلاخره ۷ هم به پایان رسید .عمر ادم همینه .واقعا پشت مرده سرده راسته هااااااااااااا

اون هفته مثل امروز بوده که عصر تمام کرد .روز پدر ...............قرار بود بعد از مدتها زنش را ببینه

زندگی همینه ادم که میره دیگه نمیادددددددددددد

 تازه قرار شد بعد از چهلم عروسی دختر خاله مهدی باشه (یه کم حسودیم میکنه)



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 8:51 توسط عسلک

به خاطربنزینراننده قبلیمون دیگه مارو نمیاره ما هم مجبور شدیم با یکی از همکارا بیاییم که ساعت۷میاد دنبالمون.یعنی مجبوریم سحرخیز باشیم .اوه خدانیاره من که دیروز همش خواب بودم


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 7:16 توسط عسلک

دیروز سوم بود و همه چیز به سختی تموم شدو حالا خیلی خستم خیلی

خدا این روزها راواسه کسی نیار..........

شب که می امدیم اقامون گفت که رئیس گفت به عسل بگوجوش نزنه من هواشو دارم قرارشدبعداز ماه رمضون عروسی بگیریم البته طبق معمول ۴سال هنوزقرارشد

 

ازدست مهدی به خاطر دروغی که صبحی معلوم شده خورده .میخوام کلش رابکنم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 8:50 توسط عسلک

((((خدایا کمکش کن . )))

قبل از اینکه نتیجه فرزی طلا را بخونم اینو نوشتم .پیام نور ملی قبول شده .اخرش چی بشه معلوم نیست.

امروز سوم بابابزرگه اقامونه .خدابیامرزش 

خدایا به امیدتو..........................



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 7:47 توسط عسلک

تموم شد .بابابزرگش روز تولد حضرت علی فوت کردن.(حقا که مرد خوبی بود)خدابیامرزشون

روز تولدحضرت علی یعنی روز مرد مهدی اشکمو دراورد اونروز من همش گریه کردم.

ولی بعدجبران کرد.........



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:16 توسط عسلک

مهدی شبی باید بره پیش بابابزرگش همین

دیشب با مامنش واسه شام اونجا بودن مرغ درست کردم وخورشت سبزی هم از ظهربود خیلی کوک نیستم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 7:38 توسط عسلک

دیروز عصررفتم بامامانم واسه آش خونه دوستم که گفتم ازدواج کرده ولی بعد که اومدم فقط گریه کردم که چرا من نباید سرخونه زندگیم باشم .هر۳شنبه که تو محلمون دعای توسله واینبار هم نوبت ما بود دعارابرگزارکردیم ولی مثل هفته قبل به دلم نچسبید.شب هم مهدی اومد اونجا و بابابام مراسم گربه گیری داشتند.

به مهدی خیلی اعتماد دارم احساس میکنم میشه تکیه کرد بهش صبحی یه چیزی تو گوشیش دیدم که یه کم حالمو گرفت و تا مطمئن نشم اعصابم به هم ریزه میدونم.امیدوارم که من اشتباه کرده باشم یادمون باشه كه هیچكس رو امیدوار نكنیم بعد یكدفعه رهاش كنیم چون خرد میشه میشكنه و آهسته میمیره . یادمون باشه كه قلبمون رو همیشه لطیف نگه داریم تا كسی كه به ما تكیه كرده سرش درد نگیره یادمون باشه قولی رو كه به كسی میدیم عمل كنیم . یادمون باشه هیچوقت كسی رو بیشتر از چند روز چشم به راه نذاریم چون امكان داره زیاد نتونه طاقت بیاره . یادمون باشه اگه كسی دوستمون داشت بهش نگیم برو نمیخوام ببینمت چون زندگیش رو ازش میگیریم. 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 7:48 توسط عسلک

سلام

     دیروزظهرخسته مونده رفتم خونه خوابیدم ساعتهای۵/۴بودازبس مامانم سروصدا میداد بیدارشدم گوشیمو که رو حالت سکون بود نگاه کردم دیدم تو تا پیام دارم شوکه شدم گفتم ایا کیه؟دیدم اوه اقامون پیام فرستاده ۱-چه طوری .من رسیدم .و بعدازنیم ساعت که من هیچی نفرستاده بودم باز نوشته بود عزیزدل کجایی؟خرنشی ها.همیشه همینجوری مینویسه نمیدونم چرافکرمیکنه جنبه این حرفهارو ندارم من دیگه به این طرز نوشتنش عادت دارم.منم جواب دادم که خواب بودم الانم خونم کاری داری؟

یکی از همکارام که گفتم زنش مرده موقع زایمان مثل اینکه بچه اش هم مرده .بیچاره خدا صبرش بده .خدا چه جوری تو یه ان زندگی ادم را عوض میکنه و حالا بدون همدمی باید زندگی کنه .واقعا خونه ای که ادم عادت کرده به دونفر زندگی مشترک خیلی سخته که یکی از بین بره .من همیشه از خدا خواستم مرگ هیچ عزیزی رو نبینم مخصوصا خونواده ام و اقامون رو

                                 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 7:23 توسط عسلک

دیشب موقع سحر خواب دیدم رفتم مهمونی باخواهرها و دوستان نمیدونم چطور شد که کیفمو گم کردم خیلی دنبالش گشتم ولی بعد فقط کیف خالی رو پیدا کردم حالا تمام کرمها و رژلبها و حتی گوشی موبایلم را برده بودن که از خواب پریدم و دیدم که خواب بوده خوشحال شدمنمیدونم تعبیرخوابم چیه .........میدیدم یکی از همکارام میگفت بیا حالا من یه کرم اضافی دارم فعلا بگیر بزنعجب دخترهایی هستیم ها .تو خواب هم تو فکر کرم و.........هستیم

وقتی که نامزدی بودم      یه بار به خاطر ارایشی که میکردم با مهدی دعوام شد دستور فرمود که حق ندارم رژو خط لب بزنم و لی من میزدم تا میدیدمش زود پاک میکردم    ولی خط لب را دیگه ول کردم ولی رژکم رنگ میزنم ان موقع ها خیلی بهم گیر میداد حالا دیگه یا حوصله نداره یه من شناخته

دیشب شب خوبی نبود  نه به خاطر اینکه کنارمهدی نبودم ولی خیلی اذیت شدم الان هم خواب الو هستم .وچون سرویسمون عوض شده مجبورم صبح ها ۷ سرکوچه باشم......

دو سه تا بچه گربه تو خونه مون هست دیشب موفق شدیم یکی شونو بگیریم همش تو دست و پامونن یه تکه گوشت با یه صندوق . یه طناب تا اومد گوشتو برداره نخو داداشم که خدا واسه این کاهر افریدش کشیدو و گیر کرد و زود گرفتن بردنش بیرون ولش کردن.گربهه فکر میکرد داریم باهاش بازی میکنیم ولی بلاخره تو دام داداشم گیر افتاد

 

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 7:18 توسط عسلک