اصلا کوک نیستم (طبق معمول)دلم میخواد حقوقمرا برم وسیله بخرم ولی خان گدا میگه نه باید بذاری قستامونو بدیم (البته قسط های خودش) من که دیگه تا اخر عمر پولم مال اونه لااقل میتونست بگه این دو ماهی که تو خونه مامانتی و میدونه که جهاز خریدن چقدر سخته کوتاه بیا ولی اصلا انگار نه انگار خیلی خودخواهه ۵شنبه که نرفتم قرار بود دیشب برم ولی حال و حوصله اش را نداشتم هر چنر چند بار خواستم برم ولی میلم نکشید که برم واسه همین شب مسیج داد که پولت را بریز به حساب بانکم که وام ماشین بگیریم .
امان از دست مردهای مادی و بی غیرت دلم میخواست بزن دهنش را له کنم .احمق
وسیله هامو دیروز اوردیم بیرون تا ببینم چی کم دارم .بیچاره خونوادم .مردها نمیفهمن که جهاز خریدن چقدر سخته .همش فقط نق میزنن.
دلم واسه خودم میسوزه کاش ........
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 7:49 توسط عسلک
دیشب کلی واسش اس ام اس دادمو درددل کردم که میخوام یک کم از پولموپیش بدم واسه وسیلام و اخر دفعه فرستاد بیخود .وظیفه خونوادته که اینکارو بکنم.
اونه منو نه وضعیتم رک میکنه
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 8:8 توسط عسلک
سلام
دیروز سوم نرفتم بابو خونم ریخته میشه .اصلا حوصله عروسی رو ندارم ازهر جای شلوغ بدم میاد
اخرشب خواهر لباسامومیخواست به این بهونه رفتم خونه مهدی و خوابیدیم
خداکنه اینکه گفتند ماه رمضون دورتر وزودتر بیلییم وبریم شامل ما هم بشه
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 7:43 توسط عسلک
خسته وکوفتم.تمام بدنم درد میکنه دیشب عروسی خیلی یخ بود تا حالا اینجوری عروسی نرفته بودم
امروز سومه اصلا حالش نیست اصلا تمام بدنم درد میکند
از بس از دست اقا حرص خوردم که چی بگم
مرد بی عرضه هم خدا نیاره
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 9:27 توسط عسلک
سلام
دیروز رفتم دوتا قالی با پشتی روش گرفتم از این قالیها که طرح کرمانیند.۷۵۰۰۰۰تومان ناقابل کلی گشتیم تا یه سرویس خواب مبل ارزونی گیرمون بیاد که خوشکلن باشن ولی نشد با مامانم دیروز روز بامزه ای را گذراندیم
خداکنه موضوع داداشم حقیقت نداشته باشه وگرنه مه هیچ بهونه ای دست مهدی میاد
امشب عروسی دختر خاله مهدی و کلی ..........هنوز لباس درستی ندارم کاش میشد نری
حسش نیست .اینها یه ماه بعد از ماه خواستگاریشون بود و یه مابعد از عقد ماعقدشون بود و حالا یه ماه زودتر عروسیشونه
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 8:27 توسط عسلک
اسدالله دیشب خیلی گریه کرد .چقدر سخته یه بچه را بزرگ کنیم اعصاب میخواد خدا را شکر که مرخصی زایمان ۶ماه شده .
دیروز رفتم نوبت سوم واکسنم را پیش جاری جون زدم و کلی غیبت کردیم و این حرفها........
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 7:50 توسط عسلک
خیلی خستم .خدایا کی میشه از این خاری و خفت در میام دیروز اقا تا ۲ظهر خواب بود و رفت بیرون تا ۱۱ بعد من گرفتم خوابیدم اومد لحافو زد کنار یه کم شوخی کرددید من تحویلش نمیگیرم ماهواره روروشن کرد همون موقع پسرداییش اومددنبالمون بااصرار زیاد رفتیم یه دوری زدیم بعد هم یه کم حرفو خوابیدیم.
امان از دست مردها که اینقدر لوس و خودخواه یه دنده و از خود متکبر ند
یه روزی حالشو میگیرم .
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 9:35 توسط عسلک
دیشب دوباره اومددنبالم یه کم در مورد زندگیمون حرف زدیم هنوز مثل قبل از جهاز خوب حرف میزند میدونم هر چی بیارم بازم کمه
خدایا این روزها رو زودبگذرون و تمومش کن که عروسی سر بگیره دیروز ۴۰هم تموم شد و عروسیها شروع میشن من نرفتم کمک بقول جاریم رییس وارانه کار میکنم (ماییم دیگه)
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 8:10 توسط عسلک
سلام
من برگشتم
سفرخوبی داشتیم هر چند ۱روز توراه بودیم ولی واقعا جای قشنگی بود ای ول به همدان عباس اباد .ابو علی سینا.باباطاهرعریان.لالجین .شهربازی.گنجنامه و...............
ازنظر شهرسازی هم که خیلی جالب بود ایول شهردار های همدان
به هرحال هفته قبل مثل امروز که ۳شنبه است راه افتادیم شب نیمه شعبان هم بود و بعد از یک روز کامل رسیدیم مهمانسرای اردیبهشت هم اقامت داشتیم و۳شب بودیم و بلاخره یکشنبه عصر به لطف خدا به سلامتی رسیدیم ۱۳۰۰۰۰تومان هم خرجم شد.
واسه مهدی لباس زیر وپیراهن پستا ای رنگ خریدم خیلی هم بهش میاد
امروز ۴۰بابابزرگشه حال اینکه مرخصی بگیرم برم کمک ندارم چون دیروز به خاطرسرماخوردگی هم نیامدم سرکارو روز قبلش هم دور امدم واسه همین دیگه نمیتونم مرخصی بگیرم
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 8:0 توسط عسلک
امروز اگرخدابخوادداریم میریم همدان.ای حس مسافرت هم دارم هم ندارم(دارمم بیشتر شده)
۴شنبه خواستگاری خواهر بزرگترمه شایدناراحت بشه از اینکه دارم میرم ولی احتیاج دارم به یک مسافرت
به خان دیشب وصیت کردم که اگه مردم بعد از سالم دوماد بشه که اون هم پروپرو میگفت تا ۴۰ بیشتر صبر نمیکنه.
اسدالله دیشب
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 7:42 توسط عسلک
مافردا باید بریم همدان .نمیدونم چرا دلهره دارم نمیدونم یا وسه اینکه باید چندروزی خان را نبینم یا واسه اینه که همیشه از سفرمیترسیدم ولی واقعا یه دلهره ای برام بوجود امده مثل قبلا خوشحال نیستم خدا کنه خوش بگذره و راحت بریمو بیاییم
من از بچگی میترسیدم از سفر و جاده مخصوصا موقع شب و تاریکیش .اصلا تو ماشین خواب به چشم نمیاد خیلی خسته کننده است وای که موقع خوای تو ماشین وقتی از مشهد
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 7:54 توسط عسلک
خدایاشکرت
امروزو روزه گرفتم ولی دلم درد گرفته یاگشنشمه یا هم..
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 7:59 توسط عسلک
تعطیلی خوبی بود یک کم اذیت شدم ولی خوب چه میشه کرد مردهلا همه ضدحالند
مامان اینها رفتند خونه خالم شب هم مهدی اومد دنبالم و تا صبحی پیشم بود(چشم نخوره)
صبحی هم سرویس نیامد دنبالم و دوررسیدم سرکار
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه سوم شهریور 1386ساعت 7:57 توسط عسلک
داریم میریم با دوستام همدان.میگن جای خوبیه .۳شنبه راه می افتیم.هدیه رئیسه
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 7:50 توسط عسلک