تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
هنوزهیچ کارنکردم

خدایا چکارکنم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 13:39 توسط عسلک

چقدر دلم درد میکنه خدا میدونه .از دیروز ظهر همش دد میکنه دیشب همش بیدار میشدم.خیلی خستم دیروز اشپزخانه و یک کم اتاق خوابمون را تمیز کردیم هنوز خیلی کار دارم خدا کنه که به سلامتی تموم شه و این حرص و جوشهام تموم شه


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 8:0 توسط عسلک

دیروز زودنر رفتم خونه تابرم عصر با دخترخالم که تازه راننده شده برم دنبال لباس.یک لباس عوس دیگه پسندکردیم و خوب شد خن را نبردم که اون قبلی رو  بخریم .جمعه دیگه عروسیمه و لی هنوز هیچ کار نکردیم امروز باید بریم خونه شون را تمیز کنیم تا ۵شنبه وسیله هامو ببرم

همش فکر میکنم که میخواد یه اتفاقی بیفته احساس میکنم هر لحظه امکان داره یکی خبر بدی بده

پس خدایا به امید خودت

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 7:53 توسط عسلک

دلم گرفته .هنوز هیچ کار نکردم .هیچ کار .بابو از این مردها .هرروز باید منت بکشم و با یکی برم کارامو بکنم.خیلی روز های بدیه .خدایا کیشه تموم شه .اصلا خوشحال نیستم .چون میدونم ازهمین هم که هست می افتم.با هم جور نیستیم.اصلا

کاش هیچ وقت ۲۰/۱۱/۸۲نمیشدونشده بود.کاش تو سفرجیرفت بادوستم مرده بودم و نمی امدن خواستگاریم

چراااااااااااااااااااااااااینجوری شد



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 7:40 توسط عسلک

خدایا چکارکنم دو هفته دیگر عروسیه و هنوز هیچ کار نکردم .خودت کمک کن حیرون نشم

اقامون تو این موقعیت گذاشته رفته بوشهر تا شنبه هم نیست هنوز هیچ کدوم از کارامون را نکردیم .یا خدا



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 7:45 توسط عسلک

خواهرشوکوچیکم اسباب کشی داره دیرو زرفتیم تا وسایلاشو جمع کنه بعد هم رفتیم خونه مادر شو و از اون جا هم خونه خواهر شو هر بزرگی.(چون شوهرش با مهدی رفتند بوشهر)وتنهایند.

دلم طاقت نیاورد زنگ زدم به گوشی خان و لی جواب نداد خیلی جرم گرفته بود بعد فهمیدم گوشیشو جا گذاشته بوده.دلم براش تنگ شده ولی مردها همه بی معرفتن .وقتی گفتم چرا نیامدی خداحافظی گفت مگه کجا میرم .زودی میام ۴روزه رفته من که دلم تنگ میشه هر چند بعضی وقتها دلم میخواد کلش را بکنم.یا جمعه یا شنبه راه می افتن



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 7:45 توسط عسلک

دیروز خیلی روز و شب بدی داشت طرف صبحش گفتند قراره جابجا بشم که نشده و شبش خان گفت میخوام برم بوشهر(امان از بی فکری مردها )دو هفته دیگه عروسیشه هنوز هیچ کار هم نکاردیم

شب هم مامانم به خاطر حمید کلی دعواکرد و داداشم شیشه شکستو و..........

خیلی اوضاع خیط بود تو هر اتق یکی افتاده بود .نمیدونم چرا زندگیمون اینجوری شده اوضامون خیلی خیطه خیلی.اینم از نون حلال ولی هیچ کدوم از بچه ها خوب نشدن

چشام باد کردن دیشب دلم میخواست دو سه تا قرص خواب بخورم و بیفتمو صبحی بیدار نشم

بعضی وقتها میخوابم اشهدو میگم و از خدا میخوام یا تمومش کنه این روزهارو یا دیگه بلند نشم و لی روز بعدش دوباره همون اش و همون کاسه

ای خدا تو کجایی شاید اینقدر بنده داری که منو نمیبینی.دیشب نمازمو نخوندم یعنی نخواستم بخونم

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 7:28 توسط عسلک

هرروزبدترازدیروز

حالا باید جوش جابجا شدن رابزنم.چکارکنم.خدایااااااااااااااااااا

اول صبح خبر بد .

دیروز رفتم لباس عروس پرو کنم .الهام خیلی کمکم کرد تا بتونم خیلی جاها برم و بیشتر جاها را ببینم .الها م خیلی عوض شده نسبت به قبلا .خداکنه بلایی سرخودش نیاره دیوز دو بار میخواست تصادف کنه .خیلی کله خرابه خیلی.بیچاره مادرش



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 7:29 توسط عسلک

رفتیم عروسی بابو چقدر بد ارایش کرده بودن از نزدیک بد شده بود خداخودش رحم کنه.خداکنه بخیر بگذرونه .بابا داماد یه پراید هدیه داد اگه عروس دور عروس شد ولی خوشبخت میشه

دیشب هم امدم پیش مهدی فکرکنم دلش تنگ شده بود چون همش غر میزد

عجب دنیایی .حالم بهم میخوره از همه چیز



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 7:0 توسط عسلک

خدایا تو بزرگی همیشه

دیروز خار شو از مشهد یه روسرس واسم اورد خوشکله بدک نیست و از شنبه که خانو ندیده بودم دیدمش .میگفت عادت کردم به ماساژات .راست میگم من عادت کردم بهش

وقتی گفت که قرانی بردم پیش صابکارش خیلی نارحت شدم .دلم واسش سوخت .خدایا کی بشه اون کارش درست بشه و از اینجا بره

امشب عروسی دعوتیم دودلم احتمالا که برم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 7:6 توسط عسلک

خیلی وقته که چت نکردم خیلی وقته

دیروز بابام حالی نداشت بردیمش دکتر .از بس جوش میزنه خیلی دلم براش سوخت (بعضی موقعها فکر میکردم داره فیلم بازی میکنه)خالم اینها هم اونجا بودن اونها هم جوش زدن خیلی

کارت عروسی دختر دوست بابم را اوردن ۵شنبه است بعد از ۳۳سال میخواد ازدواج کنه شوهرش خیلی خوبه خداراشکرخیلی هم پولدارن

قرار بود مثل امروز عروسی ما باشه ولی افتاد واسه۹/۹/۸۶البته اگه اتفاق نیفته

درو دماغ عروسی را ندارم هنوز هیچ کار نکردیم واسه قرعه کشی هم اسمم در نیامد و......

اصلا راضی نیستم برم خونه مادر شو زندگی کنم اصلا

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 6:33 توسط عسلک

امام جمعه شهرمون یک ادم نامرد و حیض و احمقیه که فقط حکم طلاق را تو شهرمون این میخونه و ۵۰۰۰۰تومان هم میگیره وهرزنی را که مییاد واسه طلاق ادرس میگیره و میخواد صیغش کنه زن داداشم را میخواسته صیغه کنه مردکه احمق .خدارحم کنه .بیچاره اونهایی که پشت سرش نماز میخونن. ای خدا عجب مملکتی شده .اخه هر کسی را که دیگه میشه از رو چشاش حدس زد لااقل چکاره .اینقدر مغروره که مامانم میگفت بزور جواب سلام را میده

وام هم که قرار شد از اول قرعه کشی کنن .یه بار تو عمرمون تو یه قرعه کشی برنده شدیم ولی همه رفتند اعتراض کردن .خدا کنه اگه اسم من در نیاد اسم اونها یی که اعتراض کردن هم در نیاد

شبی هم که خون خودمونم چون صبح خیلی کارداریم میخوام بالشتها را پرکنیم و.........

دیشب تا ۸ اینجابودیم.وخیلی خستم

موبایلم هم که بخاطر قسطهای خان داره فروخته میشه .



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 6:23 توسط عسلک

هرروزصبح که میام اول بایدبیفتم تو اینترنت بی صاب شده.دیونم کرده بخدا پیرم کرد

سیم کارتم بخاطر خان(تا قسطاشو بده) باید بفروشم .بعضی وقتها دلم به حالش میسوزه وقتی میگه با این سنم باید لنگ بکشم دلم براش میسوزه واسه ماهی صدتومان.خدایا خودت رحم کن

خداراشکر که من سرکارم وگرنه حیرون بودیم



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 7:1 توسط عسلک

بلاخره اینترنت وصل شد .خداکنه تا اخر وصل بمونه

ازداداشم خبر اینه که حالی نداره

خوارشو هم که رفته مشهد با دخترش

دیروز هم اول



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 12:10 توسط عسلک

دیروز واسم یک شارژ موبایل گرفت.خیلی غافلگیرشدم چون اینجا هر چی میگشتم نمیدیدم

امروز تولد دختر خواهرشه رفتم واسش یه لباس خریدم ولی حس ندارم که برم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 9:8 توسط عسلک

پای مادرشوم مو برده زانوشو میگم .دیشب همش مهمونداری کردیم تازه نصف طایفه هنوز خبر ندارن .خدارحم کنه

اصلا از مهمون و مهمونداری تو خونه مردم خوشم نمیاد یکی از دلایلی که اصلا راضی نیستم اونجا زندگی کنم همینه .احساس غرورم اینکارو اجازه نمیده جلو دختراش بخوام یه چیزی بگیرم

داداشی هم ریضه خداکنه سالم از بیمرستان برگرده مثل روز اولش بشه .خدایا به امید خودت



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 7:52 توسط عسلک

بيچاره مادر شوهرم.خورده زمين .فقط خدارحم كنه نشكسته باشه كه بدبختيم)فكركنم چشمش زدم اخه رفته ب.دموهاشو كوتاه كرده بود همش گفتم چقدر بهت مياد و اين حرفها........(

حال و حس عروسي رو ندارم ميترسم دوباره كارامون را بكنيم و اتفاقي بيفته.خدايا خودت كمك كن



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:32 توسط عسلک

خدایا تو کجایی و اون کجا

دلم براش تنگه خیلی.خوش به حالت خدا از دل همه خبرداری خوشبه حالت .کاش میدونستم این چندروز که ندیدمش دلش واسم تنگ شده یا نه

 شی میرم پیشش خدا کنه جبران کنه.گوشیم قطعه و باید کارت شارژ بخرم ولی هیچ جا ندارن تموم کردن



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:30 توسط عسلک

خدایا تو کجایی و اون کجا

دلم براش تنگه خیلی.خوش به حالت خدا از دل همه خبرداری خوشبه حالت .کاش میدونستم این چندروز که ندیدمش دلش واسم تنگ شده یا نه

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 14:29 توسط عسلک

دیروز با مامن رفتیم یه کم خورده ریزه پلاستیکی خریدیم .کی بشه دیگه قرار نباشه جوش جهاز را بزنم و برم سرخونه و زندگیم.ادم تو این مغازه ها میره همش احساس میکنه کم داره و باید بیشتر بخره....


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:43 توسط عسلک

دیروز با مامن رفتیم یه کم خورده ریزه پلاستیکی خریدیم .کی بشه دیگه قرار نباشه جوش جهاز را بزنم و برم سرخونه و زندگیم.ادم تو این مغازه ها میره همش احساس میکنه کم داره و باید بیشتر بخره....


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 7:43 توسط عسلک

دیشب مرغ خریدم ۴۰۰۰تومان وشب مهدی هم اومد اونجا

خیلی خسته بود چون چند شب نخوابیده بوددراز کشید تا واسه شام بیدارش کردم.

مامانو بابا هم اتش بست دادن و اشتی کردن

احتمالا عروسی واسه اذر افتاده البته اگه اتفاقی نیفته

خدایا به امید تو



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 7:45 توسط عسلک

خدایا کمکمون کن.

دیشب میگفت نخوابیده یعنی چند شبه که نمیخوابه .وقتی اعصابش خورد باشه اینجوریه.واسم دردودل کرد و میگفته با صاب کارش که ادم از خودراضی است نمیسازه و دیروز هم نرفته بود سرکار.خدا رحم کنه فکرکم داشتم اینم دوباره بیکار شدنش روش

ازفرمانداری میخواستم ناممو به بازرسان احمدی نژاد نشون بدن خدا کنه فرجی بشه

مامانو بابام به خاطر تفاوت سنیشون همش دعوا دارن



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 8:14 توسط عسلک