خداکنه این امتحان را بخوبی بدن و تمام شه.فعلا که اوضاع خوبه تا ببینیم چی میشه
دیروز مستقیم رفتم خونه مامانم سرش درد میکرد.
مهدی ساعتها ۱۰.۳۰ اومد اونجا وقتی رفتیم خونه مامانش قاط بود خیلی .به من چه تقصیر پسرش بود دور میاد من مهم حوصله ندارم امروز دوباره ظهری غذا ندارم چکار کنم بابووووووووووووووووووو
مادر شو امروز دیگه میکنمون بیرون
بابووووووووووو
دیروز عصر قاط بودم و زدم استکان مادر شو را شکستم ادم اگه تو خونه خودش زندگی نکنه لااقل از وسیله های خودش میشکنه و جواب بقیه را نباید بره که چرا رفتی ؟چرا اومدی؟و هزار چرا دیگه
دیروز عصر دیدم هیشکی نیست رفتم حموم و قتی اهسته داشتم میامدم بیرون یه دفعه نگاه به مادر شو افتاد که مثل برجک روی مبل نشسته بود هم ترسیدم هم کم اوردم
دیشب ژیگو درست کردم .خوشمزه شده بودن کلی هم لباس شستم تا مهدی فهمیدمن چقدر کار کردم
امروز هم که ۸ امدم سرکار.حال نداشتم بیام .مادر شو بیدارم کرد تا اومدم وگرنه خواب می افتادم.........
گوشیم هم شارژ نداره .حیرون شدم.به مهدی گفتم بخره .حالا کی را خدا میدونه؟!!!!!!!!!!!!
دیشب زنگ زدم به مینا دوست دانشگاهیم.خاک توسر سر کارم گذاشت(نمیدونستم گوشی دوستمه همینه یا این گوشی دوستشه بعدتغییر صدا داد و گفت مینا تصادف کرده و مرده و کلی دروغ دیگه که اصلا سرجام خشکم زد و قتی فهمیدم خودشه و داره دروغ میگه میخواستم کلش را بکنم هنور شوخه مثل همون موقعها که بعد کلی خندیدیم .هنوز ادم نشده گفت شاید هفته دیگه بیام پیشت.بندر ه.معلمه.من عاشق معلمیم.اگه عروس نشده بودم حتما میرفتم
شانس مهدی هر چی باشه گفت اگه وام خودرو هم میخواهی بیا ۷ تو من بگیر
باید بهش ضد حال بزنمو جبران کنم ...........
مادر ها تا میریم اونجا همش میخوان نصیحت کنن.دیگه حوصله ندارم میدونم خیرم را میخواد ولی خودم ..........
امروز میرم خونه مون دلم واسشون تنگ شده.
مامانم و خواهرم دیشب اونجا بودن غذا کوکو سبزی بود چقدر غذا درست کردن سخته .منو مهدی اصلا بلد نیستیم تعارف کنیم .دوتا حیرونیم .بیچاره مهمونامون.خواهر شو عکس ها رو ظاهر کرده بود بد نشدن فقط کرمم یک کم ماسیده خدا کنه لااقل فیلممون خوب بشه .
واسه ظهری عدس پلو درست کردم ماهی هم میگیرم میبرم .
کاش ماشین داشتیم یه وقتی دلم واسه مهدی میسوزه کاش هنوز پولهای ماشینشو داشت و به باد نداده بود حیف .نمیدنم شاید صلاح مصلحت روزگار بوده که تجربه تلخی داشته باشه .شب هم ژامبون گوشت که خریده بودم بامامنش خوردیم(مامانش یه نوکر دست به سینه پیدا کرده که غذا اماده میکنه سفره میندازه و بعد جمع میکنه و ظرفهارو میشوره و...........یه وقتی خیلی جرم میگیره .)اعصابم بهم ریخته .میترسم از فرداهامون همش میگم منو مهدی یه روز اط هم جدا میشیم .تو زندگیمون فقط من دارم کوتاه میایم خیلی سخته خیلی این ۴سال زجر کشیدمو و حرف شنیدم دیگه طاقت هیچ چیزندارم سرم پره از همه چیز بعضی وقتها حس میکنم میخواد بترکه دیگه جا نداره.خدایا خودت رحم کن
دیروز خیلی جالب نبود منو مهدی اگه همش تو خونه بودیم همش قهر و اشتی میکردیم
بلاخره ۹/۹/۸۶ تموم شد و رفتیم سرخونه زندگیمون .امشب مامانم قراره پاگشامون کنه ملت همه هستند.سوم هم که به خاطر لجبازی مهدی و مامانم نگرفتیم و فقط تو یه قابلمه کوچک اش درست کردمو خوردیم .
حالا هم دوباره روز از نو روزی از نو .میایم سرکار و این حرفها.........
مهدی که اخلاقش بعد از عروسی خیلی بهتر شده بچه مون با دست پر میا و به فکر زندگیش افتاده نمیدونم تا کی اونجا هستسم ولی خدا بزرگه تا یخ حوض نشکنم و سختی نکشیم خوشی خبری نیست دیگه..........
امروز دیگه تموم میشه کاش اینها همه تو اشپزخانه خوشکل جا داشتند حالا چه جوری همه را جمع کنم خدااااااااااااااااااااااااااااا
دیروز همونطور که همه کاراشو تنهایی انجام میده تنها رفت کت و شلوار خرید ولی واسش تنگ بود باید بره عوض کنه .کارتهامون اماده شدن .هنوز متن روشونو وقت نکردم بخونم دلم میخواست باهم پسند کرده بودیم هم متنشو هم خودشونو ولی............انگار من اخرین نفر بودم که کارتامو دیدم .چرااینجوریه تقصیر کیه .اخرش چی میشه دلم شکسته .خیلی
امکان داره تا چند روز دیگه نتونم ولاگ بنویسم.میخوام از فردا برم مرخصی و...... بقولش کی بشه تموم بشه.حال نمیده
۵شنبه هم رفتیم وسایل ارایشی و ساعت با لباس عروس را ردیف کردیم.امروز مهدی میره کت و شلوار پسند کنه.(چیزی هم هست.)
پاتختی هم که لغو شد.دیروز وقتی میخواستم وسیله ها رو بیارم دلم شکست و کلی گریه کردم واقعا سخته ها.واسه اولین با رو تختمون خوابیدیم .من که خواب نرفتم
حالا جمعه میگن عروسیه احتمالا ۴و۵شنبه را نمیام .خداکنه حالا اتفاقی نیفته
خدایا به امیدتو
باور کنید دلشوره دلم هرروز زیادتر میشه منی که به تنهایی عادت دارم نمیتونم تو خونه مادر شوهری زندگی کنم که همش مهمون داره خیلی سخته اعصابم میریزه بهم.همش یا دختراش اونجان یا پسرش یا مهمون داره درشون همش بازه خیلی سخته میترسم روانی بشم
دیروز یدفعه بخاطر همین موضوع مادرش کلی حرف بار همه کرد (اگه من اونجا داشتم زندگی میکردم دیگه پامو نمیذاشتم.بچه هاش همش اونجان .دیونت میکنن)کیف کردم وقتی مادرش همه را دعوا کرد وگرنه هنوز حالا حالا اونجا میموندن
نمیدونم چرا از جمهیت شلوغ بدم میاد اصلا راحت نیستم
اموز عصر باید بریم خرید نمیدونم چی بخریم و چی نخریم احتمالا جمعه وسیله هامو ببرم
ناسلامتی یه هفته دیگه مثل صبح(چه وحشتناکه)عروسیه