تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
امروز خیلی کار دارم .خدا رحم کنه.

خداکنه این امتحان را بخوبی بدن و تمام شه.فعلا که اوضاع خوبه تا ببینیم چی میشه

دیروز مستقیم رفتم خونه مامانم سرش درد میکرد.

مهدی ساعتها ۱۰.۳۰ اومد اونجا وقتی رفتیم خونه مامانش قاط بود خیلی .به من چه تقصیر پسرش بود دور میاد من مهم حوصله ندارم امروز دوباره ظهری غذا ندارم چکار کنم بابووووووووووووووووووو

مادر شو امروز دیگه میکنمون بیرونبابووووووووووو



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 7:25 توسط عسلک

دیشب جدا خوابیدیم.او میخواست روی کین بخوابه منم میخواستم روی تختمون بخوابم .اصلا خواب نرفتم


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 7:24 توسط عسلک

دیروز روز خوبی نبود ولی شبشو اقامون جبران کرد .دیروز اعصابش خورد بود قاط قاط .منم وقتی او قاط بزنه قاطم .میخ.استم برم خونه مامانم میگفت چرا پریروز نرفتی منم گفتم کار داشتم و میخواستم لباس بشورم . بلا خره رفتم سری زدم و برگشتم .مادر شو دیشب ساعتها ۱۰.۳۰ میخواستم شام درست کنم قاط زدو گفت که نه صبح ها واب دارم نه شبها خیلی بهم برخورد ولی هیچ چی نگفتم چون میدونسم بخاطر دامادش اعصابش خورد شده .(حیوونی من)مهدی هم حسابی ماساژم داد و شب خوابیدم .کاش مردها همیشه مهربون باشن مثل ما زنها

دیروز عصر قاط بودم و زدم استکان مادر شو را شکستم ادم اگه تو خونه خودش زندگی نکنه لااقل از وسیله های خودش میشکنه و جواب بقیه را نباید بره که چرا رفتی ؟چرا اومدی؟و هزار چرا دیگه

دیروز عصر دیدم هیشکی نیست رفتم حموم و قتی اهسته داشتم میامدم بیرون یه دفعه نگاه به مادر شو افتاد که مثل برجک روی مبل نشسته بود هم ترسیدم هم کم اوردم



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 7:25 توسط عسلک

جمعه با خواهرش رفتیم بیرون بعد بقیه قوم تاتار هم امدن .خوش گذشت خیلی حال داد

دیشب ژیگو درست کردم .خوشمزه شده بودن کلی هم لباس شستم تا مهدی فهمیدمن چقدر کار کردم

 امروز هم که ۸ امدم سرکار.حال نداشتم بیام .مادر شو بیدارم کرد تا اومدم وگرنه خواب می افتادم.........

گوشیم هم شارژ نداره .حیرون شدم.به مهدی گفتم بخره .حالا کی را خدا میدونه؟!!!!!!!!!!!!

دیشب زنگ زدم به مینا دوست دانشگاهیم.خاک توسر سر کارم گذاشت(نمیدونستم گوشی دوستمه همینه یا این گوشی دوستشه  بعدتغییر صدا داد و گفت مینا تصادف کرده و مرده و کلی دروغ دیگه که اصلا سرجام خشکم زد و قتی فهمیدم خودشه و داره دروغ میگه میخواستم کلش را بکنم هنور شوخه مثل همون موقعها که  بعد کلی خندیدیم .هنوز ادم نشده گفت شاید هفته دیگه بیام پیشت.بندر ه.معلمه.من عاشق معلمیم.اگه عروس نشده بودم حتما میرفتم



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 8:5 توسط عسلک

تا اینترنت وصل میشه جگرم خون میشه.امروز مادر شو پاگشا مون میکنه .خدا رحم کنه.اصلا حوصله ندارم


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 8:39 توسط عسلک

خدا کنه مشکل حقوقم برطرف بشه با معاون صحت کردم گفت ساعت ۱۰ بیا

شانس مهدی هر چی باشه گفت اگه وام خودرو هم میخواهی بیا ۷ تو من بگیر



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 8:52 توسط عسلک

دیشب رفتیم خونه مامانم .بیچاره مامانم این همه واسه داماداشون افه میان و دوستشون دارن ولی اونها همش  طلبکارن.امروز کوک نیستم ازش دلخورم نه کا کاری کرده باشه بخاطر یه موضوعی

باید بهش ضد حال بزنمو جبران کنم ...........

مادر ها تا میریم اونجا همش میخوان نصیحت کنن.دیگه حوصله ندارم میدونم خیرم را میخواد ولی خودم ..........



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 7:42 توسط عسلک

مهدی اصلا عادت نداره صبح های زود بیدار شه(از ساعت ۵ گوشی را کوککردم ولی هنوز تو رختخواب بود) جون خودش میخواد ماشین بزرگ بگیره روش کار کنه با پسر داییش کلی فکر کردن که چکار کنن .من نمیخوام تو جاده کار کنه چون هم امکان داره معتاد بشه هم خدای نکرده اگه اتفاقی بیفته من چکار کنم.دیشب میگفت یه شب نیستیم دو شب هستیم .خیلی سختی کشیدم تا عروسی گرفتیمو بهم رسیدیم حالا دیگه نمیتونم جدا بشم  دوباره .دوریش اذیتم میکنه .مطمئنم روانی میشم .خدایا خودت رحم کن به حالمون

امروز میرم خونه مون دلم واسشون تنگ شده.



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 7:27 توسط عسلک

سلام

مامانم و خواهرم دیشب اونجا بودن غذا کوکو سبزی بود چقدر غذا درست کردن سخته .منو مهدی اصلا بلد نیستیم تعارف کنیم .دوتا حیرونیم .بیچاره مهمونامون.خواهر شو عکس ها رو ظاهر کرده بود بد نشدن فقط کرمم یک کم ماسیده خدا کنه لااقل فیلممون خوب بشه .

واسه ظهری عدس پلو درست کردم ماهی هم میگیرم میبرم .



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 7:46 توسط عسلک

روزهای تعطیل خیلی جالب نیست ۵شنبه که مامانم پاگشامون کرد و کلی با بچه ها خالم زدیم و  رفصیدیم بد نبود بغیر از کارهاش وپذیرایی بقیه اش خوبی بود .روز بعد یعنی جمعه هم تا ۱۱ خواب بودیم و کشک بادمجان درست کردم و خوردیم دیگه نخوابیدیم تا شب .

کاش ماشین داشتیم یه وقتی دلم واسه مهدی میسوزه کاش هنوز پولهای ماشینشو داشت و به باد نداده بود حیف .نمیدنم شاید صلاح مصلحت روزگار بوده که تجربه تلخی داشته باشه .شب هم ژامبون گوشت که خریده بودم بامامنش خوردیم(مامانش یه نوکر دست به سینه پیدا کرده که غذا اماده میکنه سفره میندازه و بعد جمع میکنه و ظرفهارو میشوره و...........یه وقتی خیلی جرم میگیره .)اعصابم بهم ریخته .میترسم از فرداهامون همش میگم منو مهدی یه روز اط هم جدا میشیم .تو زندگیمون فقط من دارم کوتاه میایم خیلی سخته خیلی این ۴سال زجر کشیدمو و حرف شنیدم دیگه طاقت هیچ چیزندارم سرم پره از همه چیز بعضی وقتها حس میکنم میخواد بترکه دیگه جا نداره.خدایا خودت رحم کن  

دیروز خیلی جالب نبود منو مهدی اگه همش تو خونه بودیم همش قهر و اشتی میکردیم

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 7:29 توسط عسلک

بلاخره عروسی هم تموم شد  با این همه حرص و جوشی که داشتم همه چیز خوب بود ولی خدا لعنت کند اراریشگرمو که اصلا خوب درست نکردم و موها و ابروهامو خراب کرد خدا خیرش نده لعنتی تا عمر دارم نفرینش میکنم.چه شب باحالی بود کاش میشد دوباره تکرار بشه همه تحویلت میگیرن و همه ازت عکس و فیلم میگیرن کاش بهتر از این شده بودم حیف واقعا همه چیزش خوب بود حیف

بلاخره ۹/۹/۸۶ تموم شد و رفتیم سرخونه زندگیمون .امشب مامانم قراره پاگشامون کنه ملت همه هستند.سوم هم که به خاطر لجبازی مهدی و مامانم  نگرفتیم و فقط تو یه قابلمه کوچک اش درست کردمو خوردیم .

حالا هم دوباره روز از نو روزی از نو .میایم سرکار و این حرفها.........

مهدی که اخلاقش بعد از عروسی خیلی بهتر شده بچه مون با دست پر میا و به فکر زندگیش افتاده نمیدونم تا کی اونجا هستسم ولی خدا بزرگه تا یخ حوض نشکنم و سختی نکشیم خوشی خبری نیست دیگه..........



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 7:35 توسط عسلک

دیروز دوباره یک کم وسیلامو جادادم و چیدیم .خدارحم کنه وقتی بخوام جا بدم که دیونه میشم .دوباره قوم مغول دیروز حمله کردن و همه اومدن اونجا ببینن چه خبر بابو از فضولی این زنها.بابوووووووو

امروز دیگه تموم میشه کاش اینها همه تو اشپزخانه خوشکل جا داشتند حالا چه جوری همه را جمع کنم خدااااااااااااااااااااااااااااا

دیروز همونطور که همه کاراشو تنهایی انجام میده تنها رفت کت و شلوار خرید ولی واسش تنگ بود باید بره عوض کنه .کارتهامون اماده شدن .هنوز متن روشونو وقت نکردم بخونم دلم میخواست باهم پسند کرده بودیم هم متنشو هم خودشونو ولی............انگار من اخرین نفر بودم که کارتامو دیدم .چرااینجوریه تقصیر کیه .اخرش چی میشه دلم شکسته .خیلی

 امکان داره تا چند روز دیگه نتونم ولاگ بنویسم.میخوام از فردا برم مرخصی و...... بقولش کی بشه تموم بشه.حال نمیده



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 7:36 توسط عسلک

دیروز وسیله هامو بردم .خوب بود تقریبا همه چیز داشتم مادر شو و خواهر شوهر و دامادا افتاده بودن ببینن چی به چیه و همه چیز را به دقت کنترل میفرمودن.مهدی هم همه را سبک و سنگین کرد و سری مثبت تکون داد .کارتهامون را امروز میدن خیلی خوشگل نیستن اقا پسند کردن .ج.ن خودش خوشحالم بود

۵شنبه هم رفتیم وسایل ارایشی و ساعت با لباس عروس را ردیف کردیم.امروز مهدی میره کت و شلوار پسند کنه.(چیزی هم هست.)

پاتختی هم که لغو شد.دیروز وقتی میخواستم وسیله ها رو بیارم دلم شکست و کلی گریه کردم واقعا سخته ها.واسه اولین با رو تختمون خوابیدیم .من که خواب نرفتم

حالا جمعه میگن عروسیه احتمالا ۴و۵شنبه را نمیام .خداکنه حالا اتفاقی نیفته

خدایا به امیدتو



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 7:32 توسط عسلک

مرسی از غریبه مهربون و  یه خانم خوب وگلی که متنامو خوندن .ممنون

باور کنید دلشوره دلم هرروز زیادتر میشه منی که به تنهایی عادت دارم نمیتونم تو خونه مادر شوهری زندگی کنم که همش مهمون داره خیلی سخته اعصابم میریزه بهم.همش یا دختراش اونجان یا پسرش یا مهمون داره درشون همش بازه خیلی سخته میترسم روانی بشم

دیروز یدفعه بخاطر همین موضوع مادرش کلی حرف بار همه کرد (اگه من اونجا داشتم زندگی میکردم دیگه پامو نمیذاشتم.بچه هاش همش اونجان .دیونت میکنن)کیف کردم وقتی مادرش همه را دعوا کرد وگرنه هنوز حالا حالا اونجا میموندن

نمیدونم چرا از جمهیت شلوغ بدم میاد اصلا راحت نیستم

اموز عصر باید بریم خرید نمیدونم چی بخریم و چی نخریم احتمالا جمعه وسیله هامو ببرم

ناسلامتی یه هفته دیگه مثل صبح(چه وحشتناکه)عروسیه



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 7:47 توسط عسلک