تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
سلام

وقتی دیروز بعد از دو روز رفتم خونمون مامانم با بابام داشتن میرفتن دکتر بابام حالی نداشت منم رفتم همراشون وقتی ماشینو بابا پارک کرد همون موقع مهدی هم از ماشین دوستش پیاده شد و با هم رفتیم تو پاساژ

دوستم رفت حلقه و انشگترم را قیمت زد وقتی گفت حلقت ۱۶۵ تومن فهمیدم مردکه طلافروشی دو سال پیش به ما ۱۸۰داده و حسابی کلا گذاشته .انگشترمم ۷۶ تومن بودمن ۴سال پیش ۴۰ تومن خریدمش.

شب هم خونه مامانم مرغ درست کردیم واسه شام اونجا بودیم.بعد هم که اومدیم خونههههههه

همین...................التماس دعا

 

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 7:52 توسط عسلک

خدایا چه روز کاری سختییییییییییی بود امروز

خیلی خستم



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 14:19 توسط عسلک

صبح بخیر

دیشب قوم لیانشاپو اونجا بودن واسشون غذا درست کردم باباو از این قوم تاتار.تا ته زدن تو رگ خوب حالا هیچ کدم نمیموندن.غذا خوشمزه شد از کشک بادمجونهای دیروز هم خیلی تعریف کردن تا ته زدن بالا

امروز میریم خونه همکارمون .خوش بحالش از کربلا اومده.ای خداااااااااااااما که ارزوی مشهدو اینجور داریم ارزوی کربلاتو با خود باید به گور ببریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 7:28 توسط عسلک

پریشب کامپیوتر مامانم اینها را اورد خونمون .چون ویروسی شده یک کم گیر داره.اعصاب خردیه.میخواستم یاد اقا بدم ولی بقول معروف این دست نمک نداره

مامان اینها دیشب امدن اونجا واسشون قیمه درست کردم اقا هم که طبق معمول هیچ کس نبود بادشو خالی کنه همیشه وقتی مامانم میاد اینجوریه .اصلا باهاشون نمیسازه خدا رحم کنه

صبحی تو این هوای ابری دلم میخواست بخوابم حال امدن را نداشتم .خیلی خوابم میاد کسلم

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 7:31 توسط عسلک

دیشب حدود ۶بود که اقا تشریف اوردن .اصلا دلم نمیخواست ببینمش.نیدونم چی شده که اینجوری شدم ولی خیلی خسته شدم از این زندگی که فقط خدا میدونه.تکراری بی مزه .کاش کاری واسش پیدا میشدمیترسم از ادامه زندگی مون

خیلی وحشت اور شدهههههه.خواهرزاده اش را که میبینم میخوام کلش رابکنم از بس که لوسه.این چندروز اعصابمو بهم ریخت

راستی دیشب عموم بعد از دو سه سال اومدن خون مون .اخه اش فرزی را پختیم و بعد زنشو دخترش وپسره زشتش اومدن اونجا

مهدی مستقیم اومددنبالم اش هم بردم اول خونه خارشو دیونه هم بدن خبر داد به همسایه شون بعددیگه هیچ کس نمیتونست لوسهای مادر شو رو جمع کنه



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 7:39 توسط عسلک

نمیدونم شبها همش خواب میبینم یکی مرده میخوان خاکش کنن و از بس گریه میکنم از خواب می پرم و سردرد میشم خیلی بده .ولی وقتی بیدار میشی میبینی که خواب بود راحت میشی

خدا کنه تعبیری نداشته باشه شاید تو یک ماه دیشب ۵ یا ۶ باری بود که این خوابها رو میدیدم از بس که روح ناارامی دارم

دیشب رفتیم خونه خواهر شو کوچکی کتلت درست کرد

دیروز بیشتر دوستام اومده بودن دیدمشوه رباب هم با خواهرش اومد کلی با دوستام بودم وقت نمیکردم همه را تحویل بگیرمسحر وسمیه سکینه ربای نجمه مینو و.........

خان امروز راه میافته خدا کنه به سلامت برسن.

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 7:30 توسط عسلک

سلام

مثل اينكه مشكل اينترنتمون حل شد .بعد از يك ماه غم و غصه بلاخره تموم شد.بازم يه غم از رو دلم برداشته شه خودش خيليه

اقامون كه رفته بوشهر هنوز فردا ميايد دلم خيلي تنگش نيست ولي بهونشو ميگيره جاش خاليه پريشب كه واسه مامان مهمون اومد تا ديشب ساعت ۱۰خونه مامان بودم شب كه اومد خونه جاشو خالي تو اتاق حس كردم تك زنگي زدم اونم زنگ زد و ۳دقيقه حرف زديمو و خداحافظي چون ظهرش خوابيده بودم خوابم نميبرد دو سه با پريدم از تو خواب

ديگه اينكه تصميم گرفتم پيام نور فراگير وايه كارداني به كارشناسي ثبت نام كنم ميخوام ادامه بدم فعلا بچه هم كه ندارم پس بهتره درسمو بخونم حيفه واقعا.كاش اين چند سال خونده بودم حيففففففففففففف شد واقعا الان ميبايست تموم كرده باشم

 



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:28 توسط عسلک

خداراشکر مشکلمون حل شد.البته فکر کنم

مهدی هم رفته بوشهر



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 14:22 توسط عسلک

دیروز نزدیک۶تومن خرج مریضیم شد(فداسرم)ولی گلو پرچرکه کاش امپولو زده بودم

 خیلی کاروبار دارم اوضام بهم ریخته.کی بشه تموم شههههههههههههههههه

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 13:4 توسط عسلک

دیروز خیلی روز سختی بود و شبش هم که خیلی بدتر.الان گیجم وکلم داره میترکه خدا میدونه چقدر خستم .چه شب وحشتناکی بود دیشب خدانیاره

اش هم دیروز پختن و ملت همه اونجا بودن خیلی خستم حال نوشتن ندارم

دیشب مهدی استامینو فن میخواست که یدفعه از یه جایی پیدا کردم براش لطف امام حسین و ابوالفضل بود میدونم

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 7:47 توسط عسلک

سرما خوردم ناجور دیروز نتونستم بیام سرکار

جمعه هم طلو همه را دعوت کرده خدا رحم کنه



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 8:19 توسط عسلک

صبح بخیر

از کجا بگم که تو این چندروز چه کارها کردم .

مجبورم فعلا بسوزمو بسازمو همونجا پیش مادر فشو باشیمو ای خدا چقدر سخته واقعا.داشت همه چیز درست میشد مهدی از بس نه اورد که همه چیزو ریخت بهم.حالا فعلا که باید باشیم تا کی نمیدونم ولی واقعا سختههههههههههههههههههههههه

جاریم واسم مسیج فرستاد که:در مجلسسی عروس وارد میشه .مادر شو میگه : صل علی محمد    دشمن جونم اومد.بعد عروس جواب میده :عقرب زیر قالی    خواستی پسر نیاری

 

خان خبهتر شده و داره ترک میکنه ولی امیدی بهش فکر نکنم باشه .تو اول زندگی زناشویی مجبور باشی درک کنی که شوهرت میخواد ترک کنه و شب تا صبح ماساژ بدی خیلی سخته خدا ولی ناشکری هم نمیکنم.شاید خیریتی بلاخره

دیشب خونه مامانم بودیم اونجا هم اوضاع بهم ریزی دارن هرروز یه مسئله .......

خدا یا خودت همه جونها رو به راه راست هدایت کن



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 7:31 توسط عسلک

سلام

اینترنتمون چندروز قطع و وصل میشه هنوزهم درست نشده

مهدی ۱۶روزه دره ادم میشه

جزفرانم ۵شنبه تموم شد

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:56 توسط عسلک