وقتی دیروز بعد از دو روز رفتم خونمون مامانم با بابام داشتن میرفتن دکتر بابام حالی نداشت منم رفتم همراشون وقتی ماشینو بابا پارک کرد همون موقع مهدی هم از ماشین دوستش پیاده شد و با هم رفتیم تو پاساژ
دوستم رفت حلقه و انشگترم را قیمت زد وقتی گفت حلقت ۱۶۵ تومن فهمیدم مردکه طلافروشی دو سال پیش به ما ۱۸۰داده و حسابی کلا گذاشته .انگشترمم ۷۶ تومن بودمن ۴سال پیش ۴۰ تومن خریدمش.
شب هم خونه مامانم مرغ درست کردیم واسه شام اونجا بودیم.بعد هم که اومدیم خونههههههه
همین...................التماس دعا
خیلی خستم
دیشب قوم لیانشاپو اونجا بودن واسشون غذا درست کردم باباو از این قوم تاتار.تا ته زدن تو رگ خوب حالا هیچ کدم نمیموندن.غذا خوشمزه شد از کشک بادمجونهای دیروز هم خیلی تعریف کردن تا ته زدن بالا
امروز میریم خونه همکارمون .خوش بحالش از کربلا اومده.ای خداااااااااااااما که ارزوی مشهدو اینجور داریم ارزوی کربلاتو با خود باید به گور ببریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مامان اینها دیشب امدن اونجا واسشون قیمه درست کردم اقا هم که طبق معمول هیچ کس نبود بادشو خالی کنه همیشه وقتی مامانم میاد اینجوریه .اصلا باهاشون نمیسازه خدا رحم کنه
صبحی تو این هوای ابری دلم میخواست بخوابم حال امدن را نداشتم .خیلی خوابم میاد کسلم
خیلی وحشت اور شدهههههه.خواهرزاده اش را که میبینم میخوام کلش رابکنم از بس که لوسه.این چندروز اعصابمو بهم ریخت
راستی دیشب عموم بعد از دو سه سال اومدن خون مون .اخه اش فرزی را پختیم و بعد زنشو دخترش وپسره زشتش اومدن اونجا
مهدی مستقیم اومددنبالم اش هم بردم اول خونه خارشو دیونه هم بدن خبر داد به همسایه شون بعددیگه هیچ کس نمیتونست لوسهای مادر شو رو جمع کنه
خدا کنه تعبیری نداشته باشه شاید تو یک ماه دیشب ۵ یا ۶ باری بود که این خوابها رو میدیدم از بس که روح ناارامی دارم
دیشب رفتیم خونه خواهر شو کوچکی کتلت درست کرد
دیروز بیشتر دوستام اومده بودن دیدمشوه رباب هم با خواهرش اومد کلی با دوستام بودم وقت نمیکردم همه را تحویل بگیرمسحر وسمیه سکینه ربای نجمه مینو و.........
خان امروز راه میافته خدا کنه به سلامت برسن.
مثل اينكه مشكل اينترنتمون حل شد .بعد از يك ماه غم و غصه بلاخره تموم شد.بازم يه غم از رو دلم برداشته شه خودش خيليه
اقامون كه رفته بوشهر هنوز فردا ميايد دلم خيلي تنگش نيست ولي بهونشو ميگيره جاش خاليه پريشب كه واسه مامان مهمون اومد تا ديشب ساعت ۱۰خونه مامان بودم شب كه اومد خونه جاشو خالي تو اتاق حس كردم تك زنگي زدم اونم زنگ زد و ۳دقيقه حرف زديمو و خداحافظي چون ظهرش خوابيده بودم خوابم نميبرد دو سه با پريدم از تو خواب
ديگه اينكه تصميم گرفتم پيام نور فراگير وايه كارداني به كارشناسي ثبت نام كنم ميخوام ادامه بدم فعلا بچه هم كه ندارم پس بهتره درسمو بخونم حيفه واقعا.كاش اين چند سال خونده بودم حيففففففففففففف شد واقعا الان ميبايست تموم كرده باشم
مهدی هم رفته بوشهر
خیلی کاروبار دارم اوضام بهم ریخته.کی بشه تموم شههههههههههههههههه
اش هم دیروز پختن و ملت همه اونجا بودن خیلی خستم حال نوشتن ندارم
دیشب مهدی استامینو فن میخواست که یدفعه از یه جایی پیدا کردم براش لطف امام حسین و ابوالفضل بود میدونم
جمعه هم طلو همه را دعوت کرده خدا رحم کنه
از کجا بگم که تو این چندروز چه کارها کردم .
مجبورم فعلا بسوزمو بسازمو همونجا پیش مادر فشو باشیمو ای خدا چقدر سخته واقعا.داشت همه چیز درست میشد مهدی از بس نه اورد که همه چیزو ریخت بهم.حالا فعلا که باید باشیم تا کی نمیدونم ولی واقعا سختههههههههههههههههههههههه
جاریم واسم مسیج فرستاد که:در مجلسسی عروس وارد میشه .مادر شو میگه : صل علی محمد دشمن جونم اومد.بعد عروس جواب میده :عقرب زیر قالی خواستی پسر نیاری
خان خبهتر شده و داره ترک میکنه ولی امیدی بهش فکر نکنم باشه .تو اول زندگی زناشویی مجبور باشی درک کنی که شوهرت میخواد ترک کنه و شب تا صبح ماساژ بدی خیلی سخته خدا ولی ناشکری هم نمیکنم.شاید خیریتی بلاخره
دیشب خونه مامانم بودیم اونجا هم اوضاع بهم ریزی دارن هرروز یه مسئله .......
خدا یا خودت همه جونها رو به راه راست هدایت کن
اینترنتمون چندروز قطع و وصل میشه هنوزهم درست نشده
مهدی ۱۶روزه دره ادم میشه
جزفرانم ۵شنبه تموم شد