تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
سلام

خدارا شکر روحیه ام خیلی بهتره.از وقتی مهدی رفته سرکار بهتر شده .اعصابش هم راحت و مهربونتر شده .دیشب بعد از شاید ۱ماه اومدرفتیم خونه ماوشب هم خونه عروسمون که باباش فوت کرده بود.چون تازه جابجا هم شده.

خدایا شکر.این کارشو نیت امامزاده مون کردم و حاجت گرفتم.

دیروز تازه النگوهامم عوض کردم با اقا و مامانم .حالا احساس میکنم تنگن.شاید رفتم عوضشون کردم

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 7:42 توسط عسلک

خدارا شکر ت که کار مهدی درست شد.

خاطره انتخابات و ۲۲ اسفند همیشه دیگه تو ذهنم است.

دیروز واسه پیام نور ثبت نام کردم .خداکنه موفق بشم



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:1 توسط عسلک

سلام و صبح بخیر وخوشی

امروز بلاخره خوشحالم چون کار اقام درسن شده .خدارا هزاران مرتبه شکرت

ای خدااااااااااااااااااچه سختیهایی کشیدم این مدت

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 7:38 توسط عسلک

سلام

خیلی روزهای خسته کنندهئای شده.الان ساعت نزدیک ۱۲ شبه.خیلی خستم دلم میخواد برم خونه بخوابم و خسته ام خیلی ای خدا

واسه انتخابات حیرون شدیم .کی بشه تموم بشهههههههههههههه

http://saeed2eghlid.blogfa.com/

 

http://www.jokam.blogfa.com/



لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت 0:7 توسط عسلک

دیشب مثلا باهاش حرف زدم اخه دیدم میشنگه.قران میخوند معلوم چه نقشه ای داره ولی بعد زد تو حالم لوس و ننر

خداکنه امرو زکارش درست بشه .



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 7:34 توسط عسلک

ازبس ازغم وغصه نوشتم این وبلاگمو باید اسمشو بذارم غم و تنهایی از اون

خیلی حالم بده دلم میخواد کله همشون را بکنم مامانش همش مهمون داره خیلی اوضامون خیطه .من و اون اصلا حوصله سروصدارانداریم مامانش همش یانوه کثافتش اونجاست یا مادر پدر نوهاش.خیلی ناجوره این دو روز اسایش نداشتم .اون خ احمق هم اصلا دنبال کارش رانمیگیره و واسش مهم نیست میگه بخاطرتو مامان رفتم طلا فروشی حالا پیله نکن

از صبح تاشب همش خوابه مثل این روانیها شده خیلی بده.اصلا نمیتونه واسه زندگیش تصمیم بگیره .خسته شدم از همه

امروزو روزه گرفتم ولی خیلی گشنمه



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 7:41 توسط عسلک

از تو ميپرسم دوست
چه خبر از دل من ؟ كه تو بهتر داني كه چه كردي با من
تو شكيبا بي شكيبم كردي
بنگر آنقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها من غريبانه ترين شعر زمين را گفتم
 
مادر فشو واسه پسرش قندعسلش یک شلوار اورده که واسش گشاده و واسه منم مثلا زرشکو الو و زعفران اورده (همون چیزهایی که پسرش دوست داره)ریده
واقعا نمیتونم باهاش کنار بیام ازش بدم میاد نمیدونم چکار کنم.این چندروز که نبود اسایش داشتم .وقتی میخوام یه چیزی درست کنم نظرمیده میخوام کلش را
 
بکنم منم برعکسش عمل میکنم
خیلی سخته زندگی با مادرشو .کاش مردها بفهم و اینکارو با زنشون نکنن
خدایا به امیدخودت
 
میخوام پیام نور ثبت نام کنم فراگیر.نمیدونم موفق میشم ادامه تحصیل بدم از کاردانی به کارشناسی رشته ریاضی


لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 7:46 توسط عسلک

مادر فشوصبحی از مشهداومد.اق

واسشون کتلت درست کردم.هرچندهمش ناز میاره ولی میخوره در حد مرگ

معلوم چی واسم سغات اورده .فکرنکنم مالی باشه

اقارنجبرهم واسه یک کاردیگه به مهدی سفارش کرده.نه از اون وقتی ازبیکاری مهدی مینالیدیم حالا همه دارن کار پیدا میکنن

هرچی خیرشه



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:9 توسط عسلک

 

مادرفشوامروز قراره از مشهدبیان.اق

کاش بیشتر میموند

کارمهدی هم هنوز معلوم نیست



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 13:18 توسط عسلک

خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت

بس که ترانه خوندمو مرغ زمونه برنگشت



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 16:28 توسط عسلک

دیروز تا۶سرکار بودم یعنی از ۱۱.۳۰ تا ۲.۳۰ رامرخصی گرفتم وبعد اومدم .وقتی ظهر رفتم خونه دوباره باضد حال اقا برخوردم بوی دود تمام اتاق راگرفته بود گفت که دوستش اینجا بوده ولی من باورنگردم نمیدونم حالا واقعا ترک کرده یا کار هرروزشه که م کنه /(امان از دست این مردها که یک موی راست تو بدنشون نیست دیوونه کننده ان)بعد هم واسه اینکه خرم کنه کلی جارو و جیرو و قند خورد کردو وکلی کار کرد انترخان.شب هم غذا درست کردوالی اخر

مامانش مشهده و احتمالا فردا راه می افتن کاش بیشتر میموندن مثلا یکسال دوسال و.........

حیف مازنها واسه این عجوزه ها.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 7:45 توسط عسلک

دفترخاطره ام را رو کردم.میخوام زندگینامه عروسیم چه تلخو شیرین تو اون دفتر بنویسم بعضی حرفهارو که نمیشه زد به اقا لااقال اگه یه وقتی دید بخونش و بفمه اوضاع از چه قراره .سرم داره میپکه دلم میخواد اونقدر جیغ بزنم تا از حال برم

حال نوشتن ندارم

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 7:52 توسط عسلک

دیشب وقتی مادر شو اومد گفت که یدفعه ای قرار شده با دخترش شبی برن مشهد حسودیم کرد ولی بعد گفتم بهتر بکذار بره من یک کم نفس راحت بکشم وتنها باشم ولی شانس کچل من نرفتنی شدن و حالش گرفته شد.چقدر پارسال ۲۲بهمن حال داد ای خدا مشهد واقعا چسبید.قربونت برم امام رضا دلم که خیلی گرفته خودت میدونی.کمک کن

اوضاع روحیم خیلی خرابه ای خداااااااااااااااااااا

این دو روز تعطیلی رو چکارکنم



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 7:54 توسط عسلک

خیلی روز های سختی را دارم میگذرونم خیلی ناجوره.خدا خودتت ناامیدم نکن

رفتم امپول۱۲۰۰+۸۰۰ زدم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 14:22 توسط عسلک

چقدر خستم از زندگی

خیلی بد شده.تکراری.این طوری هم که بوش میاد عیدی باید بیخ دل مهدی  و مادر شو بشینم.ای خدا

خسته شدم.خیلی.

دلم میخواد بمیرم و راحت شم.دوباره سرما خوردم و گلو درد.همش کارو بار

 



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 7:46 توسط عسلک

دیشب تو اشپزخانه داشتم برنجهارو میریختم که تلفن زنگ زد مادرشو گفت بیا گوشی رو بردار کارتو دارن منم گفتم هیچ کس کار من ندارم .وقتی گوشی رو برداشت کار مهدی داشتن امین بود.بعد مادر شو گفت تو که دیگه از من تنبلتری .بعدکه کارش داشتم رفتم پیشش که دیدم لوسهارو انداخته رو هم که من اینقدر به تو مهدی کمک میکنم ولی شما ها اینجورین و.........من خیلی جا خوردم میخواستم کلش را بکنم .زنه گنده نباید دنبال بهونه باشه.

بوسش کردم و گفتم منظوری نداشتم داشتم به غذا م میرسیدم که چادرشو کردوگفت من دارم میرم خونه مهدیه.دو سه دقیقه بعد از رفتنش مهدیه اینها اومدن اونجا منم گفتم مامانت اومده اونجا برید بیارینش.هیچی دیگه من اصلا محلی بهش ندادم .این اولین برخورد منو اون بود تو این ۴سال

من که اونجا بیکار نیستم توقعات مادر شورا هم براورده کنم همون مهدی از سرم زیاده.ننرها

دیشب واسه اولین بار خورش کرفس کردم خیلی خوشمزه شد ولی خاطره شو از یاد نمیبرم.



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 7:29 توسط عسلک