تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
جمعه شب عروسی برادر دوستمه وعصرهم عقد پسرعمه مهدی.ولی من دلم میخواد عروسی برادر دوستم برم.نمیدونم چکارکنم

خدایا به امیدتو................



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 12:36 توسط عسلک

سلام و صبح بخیر

دیروز که اینترنتم قطع شده بود فقط جوش زدم .چه کار سختی دارم همه بهمون زور میگن خیلی خسته کننده شده.

دیروز مهدی بهم میگفت دلم میخواد یه هفته تنها باشم و هیچ کس نباشه .بهش گفتم حتی من .گفت اره حتی تو هیچ کس هیچ کس.گفتم بعد تو چکارکنی .گفت فقط بخوابمو هیچ چیز این دنیا را نفهمم

گفتم باشه منم میرم پیشه بابام گفت اونجا جای تو نیست .گفتم رو چشاشاون میزارنم.گفت دختری که عروس شده دیگه تو خونه باباش جا نداره.مادر شومم گفت اره مثلا حالا که دخترش عروس شده دیگه مثل سابق نمیتونه قبولش کنه ولی گفت حالا جاش یه دختر دیگه دارم.منو میگفت .

راست میگن یا نه؟



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 7:48 توسط عسلک

دیروز رفیتم جمعه بازار سیرجون .پرتقال ریخته بودن رو زمینو میگفتن پلاستیک پری ۱۰۰۰ تومن .ماهم خوشحال واسه مامان و خودمون جمع کردم حالا تومدیم میخوریم میبینم همه بی اب و خشکن .خدا خیرشون نده الهی که اینجوری سراین ملت بدبخت راکلاه میزارن

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 7:37 توسط عسلک

روزها خیلی تکراری شدن.دیروزوروزه گرفتم تا ساعت ۷.۱۵

خیلی گشنم شده بود اخر دفعه دیگه چنددقیقه اخر چون غذاهارو روبروم میدیدن بیشتر خیکم پایین اومده بود .

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 7:39 توسط عسلک

دیشب تا صبح جون دادم تموم بدنم در میکنه گردنم پشتم سرم.نمیدونم چمه انگار میخواستم ترک بکنم اصلا کوفته م

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 7:42 توسط عسلک

دیشب اقامون موفکو گرفته بود وتب داشت واسش دوا سرماخوردگی ختمی و سوپ دادم تا خوب شه.انترو

دیشب خونه رئیس سابق هم نرفتیم خدارحم کنه



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 7:35 توسط عسلک

۱۳به در ۱۴ به تو از این گوتو به اون کوتو .

خدارا شکر که تموم شدواسه ماکه مادر شو همش مهمون داشت و این حرفها خیلی بهتره

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 7:46 توسط عسلک

دیشب رفتم خونه مامانم چون خالم اومده بودن وکلی حرف بارم کردن که ما اومدیم دست بوس تو وال اخر.من هم کلی خودم را به موش مردگی زدم که تقصیر من نیست بخدا .اقا اهل امدورفت نیست بخدا امشب خونه دختر داییش دعوت بودیم نرفتیم و...........

تا بلاخره کلی دلشون واسم کباب شد.



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یازدهم فروردین 1387ساعت 8:53 توسط عسلک

۹/۱/۸۶

اینم از تعطیلات عید۸۷.لااقل خونه بابا که بودیم تا جایی میرفتیم امسال که فقط کلفتی مادر شو را کردیم.همش تو هونه بودم .اصلا حال نداد .یا با مهدی دعوا داشتم یا .....

 

 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1387ساعت 9:34 توسط عسلک