تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
دوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه مندوستت دارم دیوونه من

                                        

امروز تولد دیونه منه .امیدوارم عمرت هزارو یک ساله باشه جگرطلا

متولد سال گربه است آقامون .منم سال سگم واسه همین همش با هم سگ و گربه ایم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:46 توسط عسلک

وای یه نامه واسش نوشتم خداکنه هچ چیز نگه.ای خدا بقول باران دیدی خرابش کردم

باران جون دعا کن



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 16:22 توسط عسلک

چقدردوباره خستم ای خدا دلم میخواست بخوابم.دیشب تو خواب داشتم مهدی را ماساز میدادم.


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:39 توسط عسلک

دیروز بلاخره باران جون روز خوبی بود صبح زور که رفتیم مسجد بعد از شستن ظرفها اومدیم خونه و کلی چرت زدیم تا چه موقع .اصلا دیروز انگار قرص خواب به ما داده بودن هر سه تاییمون کلا خواب بودیم عصر هم با اقامون رفتیم بیرون من کلی همه چی بردم همرامون و خوردیم و بعد اومدم هونه لباساشو شستم و بعد هم رفتیم خونه داداشش که ملت بیکار همه اونجا بودن .بلاخره یروز شد که باران جون از ته دل بخندم ها و خوشحال باشم.

از داییش که دکتر موضوع گواترو این حرفها پرسیدم گفت اصلا ربطی نداره اسید معدت ترشح میکنه یه کپسول نوشتم و دیشب رفتیم گرفتیمشو و حالا صبحی خوردم خدا کنه دیگه خوب بشم .

 حالا صبحی هم خیلی خواب الویم و دلم میخواست مثل دیروز همش بخوابم.

پریش با مامن رفتیم دعا کمیل که چقدر چسبید و چقدر گریه کردم ودیرو ز هم دعا ندبه خیلی قشنگ خوند



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:47 توسط عسلک

دیروز بلاخره ماشین خریدیم ولی من ازش خوشم نیامد.پراید سفید مدل ۸۲به قیمت۵۸۰۰تومن ناقابل که همش پول وامه.اخی ما

 خیلی خستم .فردا صبح زود تو مسجد محلشون صبحانه با مامانشه چون میشه سر هفت سال فوت باباش.باید بیدار شیم و زحمتها بکشیم شب جمعه هم ملت تمام منزل برادر مهدی دعوتن .اق

اصلا حوصله ندارم کاش یه جوری میشد نمی بایست بریم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 7:39 توسط عسلک

دیروز رفتم دکتر بقول مهدی میگه تو ماهی ۲۰۰ تومن میگیری ماهی ۳۰۰تومن میری دکتر.دکتر گفت شاید تیروءیدداشته باشی .یا ابوالفضل اینو ی خیال شین.خدایا خودت رحم کن

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:48 توسط عسلک

پریشب ملت اونجا بودن خواسته نا خواسته مجبور شدم دعوتشون کنم اول خالش اومد بعد دختر بزرگو بعد دختر کوچیکش.لوبیا پلو درست کرده بودم سیب زمینی هم قاطی کردم.تا ته تهش خوردنشون .

نوش جونشون

دیروز ظهر هم اومد اقا منت کشی مون



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:24 توسط عسلک

صبح بهاری زشت بخیر

بايد آهسته نوشت با دل خسته نوشت با لب بسته نوشت گرم و پررنگ نوشت روي هر سنگ نوشت تا بدانند همه تا بخندند همه که اگر عشق نباشد دل نيست (اف یکی از دوستام بود منم نوشتم.منظوری نداشتم هاااااااااااااااااااااا)

دیروز مثل تمام روزهای تکراری گذشت و تموم شدوای از این روزهای تکراری زشت



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:44 توسط عسلک

باران جون سلام

لطفا ادرس وب را بزن من ندارم

راستا تو خانم بارانی یا اقا بارون



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:25 توسط عسلک

یه خواهر بزرگتردارم که هنوزعروس نشده ولی بخت سنگینی داره لامصب


لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8 توسط عسلک

من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم
بدين وسيله من رسما" از بزرگسالي استعفا ميدهم و مسووليت هاي يك كودك هشت ساله را قبول ميكنم.
مي خواهم به يك ساندويچ فروشي بروم و فكر كنم كه آنجا يك هتل ? ستاره است.
مي خواهم فكر كنم كه شكلات از پول بهتر است،چون ميتوانم آن را بخورم.
مي خواهم زير يك درخت بلوط بزرگ بنشينم و با دوستانم بستني بخورم.
مي خواهم درون يك چاله آب بازي كنم و بادبادك خود را در هوا پرواز دهم.
مي خواهم به گذشته برگردم،وقتي همه چيز ساده بود،وقتي داشتم رنگ ها را،جدول ضرب را و شعر هاي كودكانه را ياد مي گرفتم،وقتي نمي دانستم كه چه چيز هايي نميدانم و هيچ اهميتي هم نمي دادم.
مي خواهم فكر كنم كه دنيا چقدر زيباست و همه راستگو و خوب و هستند.
مي خواهم ايمان داشته باشم كه هرچيزي ممكن است و ميخواهم كه از پيچيدگي هاي دنيا بي خبر باشم .
مي خواهم دوباره به همان زندگي ساده خود برگردم،نميخواهم زندگي من پر شود از كوهي از مدارك اداري،خبر هاي ناراحت كننده،صورت حساب ، جريمه و...
مي خواهم به نيروي لبخند ايمان داشته باشم،به يك كلمه محبت آميز،به عدالت،به صلح،به فرشتگان،به باران،به...اين دست چك من،كليد ماشين،كارت اعتباري و بقيه مدارك،مال شما.
من رسما از بزرگسالي استعفا ميدهم.

 

 

 

 

 زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.
بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرارداد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد.

 

اين آغاز انسان بود...
از بهشت که بيرون آمد، دارايي اش يک سيب بود. سيبي که به وسوسه آن را چيده بود. و مکافات اين وسوسه هبوط بود.
فرشته ها گفتند: تو بي بهشت مي ميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد.
انسان گفت: اما من به خود ظلم کرده ام. زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين مي خواهد، پس زمين از بهشت بهتر است.
خدا فرمود: برو و بدان جاده اي که تو را دوباره به بهشت مي رساند از زمين مي گذرد، زميني آکنده از شر و خير، آکنده از حق و  از باطل، از خطا و صواب، و اگر خير و حق و صواب پيروز شد تو باز خواهي گشت وگرنه...
و فرشته ها همه گريستند. اما انسان نرفت. انسان نمي توانست برود. انسان بر درگاه بهشت وامانده بود. مي ترسيد و مردد بود. و آن وقت خدا چيزي به انسان داد. چيزي که هستي را مبهوت کرد و کائنات را به غبطه واداشت.
انسان دست هايش را گشود و خدا به او اختيار داد.
خدا فرمود: حال انتخاب کن. زيرا که تو براي انتخاب کردن آفريده شدي. برو و بهترين را برگزين که بهشت، پاداشِ به گزيدن توست.

عقل و دل هزاران پيامبر نيز با تو خواهند آمد، تا تو بهترين را برگزيني. و آنگاه انسان زمين را انتخاب کرد. رنج و نبرد و صبوري را. و اين آغاز زندگي انسان بود.

 

جالبن این مطالبش مگه نه

 

 

 



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:56 توسط عسلک

دیروز یه دختر که قرار بود چندروز دیگه عروسی بگیره واسه خرید عروسی تو راه تصادف میکنن و با شوهرش هر دو میمیرن.ای خدا چه روز ی بود دیروز

سعی میکنم باران قشنگه دکتر میدونی بهم قرص قلب داده



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:52 توسط عسلک

باران دعوام کردی.تو هم اگه جای من بودی میفهمیدی من چی میگم .کارروزانه من همینه انگار همه بسیج شدن منو به گریه بندازن .خسته ام از همه ای خدا

 

 

 

پس توکجاییییییییییییییییییییییی



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:36 توسط عسلک

دیروزرفتیم باخواهرش ودامادشون ماشین گیرمون نیامد و دست از پا درازتر برگشتیم وحیرون شدیم.

با مهدی دعوام شد وقتی گفتم رفتم خونه داداشم سری بزنم .زد تو سرم و گفت دیگه نری.منه خررا بگو میام بهش میگم اصلا مگه میشه ادم از برادرش با اون دوتا بچه عزیزش دست برداره.احمقه نمیفهمه من که دارم پیش مادرش زندگی میکنم کثافت خرنفهمم که ..حوصله نوشتن ندارم شایدصبحو مرخصی بگیرم برم پیش خواهرم و دو سه روزی نباشم.واسه هر دومون خوبه

دیشب همش گریه کردم حالا چشام بادکردن ناجور



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:51 توسط عسلک

سلام

مادرشو دیروزصبح صحیح و سلامت تشریف اوردن.وقتی من رفتم خونه رفته بود خونه دخترش من هم خوابیدم بعد رفتم خونه مامانم که بریم دکتر و بعد با افی رفتیم خونه داداشم که تازه رسیده بودن و بعد بابا با عمو امدن دنبالمون و رفتم خونه که دیدم ملت همه اونجان و ابگوشت هم درست کردن.مهدی با منصور رفته بودن بیرون

مادر شو یه جفت کفش که واسم گشاده و یک تاپ که احتمالا تنگه و دو گلدون کوچولو.واسه مهدی هم یک جفت دمپایی و تیشرت که اصلا بهش نمیاد ولی من گفتم بهت میاد.همین

امرو شاید بریم ماشین بگیریم البته شاید



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 7:44 توسط عسلک

امروز دیگه مادر شو ساعت ۸ بلیط هواپیما داره و میاد .دیگه همه چیز تموم میشه .اصلا حوصله ندارم ای خدااااااااااااا


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 7:40 توسط عسلک

چه کنم چکار کنم صبح مادرشو میاد     ای خدا به کی بگم دردمنو نشناختن

صبحی شعری هم گفتم .یادم میاد راهنمایی بودم دو سه تا شعر سرودم ولی شعرهامو هیچ کس تحویل نگرفت و یکی دیگه از بچه ها را برنده اعلام کردن منم خورد تو ذوقم و دیگه نگفتم وگرنه دست استاد شهریارو از پشت میبستم

دیروز تا ۶ خواب بودم خیلی حال داد بعد هم یه دوش گرفتمو بابا اومد دنبالم شب هم رفتیم خونه عمو که بعد از شاید ۱۵ سال میرفتم تو این خونه شون و کلی سربه سر امین و زنموم گذاشتیم و شب که مهدی سر درد اومد خونه و خوابیدیم



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 7:37 توسط عسلک

چه عشقی میده وقتی مادر شو نباشه .دیشب پسرعمه مهدی با زنش را دعوت کردیم و راحت زندگانی کردیم .واسه شون خورش کرفس درست کردم خیلی خوشمزه شدن.سالاد و زله دو نمونه و ماست گوسفندو بعد هم بستنی هم داشتیم .این اولین مهمون داری من از اقوام غریب بود

خیلی خسته شدم دیشب هم خواب نرفتم حالا چشام رو همن



لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 7:45 توسط عسلک

سلام

مدر شو دارم میره کیش اخ جون.تا یکشنبه نیست.دوستش دارم ولی کاش از هم دور بودیم اینجوری قدر همو بیشتر میدونستیم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 7:43 توسط عسلک

سلام

کی بشه صبح بشه و مادر شو بره و یه چندروز نفس حق بکشیم بابا خسته شدم

خدا خودت رحم کن موضوع استخدامی کارم درست بشه ای خدا خودت میدونی چی میگم .امروز رئیس رفته تهرون با رئیسش صحبت کنه.خدا خودت رحم کن



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 7:48 توسط عسلک

مادرفشو ۵شنبه با خارشو میرن کیش .انترها.چه غلطها.خوش به حال این خارشو .همش میره این ور اون ور.منه بدبخت هم از وقتی با مهدیم هیچ جا حتی تا امازاده مون نرفتم.پیشونی کجا میشونی

یکی نیست به این مادرشو بگه تو با این سنو سالت نمیشه همش اینور اونور.

دیروز دو تا از دندونامو پرکردم ۳۶۰۰۰ تومن شد.



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 7:43 توسط عسلک

سلام عزيز مهربون اجازه هست بشم فدات...؟ اجازه هست تو شعر من اثر بذاره خندهات...؟ شب كه مياد يواش يواش با چشمك ستاره هاش اجازه هست از آسمون ستاره كش برم برات..؟ اجازه هست بياي پيشم يه كم بگم دوست دارم؟ تو هم بگي دوسم داري بارون بشم دل ببارم بريم تو باغ اطلسي بي رنج و درد بي كسي بهت بگم اجازه هست گل روي موهات بذارم اجازه هست خيال كنم تا آخرش مال مني..؟ خيال كنم دل منو با رفتنت نمي شكني بودم

 

 

 

به جرم اينكه خيلي ساده بودم/ به زندان دلت افتاده بودم / اگر چه حكم چشمانت ابد بود/ براي مرگ هم آماده



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 7:41 توسط عسلک