دیشب وقتی درباره اون موضوع با هم صحبت کردیم یه دفعه قاط زد و گفت دیگه از ت بدم اومده منم دیگه ساکت ننشستم و بهش گفتم کهداری اشتباه میکنی قران و اوردم و گفتم به این اعتقاد داری گفت نه اینجورموقعها زنها مجبورن دست بذارن رو قران .گفتم من که قبولش دارم به حتم قرانی که هرروز میخونم قسم من کاری نکردم ونمیدونم این مزاحم تلفنها که میگی کین.یه کم مخشو زدم درمورد اعتیاد هم گفت من نمیتونم و این حرفها باز مخش و زدم وحالیش کردم که امروز بره دنبال کارهاش.خدا کنه همون امام رضا کمکش کنه .خدایا مواظبش باش
باران جون این مردها هر روز یه چیز تازه ازشون کشف میکنی من با دختر عمه اش از راهمایی دوست بودم همسایه مون بودن اولین بارراهنمایی منو در خونه دوستم دید.وقتی هم ۴سال پیش اومد خواستگاری تو مهدکودکی که کار میکردم تو پاساژکنارش مغازه داشت من نمیدونستم ولی اون میگفت هرروز میومدی رد میشدی من زیر نظرت داشتم.تا اینکه مامانشو اومد تو همون مهدکودک .اول جوابم منفی بود تا راضیم کردن.
معتادیشم نمیخواستم باور کنم چند بار ازش میدیدم یه جوری میکردم تو دیوار.
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:43 توسط عسلک
یه نامه
دلم ازت گرفته.فکرمیکردم بعدازعروسی تموم فاصله ها شکسته میشن و زندگیمون نو میشه .میفهمی داری باهام چکارمیکنی لعنتی.تو یه روانی هستی.غرورت تموم قلب سیاتو گرفته .دیگه قلبت مثل اون قدیماها واسم نمیزنه .چته دیونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ازبس فکرم مشغوله دیشب همش خوابهای بد میدیدم.صدبارازخواب پریدم.خدالعنت کنه اونی که چشممون زده.
کمکم کن خدا
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 7:35 توسط عسلک
چندروزه که خارشومریضه و خونه مامانشه و کلی مامانش بهش میرسه.همه چی درست میکنه میگه اینها مال مرضیه ان.عشقش این دخترشه میخواست خودشو بکشه وقتی جاریم بهش امپول میزدوسرم وصل میکرد.دیروز دلم واسه مامانم تنگ شده بود هرچی به مهدی میگفتم برسونم میگفت چه خبره هر روز خونه مامانت وبعد رفت درست ده دقیقه بعدش مامانم امد اونجا اصلا باورم نمیشد.هرموقع دلم براش تنگه میشه ناخوداگه یا میاد یا زنگ میزنه .مادره دیگه ولی از شانسش هر موقع میاد منو مهدی با هم بحثمون شده و خیلی محلی به مامانم نمیده.انترخان مهدی
خونه داره به خوردنم میاد مامانم پیله کرده بچه دار بشین سن مهدی میره بالا بعد حوصله ندارین واقعا اگه مهدی شوهر خوب و پدر خوبی میتونه باشه زودتر فکری بکنید.خیلی دلم میخواست بزنم زیر گریه و بگم که مرد خوبی واسم نیست و اذیتم میکنه ولی چی میتونستم بگم بذار فکر کنه من لااقل خوشبختم.خیلی دارم اذیت میشم.سر پیری گیر داده چرا تلفن مشکوک داری من برم پرینت تلفن را بگیرم.بیزارم از خودم چکارم به این کارها .ای خدا تو کجایی
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:38 توسط عسلک
اصلا نفهمیدن چرا غذا ی من شیرین شده بود
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 11:28 توسط عسلک
دیشب با کلی احساس خورشت سبزی درست کردم خواهر و شوهرش هم اونجا بودن دادم که سرسفره بخورن و به مهدی هم گفتن بیا بخوریم گفت باشه فردا ظهر با هم میخوریم و یک کم ریختم تو بشقابو باهم خوردیم ولی امان از دل غافل که صبحی بلند شدم دیدم در نوشابه که اخر شب خودم خوردم با زبوده وخالی شده تو یخچالو و تو غذاهام .حالا چکار کنم صبحی هم دور بیدار شدم ساعت۷:۱۰ و زود پوشیدم که سرویس ۷.۱۸ در خونه بود اصلا نفهمیدم چکارکردم.حیف شدغذام.اخه دیروز غذای یکی رو مسخره کردم.شانسو باش
شاید شبی خونه مامانم بمونم اصلا اینجا حال نمیده یه جورایی خسته شدم من......................
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 7:39 توسط عسلک
دیشب رئیس نگهمون داشت واسه شام زنگ زد مهدی هم اومد .غذا کباب درست کردم امان از اشپزی زشت و بی مزه.برنجها که دم نکشیده بودن و کبابها هم خوم بودن منو مهدی که به زور خوردیم ولی خودشون چه چه میزدنو میخوردن.(بعضی زنها چه اشپزی دارن)اشپز میخواین مامان مهدی
باران جون کجایی ناپیدا
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 7:40 توسط عسلک
عروسی به خاطر پسرخالم که مهدی روش حساسه نتونستم برم ومجبور شدم نرم.خیلی تعریف میکردن میگفتن عروس ۳۰میلیون فقط جهازش بوده اخه دامامد هم پولدار بوده خیلی.خوش بحال این جور زوجهایی .تو دانشگاه ما عاشق هم شدن .عروس انتر باباش با بابام پسرخاله هستن
مهدی هم که همچنان ضدحال بوده و بدتر شده بقولش هم که عمل نکرده .خیلی بدی شده حسته کننده شده
باید برم خونه ریس قبلی تا ویندوزشو عوض کنم .فعلا بای...........
لينك ثابت
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 17:57 توسط عسلک
خدایا خیلی خستم.کمک کن
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 11:8 توسط عسلک
دیشب خواب دیدم با یه مرد دعوام شد و گذاشتم تو گوشش وقتی از خواب پریدم دیدم نزدیک بود بخوره تو صورت مهدی.دستم رو بالشتش خوردولی خوشبختانه به اون نخورده بود.یه لحظه با خودم گفتم کاش خورده بود بهش.حال میداد یه کم میخندیدم
قو ل داده به امام رضا که ادم بشه و دیگه کاری به این کارها نداشته باشه .باران جون یه نصیحت میکنم بهت که یاررا در سفر چند روزه باید شناخت
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 7:49 توسط عسلک
خدایا به امیدتو
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 8:18 توسط عسلک
سلام
بلاخره مشهدیم زدیم .امام رضا مثل اینکه مارو طلبیده بود.بد نبود
میگم تو سفرادمها همدیگرو میششناسن واقعا راسته دلم میخواست مهدی رو بیشتر بشناسم که اینجوری باعث شد تمام شخصیتش را بشناسم چیزهاسس از ش دیدمو شنیدم که تو خواب هم محال بود ببینم.خیلی ناجور بود .اصلاب هم خوش نگذشت خیلی ازش نا امیدم خدا میدونه من چی میگم.
خدا کنه به قولی گه به امام رضا داده لااقل عمل کنه .نمیدونم چکارکنم.
بادوستش رفتیم که دوتا بچه شر یکی ۴ساله یکی ۲ ساله و یک زن دهاتی .بابو چی بودن
بچه هاش دیوونمون کردن.مهدی هم که مخالفف بچه شر است ولی مواظب بود دعوا نکنه ولی من لحظه های اخرپسرشو زدم.مهدی هم خیلی جرش گرفت.گفت تا الان صبر کرده بودی لااقل این چند ساعت هم صبر میکردی.
شب اول منو زنش رفتیم زیارت.شب بعد که صبحش رفتیم شاندیز و عصرهم شهربازی و شب ساعتهای ۱۲.۳۰ رفتیم حرم تا بعد از نماز صبح اونجا بودیم و روز بعد هم صبحش بازار و واسه نماز شب اونجابودیم که شب شهادت حضرت زهرا بود وخیلی شلوغ.خداحافظی کردیم و برگشتیم به وطن
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 7:49 توسط عسلک
دیروز تا۴ اینجا بودم وقتی برقها رفتندمنم رفتم خونه.مامانش فقط بود که اونم رفت خونه مامانش من تنها بودم قیمه درست کردم بعد اقامون اومدسبزیها را دادخردکردن و دوباره رفت ساعتهای۱۰اومد و خوابید.این شده زندگی من هرروز از هم دورتر میشیم.شاید تو روز یه ساعت هم دیگرو نبینیم.اصلا به زندگیش نمیرسه .خیلی داغونه خیلی.
میخوایم بریم مشهد ولی معلوم نیست .امروز معلوم میشه.حتی امام رضا هم مارونمیطلبه
ای خداپس تو کجایی
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 7:40 توسط عسلک
دیروز رفتم خونه مامانم اشتی کنان.دلم براشون تنگ شده بود اول محلم ندادن بعد دیگه مامانم یه کم غر زد بعدرفتیم بیرون سبزی خریدیم پاک کردیم براشون شستمشون وبردم خونه تا بدم امروز خردشون کنن. ..............
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 7:43 توسط عسلک
اونجوری که باید بهش اعتماد ندارم قرار بود با مامنش بریم بیرون ۹ رفت ساعت ۱ اومد منم قهرکردمو نرفتم تا ۵ رفت بیرون بعداومدنهارخوردوگفت بیا بریم دور بزنیم منم با ناز رفتم همراش
امان از دست این مردهای بی خیال
هنوز با مامانم اینها قهرم.دلم براشون تنگ شده
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:53 توسط عسلک
امروز دوستام میان پیشم و مهمون دارم خیلی کار دارم میخوام اش هم درست کنم وای که چقدر کار دارم .با مادر شو جون دیشب قطابو مسقطی درست کردم .خدا خیرش بده کمکم کرد.از جوونیش خیر ببینه
دوروبرم بهم ریزه وقت نکردم تمیز کنم .ای خدا خودت رحم کن
مهدی خیلی مهربون شده .معلوم نیست چه نقشه ای داره دوباره.دوستش ندارم که................
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 8:39 توسط عسلک
خدایا کمک کن امروز بخوبی بگذره .
فردا مهمون دارم .چند تا از دوستام میان .میخوام اش درست کنم.دیروز نخودلوبیاهارا پختم .یه کم هم تمیز کردم.
مهدی دیشب خیلی شارزژ بود خیلی .کلی باهم شوخی کردیمو سربسرم گذاشتن.کاش همیشه اینجوری بود ای خدا چی میشد
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 7:35 توسط عسلک
امروز چشم نخورم شارژم.چون اقام دیروز جبران تولدمو کرد.خدا میدونه من هیچ چی ازش به جز اینکه واسم وقت بذاره نمیخوام .رفتیم بیرون پیتزا خوردیم کلی چرخ زدیم میخواد موبایلموعوض کنه و یه موبایل باحالتر برام بخره.
کارت ملیم که گم شده بلاخره پیداش کردم و خیالم راحت شد.خیلی جوش میزدم تو کیفم بود لامصب
باران جون من عاشق بچه ام ولی الان اصلا حس بچه داری ندارم.باید حسش بیاد .انشالله هر موقع خدا خواست 
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:43 توسط عسلک
دیروز روز تولد حال کار کردن نداشتم با یکی از همکارام مرخصی گرفتیم بعد از اینکه دسته چک را گرفتیم من رفتم خونه مامانم وظهر واسه نهار انجا بودم داداشم که دوباره برگشتن خونه مامانم و کلی با بچه هاشو وزنش بازی کردیم و سرم گرم بود مهدی عصر زنگ زد کجایی .چون فکر کرده بو د من سرکارم .مامان روز تولدم یه دیس بیضی شکل خوشگل خرید و خواهرم هم یه تیشرت
ولی مهدی یادش رفته بود تولدمه.میدونستم ضد حال میزنه.خیلی مردها بیمرفتن .خواست بوسم کنه و خرم کنه من نذاشتم .
خداخودت یه صبر بهم بده.دیگه حالم داره بهم میخوره از این زندگی لعنتی.................
لينك ثابت
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 7:36 توسط عسلک
سلام و صبح بخیر.امروز تولدمه باید مهربون باشم دیگه.مامانم میگفت سال ۶۱ وقتی مثل دیشب میرفتم بیمارستان چون خرمشهر هم ازاد شده بود همه ماشینها بوق میزدن و همه خوشحال بودن درست همان روزی که من به دنیا امدم.ماییم دیگه
حالا با این پولی که همش داره از دیستمون میره چکا رکنیم خسته شدم از همه چیز .دیروز اقا مون ساعت ۱۱زنگ زدن از شرکتش رفته تا ۳ نیامده بعد هم که نهاری خوردو منو خواب کرده دوباره رفت ساعتها ۸ زنگ زد اماده باش بریم بیرون دوری بزنیم .یک ساعتی دوری زدیم و بعد خوابیدیم
من که حسابی سرما خورده بودم و تو خونه بودم خیلی تنها بودم دلم خیلی گرفت از این زندگی .الان هم حال خوبی ندارم.گلوم درد میکنه
خدایا این روزها را چرا تموم نمیکنی
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:47 توسط عسلک
دیروز اقا حساب و کتابهای شرکتشو کرده۴۰۰ تومن کم اورده.حالا باید چکارکنیم از بس جوش زدم گلوم دوباره درد گرفته .ماه پیش ۲۰۰تومن کم اورده حالاهم اینقدر.ای خدا کجایی پس تو
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 7:44 توسط عسلک
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 7:41 توسط عسلک