تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
نمیدونم چرا اینج.ریه .سرقولش نیست.الکی فقط قول میده من ساده هم زود باور

پیک نیک امروز صبح از تو ماشینش برداشتم .خیلی پررو .

دیروز رفتیم با هم توفروشگاه .همه نگامون میکردن.بعد کلی فیلمم کرد

 چون دوتا بیوه هم اونجان هی میگفت صبح برم دوباره سوسیس بخرم یا شامپو بخرم یا ........میخواست سربه سرم بذاره .منم جرم میگرفت .امان از این مردها

ای خدا یه خورده پشتکار واعتماد به نفس به این اقا ما بده



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 7:44 توسط عسلک

فکرکنم عروسی خواهرم بیفته عقب.معلوم نیست

دیروزظهر خونه خواهرشوبودیم مرغ درست کردمنم شب استامبل درست کردم اقا دوتا بشقاب خورد

امروز شایدروزخوبی باشه



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 8:15 توسط عسلک

چشم تخوره این چندروز خوب .یعنی من تو خونه نبودم خیلی و اقا راحت بوددیروز ظهر میرفت بیرون کارداشت منم گفتم ببر منو خونه مامانم .گفت واسه چی میری اونجا ؟گفتم اخه تو داری میری بیرون منم تنهام گفت من زود برمیگیردم منم گفتم نه میخوام برم .بردتم ظهر اونجا خوابیدم(یاد اونروزها.زیرپنکه سقفی.چه حالی داد).بعد هم مسیج دادم سالگرد بابابزرگته بیا دنبالموبعد از برگشتن از امامزاده با خواهرومادرشو وبچه خواهرش رفتیم عروسی همکارم(داماد) ۲۰تومن واسه من پول داده بود منم دادم.

داماد اینقدر زشت و خجالتی شده بودهمش قرمز میشد.وقتی کادوهارو می دادن ساعت ۱۱شب بود اخه اخونددور اومد. خاله های داماد همه ۱۰هزاری دادن کلی همه فیلمشون کردن خاله های عروس ۳۰ تومنی بودن وپدر عروس با اون وضع مالی خوب لنگ لنگان ملت رامعطل کردو اومد و یک ساعت به داماد دادن همه زدن زیرخنده.دخترخواهر مهدی که بچه است پیله کرده بوده پول بده من برم بدهم ما همه همکاراش باهم جمع کرده بودیمو وداده بودیم .منم گفتم که صدتومن همرام بیشتر نیست اون هم پیله کرده بود همین صدتومنی رابده من برم بدم

بلاخره بگم که ما ساعت ۱۲.۳۰ یعنی اخرین نفری که سفره را جلوش انداختن بودیم .دختر خواهر مهدی پیله کرده بود که گشنمه چرا به من غذا نمیدن هی پاشومیاورد جلوی ملت .به مردکه میگفت اقا به ما غذا نمیدین و کلی به هر صورت خندیدیم .خوش گذشت

روزمردهم واسش یه کارت شارژخریدم.واسه بابام هم یه پارچه شلواری



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 7:48 توسط عسلک

اولین روز دبستان باز گرد


کودکی ها شاد وخندان باز گرد


باز گرد ای خاطرات کودکی


بر سوار اسبهای چوبکی


خاطرات کودکی زیباترند


یادگاران کهن ماناترند


درسهای سال اول ساده بود


آب را بابا به سارا داده بود


درس پند اموز روباه وخروس


روبه مکارو دزدو چاپلوس


روز مهمانی کوکب خانم است


سفره پر از بوی نان گندم است


کاکلی گنجشککی باهوش بود


فیل نادانی برایش موش بود


با وجود سوز وسرمای شدید


ریز علی پیراهن از تن می درید


تا درون نیمکت جا میشدیم


ما پر از تصمیم کبری میشدیم


پاک کن هایی ز پاکی داشتیم


یک تراش سرخ لاکی داشتیم


کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت


دوشمان از حلقه هایش درد داشت


گرمی دستانمان از آه بود


برگ دفترها به رنگ کاه بود


مانده در گوشم صدایی چون تگرگ


خش خش جاروی بابا روی برگ


همکلاسیهای من یادم کنید


باز هم در کوچه فریادم کنید


همکلاسیهای دردورنج کار


بچه های جامه های وصله دار


بچه های دکه سیگار سرد


کودکان کوچه اما مرد مرد


کاش هرگز زنگ تفریحی نبود


جمع بودن بودو تفریقی نبود


کاش میشد باز کوچک میشدیم


لا اقل یک روز کودک میشدیم


یاد آن آموزگار ساده پوش


یاد ان گچها که بودش روی دوش


ای معلم نام وهم یادت بخیر


یاد درس آب بابایت بخیر


ای دبستانی ترین احساس من

باز گرد این مشقها را خط بزن



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 13:40 توسط عسلک

دیشب همش با هم حرف زدیم.خیلی لجباز و نفهمه.فقط میخواد حرص منو در بیاره .میگفت من عروسی خواهرت نمیام یا میگفت پول نداریم چک میدم.منم گفتم اگه نیایی بدون منو نمیخوای و لج کردی.

خیلی داره اذیتم میکنه دیوونه ام کرده .مثل بچه ها لج میکنه.چند بار اومدم دیشب بگم تو که امادگی ازدواج نداری چرا امدی جلو تو هنوز بچه و یه دنده ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی قاطم.دیروز وقتی بهم گفت یه چندرروز مرخصی بگیرم و از پیشت برم یه جای دیگه یا میگفت برو خونه مامانت .منم گفتم شاید برم اعتکاف گفت اره برو.دلش میخواد یه چندروز دور باشه.

اخه صبح مثلا روز مرد است من باید چکارکنم.هیچ چیز براش نمیخرم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:4 توسط عسلک

دیروز به مهدی گفتم میخوام برم پارچه واسه عروسی خواهرم بگیرم گفت برو.منم باخواهر کوچکم رفتیم ولی پسندنکردم و برگشتم شاید امروز دوباره برم.

دیروز همش خواب بودمنو که رسوند خونه مامانم امده خوابیده تا ۱۱که من برگشتم دیدم خواب افتاده بود من بدبخت هم اونجا همش جوش میزدم ایا کجارفته و از این حرفها.امان از بی فکری مردها.................................

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 7:43 توسط عسلک

 

چقدردلم گرفته این چندروز با هم قهر بودیم .خیلی بده بد بد بد



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 13:56 توسط عسلک

لیله الرغایب

امشب ۵شنبه شب اول ماه رجب یه نماز داره بین نماز مغرب و عشاء.در مفاتیح همه چیز نوشته .التماس دعا .

من امروز روز ه گرفتم بدون سحر معلوم نیست دوام بیارم یا نه.خداخودش قبول کنه.

همسایه مون یه دختر دانشجو داشته که دوروزه مرده و امروز بخاطر اینکه به مرگش مشکوکن دفنش میکنن.خدا خودش از سرتقصیر همه بگذره

دیروز اش درست کردم و ملت خودمون و اونها امدن و خوردن.واسه یکی از دوستام هم امروز اوردم اینجا تا با نامزدش با هم بخورن.



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 7:51 توسط عسلک

وای خدا عصری مهمون دارم و قراره اش بپزم دیشب نخودو لوبیا ها رو گذاشتم .دوروبرم خیلی کثیفه . بهم ریز.خواهرامو و عروسمونو دوستم میان .خداکنه به پرقبا مهدی برنخوره که خواهراشو دعوت نکردم.

اینم یکدفعه ای شد.دیروز با دوستام والیبال بازی کردیم خیلی حال داد ما یه گروه قراردادی با رسمی ها بودیم و برنده شدیم و کلی خندیدیدم .

دیشب



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 7:44 توسط عسلک

دیشب خواهر کوچیکم پیشم بود مجبور شدم شب کنارش بخوابم خیلی سختم بود که از مهدی جدا بخوابم گفت تو کنار خواهرت بخواب تا تنها نباشه رفت تو اتاق تنها خوابید فکر کردم خواب نمیرم رفت یه کم بهش ور رفتم و بعد امدم خوابیدم و اینقدر خسته بودم که خواب راحتی رفتم

گفتم اگه خواب نرفتم میام پیشت ولی بعددیدم اون که واسش مهم نیست منم راحت خوابیدم .(امان از مردهای بی احساس)

 .خیلی از نامزدش صحبت کرد.خدا کنه همینجور که میگه باشه.همش اس ام اس میدادعزیزم و .........بهش گته بود میرم خونه خواهرم. اونم فرستاد خواهرت که غریبه نیست عزیز .بعد گفته بود که فکر کنم دارم سرما میخورم اونم همش اسم این قرص و اون قرص دوا های محلی رو و.... میفرستاد که خوب بشه.

میگفت داشته با گوشیش همش حرف میزده گفتم احسان پول تلفنت زیاد میشه گفته ارزش داره چون دارم ایند ه مو تضمین میکنم و واسه اینده ام این حرفها خیلی ارزش داره.(ازمردهای با این طرز فکرخیلی خوشم میاد)

خدایا همه جوونها را تو هدایت کن و خواهرهامو خوشبخت



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 7:54 توسط عسلک

دیروز همش تو خونه بود باهاش خیلی حرف زدم وگفتم از وقتی از مشهد اومدیم ازت زده شدم .

تا ۷.یا۸خونه بودیم بعد رفتیم بیرون خریده بن ۳۰تومن بعد هم دوری زدیم رفتیم پیش خواهرش و بعد اومدیم خونه 

زندگی یعنی چه ؟

که دمی بودن و در بازدمی جان دادن

و در این فرصت اندک بودن

من و تو در پی غربت ،

با دلی سنگ تر از سنگ خدا

بی تفاوت رفتیم

و کنون در به در لبخندی

در سرانجام نفس های پسین

به در خانه دلها به گدایی رفتیم

و چه بیهوده و تنها

همه کس افسرده

همه دلها مرده

زندگی یعنی چه ؟

که دم و بازدم تنهایی

و نگاهی بر در

که تو کی می آیی ...!!!



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 7:43 توسط عسلک

ما۴تاخواهریم .اوا یه خواهربزرگترم پرستاره که قراره مرداد اوایلش عروسی بگیرن بعد منم بعد یکی دیگه که همه کارهاش مثل پسرهاست بعد هم کوچکیمون که بلای دنیاست .این کوچکی روهممون راسیاه ماکنه اخه دوسال پیش ماعیدرفتیم شیراز تو یه مدرسه .یه پسره همونجا باباباش مسئول اون مدرسه بودن حالا بعد از دو سال فهمیدیم این پسره با فرزانه دوسته و همدیگرو میخوان و پیله که بیان خواستگاری.مامانش دیروز زنگ زده و پیله.مامانم گفته بذارید این دختر بزرگیم بره بعد نوبت شما.

فقط مونده سومی که احتمالا پسرخالم .چون اگه خالم بفهمه کوچکی هم از دستش پریده دیگه رحم نمیکنه و این یکی را میبرن.

خداکنه همه جونها خوشبخت باشن.من که تا حالا خیری ندیم تا ببینم چی میشه



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 7:47 توسط عسلک

دیروز خواهر مهدی با شوهرش دعوا شده بود اخه اونها طرف ظهر با قومهاش و دوستاشون رفته بودن بیرون قرار بود اقاشم بیاد ولی هر چی منتظر شدن نیومده بود وعصر که رفته بودن خونه یکی از همونهایی که همراش امده بودن بیرون.جلو همه وفتی اقاش اومده فحشش داده و گفته کثافت لجن و..........واقا هم به قروقباش برخورده بود و گفته بوددیگه نیا خونه و برو خونه مامانت که دیگه با وساطت من و اقام خواهرشو بردیم خونه ودختر کوچکش همش میگفت مامیاییم خونه شما بابا گفته دیگه مامان نباید بیاد خونه.

به نظر من هم خواهر مقصره و هم اقا.چون فکر کنم دوست دختر پیدا کرده انترخان.وهرچیخواهرشو بیچاره زنگ میزده گوشی رو برنمیداشته.خوب ادم دلش هزار جامیره

اق از این مردها .همه مثل همن .اینها دیگه خوشی زده زیر دلشون .من ارزو داشتن مثل اینها مستقل زیر یک سقف با مهدی زندگی داشتم .خیلی خلن ..............



لينك ثابت نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 7:37 توسط عسلک

یاابوافضل دیروز چه روز سختی بود.اصلا نمیخوام فکرشو بکنم وقتی ساعت یک مرخصی گرفت رفتم خونه مامانم .دیدم تنها داره کار میکنه عروسمون هم بروی خودش نیاورده.دیگه شروع کردیم به کار کردن تا ۵.۵ تا ۶هرچی تمیز میکردیم باز یه جا دیگه کثیف بود .اخر دفعه تا ده من موندم ولی از خواستگاری خبر نشد گوشیهای ما که یکطرفه بود و نمیدونستیم چی میشد منم خسته و کوفته اومدم خونه که هیچ کس نبود و بی خبر مثل اش لاشا افتادم و جون دادم تا خواب رفتم بعد اقا لوسهاش رو هم که کجا بودی منم خیلی محلش ندادم و خوابیدم ولی با روحیه خراب.شاید خدا دیده که مامانم اینها راضی نیستن باعث شده اتفاقی بیفته .حالا بهرحال من دیگه خبرندارم که اومدن یا نه؟

صبحی خوروش کرفس درست کردم و گذاشتم تو دیگ .خواب الو بجای زردچوبه ُیه چیزدیگه ریختم و دو.باره از اول دیگو شستم و گذاشتم بپزن .خدا کنه مهدی یادش نره خاموش کنه.و نسوزن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 7:40 توسط عسلک

امروز خواستگاری خواهر بزرگمه شاید زودتر تعطیل کنم و برم اونجا به مهدی چیزی نگفتم بعدا موضوع را براش تعریف میکنم ببینم امروز چی مشه

خدا کنه به خوبی تموم بشه.اونم بره سرخونه زندگیش و الهی که خوشبخت بشه



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 7:53 توسط عسلک

دیروز خیلی خوب بود چون قرار شد دوباره بره سرکارش.کاش همیشه اینجوری بودانترخان

واسه خواهرام خواستگار اومده یکیشون فردا عصرمیان از او خیلی راضی نیستیم ولی خواهرم میخوادش .مامان اینها راضی نیستن اینم من پاپیش گذاشتم تا راضی شدن بیا دلااقل حرف بزنه.چندباراومده ردش کردن.خواهرکوچکیم هم نامزدش شیرازیه .اونم خودش میخواد البته ماهم دیدیمش خوبه بدک نیست مهندس هوافضاست و مومن

من که میگم تا بایکی زندگی نکنیم نمشه بگی چکاره است .خدا کنه اونها خوشبخت بشن خیلی جوششون میزنم خدا میدونه که عاشق خونوادم.

دیروز تو بیمارستان بودم دیدم دارن یه عده ای گریه میکنن چند تا دختر مثل اینکه مامانشون تصادف کرده بود و درجا مرده بود و به اینها نمیگفتن .همه را قسم میدادن تاراستشو بگن خیلی دلم سوخت.خدا کنه من پیش مرگ همه خونوادم بشم که اصلا طاقت ندارم

درضمن باران جون من دارم همه تلاشم را میکنم تا بتونم زندگیمو بسازم وگرنه دوری ول کرده بودمو رفته بودم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 8:7 توسط عسلک

تابستانها بابام همیشه مراسم گربه گیری داریم تا حالا مامان و دوتا بچه را گرفتن و رفتن بیرون ولشون کردن .لعنتی ها خیلی اذیت میکنن .صبح تو رختخوابهان

فعلا به مهدی گفته بیا سرکار ولی میدونم یه روز باید بیا بیرون.

کار خودم هم که هنوز معلوم نیست و حیرون بازیه.همش بخشنامه میاد ما نیروهای ساعتی را بکنن بیرون با اوضا ع این مملکت حسابی سرکار رفتن هیچ کس نیست.مگراینکه خدا خودش رحم کنه.

 



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 7:49 توسط عسلک

باران جون من زندگیمو خیلی دوست دارم امیدوارم خدا یه روز کمکم کنه.در ضمن مرسی که اینقدر بهم سر میزنی


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 12:32 توسط عسلک

  چکارکنم خدابا بیکاری دوباره .ای خدا کمکم کن دیگه نمیتونم بیکاریشو تحمل کنم

                                          

                             

                                    

                                      



لينك ثابت نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت 8:57 توسط عسلک

ای خدا هرروزبدترازدیروزچرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگربیکاربشه من چکارکنم اخه چجوری دیگه طاقت بیارم .تو خودت بگو من چه خاکی برسرم بریزم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خیلی خسته ام داغونم بدبختم بیچاره ام .امام رضاتوهم که حاجت ندادی و بدترکردی

 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 7:45 توسط عسلک

دیروز عصر با مهدی رفتیم کاد واسه مامانامون مثل هم خریدیم اول بردیم خونه مامانم و تا دیروقت خونه مابودیم من صبحی کادو مامانشو دادم .مهدی هم  زحمت کشید یه ادکلن برام خرید)۱۰تومن(.

 ........................................................................



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 7:43 توسط عسلک

اولین روز زنی که مهدی اومده بود واسم خواستگارس یادش بخیر.شب که اومد خونمون رو حیاط نشسته بودیمو یه النگو پهن واسم خریده بود تا همینقبل از عیدداشتمش و بعد رفتم همه النگوهامونو عوض کردم و نو خریدم.

شب اومد وقتی واسش تعریف کردم که باخالم اینها رفتیم بیرونو خیلی خوش گذشت همه را از جمله ژسرخاله را اندختیم تو اب یه دفعه قاط زدو لوسها را انداخت روی هم و النگو رو جلوم پرت کن بهم خیلی برخورد بعد که پرسیدم فهمیدم از کجا اب خورده.خیلی با خانواده خالم لج شده مخصوصا وقتی فهمیده پسرخالم خاطمو میخواسته



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:25 توسط عسلک

من همیشه  دلم میخواد تو خونم ارامش داشته باشم و اززندگیم یه چیزی بفهمم ولی و این خونه پررفت و امد چکاربایدکرد نمیدونم.الان نزدیک یک هفته است که دخترو دامادش هرروز و شب اونجان و هنوزهستن و ظهری هم قومهای دامادبزرگیش میان اونجا و احتمالا امروز یا فرداهم خواهرو بچه هاش ازتهران یه چندروز میان اونجا حالا تکلیف من تو این خونه لعنتی چیه .هرکی جای من بوددوری فرار کرده بود .خدایا این اخری را یه جوری یه جاجاش بده حلش کن.خیلی سخته بخدابا کارهایی هم که مهدی میکنه که دیگه بدتر شده .امروز باید برم قرص بگیرم. ..............


لينك ثابت نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:40 توسط عسلک