تبليغاتX
من و اون و خدامون
من و تو وخدا
دیشب قیمه با نظرخودشون درست کردم البته یه کم شل شدن ولی ماشلاله ملت تا ته خوردن.

مادرشوم کیف واسمون خریده .خداخیرش بده من میخواستم بخرم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 6:35 توسط عسلک

۶روز که طرف رفته تهرون اخ که چه حالی میده.امشب خارشوها رو دعوت کردم حالا نمیدونم چی چی درست کنم .مهدی میگه یه خوروشت ساده ولی نه زشته

دیروز ۴۰ تومن گوشت ومرغ از بن راخریدم

خواب میدیم عروسی خواهرکوچیکه هست یه مشت شیرازی قراره بیان روسر مامانم خراب بشن .همش گیج بودم توخواب



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 6:44 توسط عسلک

بلاخره ال سی دی ۳۲ اینچ خریدیم .ولی چکهاشو منه خدازاده دادم۲۵۰تومن من ۱۰۰ تومن مهدی ۵۰تومن چک برای دوم اذر و ۵ماه ماهی ۸۰تومن جمعا۸۳۰

دیشب خواب دیدم یه ژسرناز و شیطون دارم وای که چقدرجگربود ای خدا.

امروز راستی سرماریزه میباریدخیلی زیبا و سردبود



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 6:44 توسط عسلک

کاش همیشه از هم جدا بودیم .دیروز مهدی میگفت خوب میتازونی تنهایی

هرکاردلم خواست کردم.چه حالی میده



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 11:11 توسط عسلک

مادر شو را بلاخره فراری دادم.چندروزی بانو رفته تهرون کاش دیگه همونجا پیش خواهرش میموند.بابو از غری که میزنه خفه ات میکنه.

چین این پیرزنهای غرغرو.از بس نصیحتمون کرد که چکاربکنیم چکارنکنیم کشتمون



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 6:38 توسط عسلک

دیشب عقد خواهرم بود .خانواده اقاش مهربون بودن .امیدوارم خوشبخت بشه .اخه خیلی دوستش دارم.

من اشتباه کردم زودتر عروس شدم حالا دعا میکنم لااقل خوشبخت بشه



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 6:48 توسط عسلک

دیشب خواب دیدم داشتم لباس عروس سفیذی می پوشیدم که یدفعه درش اوردم.میگن هرکی لباس عروس بپوشه میمیره ولی من در اوردم


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 11:56 توسط عسلک

دیروزرفتیم سیرچ .مادرشو هم بود بردیمش تو ابگرم.باباو از قر این پیرزنها

کشتمون.

شبی هم ملت را دعوت کرده اونجا به صرف کباب



لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 6:41 توسط عسلک

خدایا به امیدخودت.

کمکم کن



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 11:12 توسط عسلک

دیروز بعد از یک سال دوباره شب خونه مامانم خوابید وای که چه ارامشی .چقدر اشتباه کردم ازدواج کردم خدایا.خیلی پشیمونم .قربون خونه خود ادم

خدایا هرچی به ما میدی باز ما ناشکریم اره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 6:45 توسط عسلک

این دو سه روز همش مهمون داری داشتم خیلی خسته شدم


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 8:59 توسط عسلک

دیشب رفتیم خونه دوست مهدی که با هم رفته بودیم مشهد با دو بچه پرپوزوزشت ودهاتی.دیوانه کننده هستن مامانشون هم که الگوشون و اینقدر دهاتی حرف میزد .بیچاره بچه ها ش.بید بید میزدن .

شبی خونه مامانم دعوتیم .خداکنه مهدی بیاد وناز نیاره.

هوس مسجدجمکران کردم یا صاحب الزمان بقیه اش باتو دیگه .کمک کن بیام.

التماس دعا هرکی راحت میره مسجد صاحب الزمان

یابن الحسن اقا بیا.

از فراق تو شده حال منه خسته پریشون

کی میایی منجی و سلطان امکان

عقده ها را باز کنیم با یکدگر ای نو یزدان

بی تو ای صاحب الزمان                       بی قرار م هر زمان

از غم هجر تو من دلخسته ام            همچو مرغی بال و پر بشکسته ام

کی شود ایی نثار غرق دردازی تو یارا    بردل خسته مه دمسازی تو یارا   

               یابن الحسن اقا بیا                                    یابن الحسن اقا بیا

که چه کرده با من سوز هجران



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 7:47 توسط عسلک