تبليغاتX
من و اون و خدامون -
من و تو وخدا
سلام و صبح بخیر.امروز تولدمه باید مهربون باشم دیگه.مامانم میگفت سال ۶۱ وقتی مثل دیشب میرفتم بیمارستان چون خرمشهر هم ازاد شده بود همه ماشینها بوق میزدن و همه خوشحال بودن درست همان روزی که من به دنیا امدم.ماییم دیگه

حالا با این پولی که همش داره از دیستمون میره چکا رکنیم خسته شدم از همه چیز .دیروز اقا مون ساعت ۱۱زنگ زدن از شرکتش رفته تا ۳ نیامده بعد هم که نهاری خوردو منو خواب کرده دوباره رفت ساعتها ۸ زنگ زد اماده باش بریم بیرون دوری بزنیم .یک ساعتی دوری زدیم و بعد خوابیدیم

من که حسابی سرما خورده بودم و تو خونه بودم خیلی تنها بودم دلم خیلی گرفت از این زندگی .الان هم حال خوبی ندارم.گلوم درد میکنه

خدایا این روزها را چرا تموم نمیکنی



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:47 توسط عسلک