تبليغاتX
من و اون و خدامون -
من و تو وخدا
دیروز روز تولد حال کار کردن نداشتم با یکی از همکارام مرخصی گرفتیم بعد از اینکه دسته چک را گرفتیم من رفتم خونه مامانم وظهر واسه نهار انجا بودم داداشم که دوباره برگشتن خونه مامانم و کلی با بچه هاشو وزنش بازی کردیم و سرم گرم بود مهدی عصر زنگ زد کجایی .چون فکر کرده بو د من سرکارم .مامان روز تولدم یه دیس بیضی شکل خوشگل خرید و خواهرم هم یه تیشرت

ولی مهدی یادش رفته بود تولدمه.میدونستم ضد حال میزنه.خیلی مردها بیمرفتن .خواست بوسم کنه و خرم کنه من نذاشتم .

خداخودت یه صبر بهم بده.دیگه حالم داره بهم میخوره از این زندگی لعنتی.................



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 7:36 توسط عسلک