دیروز تا۴ اینجا بودم وقتی برقها رفتندمنم رفتم خونه.مامانش فقط بود که اونم رفت خونه مامانش من تنها بودم قیمه درست کردم بعد اقامون اومدسبزیها را دادخردکردن و دوباره رفت ساعتهای۱۰اومد و خوابید.این شده زندگی من هرروز از هم دورتر میشیم.شاید تو روز یه ساعت هم دیگرو نبینیم.اصلا به زندگیش نمیرسه .خیلی داغونه خیلی.
میخوایم بریم مشهد ولی معلوم نیست .امروز معلوم میشه.حتی امام رضا هم مارونمیطلبه
ای خداپس تو کجایی
لينك ثابت
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 7:40 توسط عسلک