بلاخره مشهدیم زدیم .امام رضا مثل اینکه مارو طلبیده بود.بد نبود
میگم تو سفرادمها همدیگرو میششناسن واقعا راسته دلم میخواست مهدی رو بیشتر بشناسم که اینجوری باعث شد تمام شخصیتش را بشناسم چیزهاسس از ش دیدمو شنیدم که تو خواب هم محال بود ببینم.خیلی ناجور بود .اصلاب هم خوش نگذشت خیلی ازش نا امیدم خدا میدونه من چی میگم.
خدا کنه به قولی گه به امام رضا داده لااقل عمل کنه .نمیدونم چکارکنم.
بادوستش رفتیم که دوتا بچه شر یکی ۴ساله یکی ۲ ساله و یک زن دهاتی .بابو چی بودن
بچه هاش دیوونمون کردن.مهدی هم که مخالفف بچه شر است ولی مواظب بود دعوا نکنه ولی من لحظه های اخرپسرشو زدم.مهدی هم خیلی جرش گرفت.گفت تا الان صبر کرده بودی لااقل این چند ساعت هم صبر میکردی.![]()
شب اول منو زنش رفتیم زیارت.شب بعد که صبحش رفتیم شاندیز و عصرهم شهربازی و شب ساعتهای ۱۲.۳۰ رفتیم حرم تا بعد از نماز صبح اونجا بودیم و روز بعد هم صبحش بازار و واسه نماز شب اونجابودیم که شب شهادت حضرت زهرا بود وخیلی شلوغ.خداحافظی کردیم و برگشتیم به وطن