چندروزه که خارشومریضه و خونه مامانشه و کلی مامانش بهش میرسه.همه چی درست میکنه میگه اینها مال مرضیه ان.عشقش این دخترشه میخواست خودشو بکشه وقتی جاریم بهش امپول میزدوسرم وصل میکرد.دیروز دلم واسه مامانم تنگ شده بود هرچی به مهدی میگفتم برسونم میگفت چه خبره هر روز خونه مامانت وبعد رفت درست ده دقیقه بعدش مامانم امد اونجا اصلا باورم نمیشد.هرموقع دلم براش تنگه میشه ناخوداگه یا میاد یا زنگ میزنه .مادره دیگه ولی از شانسش هر موقع میاد منو مهدی با هم بحثمون شده و خیلی محلی به مامانم نمیده.انترخان مهدی
خونه داره به خوردنم میاد مامانم پیله کرده بچه دار بشین سن مهدی میره بالا بعد حوصله ندارین واقعا اگه مهدی شوهر خوب و پدر خوبی میتونه باشه زودتر فکری بکنید.خیلی دلم میخواست بزنم زیر گریه و بگم که مرد خوبی واسم نیست و اذیتم میکنه ولی چی میتونستم بگم بذار فکر کنه من لااقل خوشبختم.خیلی دارم اذیت میشم.سر پیری گیر داده چرا تلفن مشکوک داری من برم پرینت تلفن را بگیرم.بیزارم از خودم چکارم به این کارها .ای خدا تو کجایی
لينك ثابت
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 7:38 توسط عسلک