تبليغاتX
من و اون و خدامون -
من و تو وخدا
دیشب وقتی درباره اون موضوع با هم صحبت کردیم یه دفعه قاط زد و گفت دیگه از ت بدم اومده منم دیگه ساکت ننشستم و بهش گفتم کهداری اشتباه میکنی قران و اوردم و گفتم به این اعتقاد داری گفت نه اینجورموقعها زنها مجبورن دست بذارن رو قران .گفتم من که قبولش دارم به حتم قرانی که هرروز میخونم قسم من کاری نکردم ونمیدونم این مزاحم تلفنها که میگی کین.یه کم مخشو زدم درمورد اعتیاد هم گفت من نمیتونم و این حرفها باز مخش و زدم وحالیش کردم که امروز بره دنبال کارهاش.خدا کنه همون امام رضا کمکش کنه .خدایا مواظبش باش

باران جون این مردها هر روز یه چیز تازه ازشون کشف میکنی من با دختر عمه اش از راهمایی دوست بودم همسایه مون بودن اولین بارراهنمایی منو در خونه دوستم دید.وقتی هم ۴سال پیش اومد خواستگاری تو مهدکودکی که کار میکردم تو پاساژکنارش مغازه داشت من نمیدونستم ولی اون میگفت هرروز میومدی رد میشدی من زیر نظرت داشتم.تا اینکه مامانشو اومد تو همون مهدکودک .اول جوابم منفی بود تا راضیم کردن.

معتادیشم نمیخواستم باور کنم چند بار ازش میدیدم یه جوری میکردم تو دیوار.



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 7:43 توسط عسلک