من همیشه دلم میخواد تو خونم ارامش داشته باشم و اززندگیم یه چیزی بفهمم ولی و این خونه پررفت و امد چکاربایدکرد نمیدونم.الان نزدیک یک هفته است که دخترو دامادش هرروز و شب اونجان و هنوزهستن و ظهری هم قومهای دامادبزرگیش میان اونجا و احتمالا امروز یا فرداهم خواهرو بچه هاش ازتهران یه چندروز میان اونجا حالا تکلیف من تو این خونه لعنتی چیه .هرکی جای من بوددوری فرار کرده بود .خدایا این اخری را یه جوری یه جاجاش بده حلش کن.خیلی سخته بخدابا کارهایی هم که مهدی میکنه که دیگه بدتر شده .امروز باید برم قرص بگیرم. ..............
لينك ثابت
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:40 توسط عسلک