واسه خواهرام خواستگار اومده یکیشون فردا عصرمیان از او خیلی راضی نیستیم ولی خواهرم میخوادش .مامان اینها راضی نیستن اینم من پاپیش گذاشتم تا راضی شدن بیا دلااقل حرف بزنه.چندباراومده ردش کردن.خواهرکوچکیم هم نامزدش شیرازیه .اونم خودش میخواد البته ماهم دیدیمش خوبه بدک نیست مهندس هوافضاست و مومن
من که میگم تا بایکی زندگی نکنیم نمشه بگی چکاره است .خدا کنه اونها خوشبخت بشن خیلی جوششون میزنم خدا میدونه که عاشق خونوادم.
دیروز تو بیمارستان بودم دیدم دارن یه عده ای گریه میکنن چند تا دختر مثل اینکه مامانشون تصادف کرده بود و درجا مرده بود و به اینها نمیگفتن .همه را قسم میدادن تاراستشو بگن خیلی دلم سوخت.خدا کنه من پیش مرگ همه خونوادم بشم که اصلا طاقت ندارم
درضمن باران جون من دارم همه تلاشم را میکنم تا بتونم زندگیمو بسازم وگرنه دوری ول کرده بودمو رفته بودم