یاابوافضل دیروز چه روز سختی بود.اصلا نمیخوام فکرشو بکنم وقتی ساعت یک مرخصی گرفت رفتم خونه مامانم .دیدم تنها داره کار میکنه عروسمون هم بروی خودش نیاورده.دیگه شروع کردیم به کار کردن تا ۵.۵ تا ۶هرچی تمیز میکردیم باز یه جا دیگه کثیف بود .اخر دفعه تا ده من موندم ولی از خواستگاری خبر نشد گوشیهای ما که یکطرفه بود و نمیدونستیم چی میشد منم خسته و کوفته اومدم خونه که هیچ کس نبود و بی خبر مثل اش لاشا افتادم و جون دادم تا خواب رفتم بعد اقا لوسهاش رو هم که کجا بودی منم خیلی محلش ندادم و خوابیدم ولی با روحیه خراب.شاید خدا دیده که مامانم اینها راضی نیستن باعث شده اتفاقی بیفته .حالا بهرحال من دیگه خبرندارم که اومدن یا نه؟
صبحی خوروش کرفس درست کردم و گذاشتم تو دیگ .خواب الو بجای زردچوبه ُیه چیزدیگه ریختم و دو.باره از اول دیگو شستم و گذاشتم بپزن .خدا کنه مهدی یادش نره خاموش کنه.و نسوزن
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 7:40 توسط عسلک